جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: نشیب . [ ن ِ / ن َ ] (ص ، اِ) اوستا: نیخشوئپه ، پهلوی : نَ (َیَ) شپ ، نَ (َیَ) شپیتن (فرود شدن )، پهلوی : نیشپک (غروب [ آفتاب و ماه ])، پازند: نیشوه ، برای وهژه (بهیزک )، کردی : سرنشیو (برگشته ،[ سر به پائین ])، نیز کردی نشوو ، نشیو (نشیب یک تپه )، شیو (دره )، نشیو (پائین )، نشه ئو (دره ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). || پستی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). فرود. ضد فراز. سرازیری . (از ناظم الاطباء). شیب . گودی . (یادداشت مؤلف ) : شیب تو با فراز و فراز تو با نشیب فرزند آدمی به تو اندر به شیب و تیب . رودکی . خروشان و جوشان و دل پرنهیب برافراز سر برکشید از نشیب . فردوسی . نباید نهادن دل اندر فریب که هست از پس هر فرازی نشیب . فردوسی . نشیبهاش چو چنگالهای شیردرشت فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار. فرخی . پهن ور دشتی نشیبش توده ٔ ریگ روان سهمگین راهی فرازش ریزه ٔ سنگ سیاه . فرخی . چون کلنگان از هوا آهنگ او سوی نشیب چون پلنگان از نشیب آهنگ او سوی فراز. منوچهری . آب کار عدو افتاد ز بالا به نشیب هیچ آبی زنشیبی سوی بالا نشود. منوچهری . آب رونده به نشیب از فراز ابر شتابنده به سوی سماست . ناصرخسرو. می شتابد چو سیل سوی نشیب خلق سوی نشاط و لهو و لباس . ناصرخسرو. نشیب و توده وبالا همه خاموش و بی جنبش چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی . ناصرخسرو. که آید پس هر نشیبی فرازی که باشد پس هر فراقی وصالی . ابوالفرج رونی . و جمله ٔ پشته ها و نشیب و افراز آن ولایت به غله کارند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 144). در فراز و نشیب آن لختی پوئیدم . (کلیله و دمنه ). آن عقل که برد نام بالایش سر چون سر خامه در نشیبش بین . خاقانی . خدای از هر نشیب و هر فرازی نپوشیده ست بر من هیچ رازی . نظامی . سعدیا از روی تحقیق این سخن نشنیده ای هر نشیبی را فراز و هر فرازی را نشیب . سعدی . چو سیل اندرآمد به هول و نهیب فتاد از بلندی به سر در نشیب . سعدی . اجل ناگهت بگسلاندرکیب عنان باز نتوان گرفت از نشیب . سعدی . || پست . (برهان قاطع). نقیض فراز. (برهان قاطع) : هر مسکن که بلندتر هوای آن موافق تر و هر مسکن که نشیب تر هوای آن گرمتر و بخارات آن کثیف تر. (تاریخ بیهقی ). || فروخزیده . (برهان قاطع). || زمین پست . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). حضیض . غائر. غور. (از نصاب ). خافضه . هبوط. (از منتهی الارب ). - فراز و نشیب ؛ پست و بلند. دشت و کوه . و نیز رجوع به نشیب و فراز شود : فراز و نشیبش همه کشته بود سر بخت مرد جوان گشته بود. فردوسی . بسی گشته ام در فراز و نشیب نیم مرد گفتار زرق و فریب . فردوسی . سبک شد عنان و گران شد رکیب همی تاخت اندر فراز و نشیب . فردوسی . || جریان آب . تندی آب و سیل شیب : اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت . سعدی . تقدیر کرد که نشیب آن آب به کدام جانب تواند بودن . (فارسنامه ص 137). - نشیب کردن آب ؛ آب سرازیر شدن . آب افتادن . (یادداشت مؤلف ). جاری شدن . جریان یافتن : کنج دهان بغا نشیب کند آب از صفت ... او چو سازم گفتار. سوزنی . || عمق : شود پلنگ کشف وار در میان حجر رود نهنگ صدف وار در نشیب میاه . عبدالواسع. || ادبار. بدبختی . (یادداشت مؤلف ). ذلت : دلم گشت از آن خواب بد پرنهیب ز بالا بدیدم نشان نشیب . فردوسی . که روزی فراز است و روزی نشیب گهی شاد دارد گهی با نهیب . فردوسی . بدان برز و بالا ز بیم نشیب دلش ز آفریدون شده پرنهیب . فردوسی . یکی را نشیبی یکی را فرازی . (تاریخ بیهقی ص 384). - به سوی نشیب شدن ؛ سرازیر شدن . پائین رفتن : چو گیو اندرآمد گروی از نهیب کمان شد ز دستش بسوی نشیب . فردوسی . || افول کردن : دل هر دو بیداد شد پرنهیب که اختر همی رفت سوی نشیب . فردوسی . - به نشیب رسیدن ؛ فرود آمدن . پائین آمدن : شخصی را به خرطوم از پشت زین درربود و مقدار دو نیزه بالا در روی هوا انداخت و چون به نشیب رسید هم به دندان در هوا به دونیم کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 205). - به نشیب فروشدن ؛ سرازیر شدن . - || پست شدن . از جاه و مقام افتادن : کس نبیند فروشده به نشیب هر که را خواجه برکشد به فراز. فرخی . - رو به نشیب نهادن ؛ رو نهان کردن : ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب مر ترا خوانده و خود روی نهاده به نشیب . ناصرخسرو. - سر برنشیب ؛ که میل به افول دارد. که رو به ادبار دارد : چو ز افراز شد بخت سر برنشیب سزد گر بود مرد را زو نهیب . فردوسی . - سر به نشیب آوردن ؛ خفتن . به خواب ابدی رفتن . مردن : همان چون سر آری به سوی نشیب ز ناخفتگان برتو آید نهیب . فردوسی . - سر سوی نشیب نهادن ؛ فرورفتن . افول کردن . به ادبار و پستی و ضعف گراییدن : که این دولت سر سوی نشیب نهاد. (تاریخ سیستان ). - سر در نشیب ؛ رو به زوال : زهی ملک دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب . سعدی . - سر در نشیب بودن ؛ سرافکنده بودن . سر به زیر بودن : چون آب آسیا سر من در نشیب باد گر پیش کس دهان شودم آسیای نان . خاقانی . - سر در نشیب نهادن ؛ فرود آمدن . پائین آمدن : زغن را نماند از تعجب شکیب ز بالا نهادند سر در نشیب . سعدی . - نشیب گرفتن ؛ به پستی گرائیدن . به زوال گراییدن : که دولت گرفته ست از ایشان نشیب کنون کرد باید بدین کین نهیب . فردوسی . که چون بخت بیدار گیرد نشیب ز هر گونه ای دید باید نهیب . فردوسی . سرازيري، شيب فراز downhill, bent, slope انحدار، منحدر، ذز علاقة بسباق تزلج، نحو وضع أدنى eğim pente neigung pendiente pendenza سراشیبی، سرازیری، سرپایینی، انحطاط، سینه کش، خم، خمیدگی، میل، علف بوریا، علف نیزار
کلمه "نشیب" در زبان فارسی به معنای پایین رفتن، شیب یا افت است و به طور کلی به مسیرهای پرپیچ و خم یا کاهش ارتفاع اشاره دارد. در نگارش این کلمه و استفاده از آن در جملات، نکاتی وجود دارد که باید رعایت کرد:
نحو و ساختار جملات:
"نشیب" معمولاً به عنوان اسم به کار میرود و میتواند به عنوان مفعول یا مبتدا در جملات استفاده شود.
مثال: "او در نشیب کوه راه میرود." یا "نشیب این مسیر خطرناک است."
قلمرو معنایی:
"نشیب" ممکن است در متون ادبی، شاعری و حتی روزمره به کار برود، و آن را میتوان در توصیف مناظر طبیعی یا توصیف احساسات و حالتهای روحی نیز استفاده کرد.
نکات نگارشی:
هنگام استفاده از "نشیب"، به کار بردن فعل مناسب اهمیت دارد.
از صفاتی مانند "تند"، "داده"، "عمیق"، و غیره میتوان در کنار "نشیب" استفاده کرد تا توصیف بهتری به دست آید.
مثال: "نشیب تند جاده رانندگی را دشوار میکند."
تلفظ و املاء:
کلمه "نشیب" به شکل صحیح باید نوشته شود و از املای نادرست آن خودداری کرد.
استفاده صحیح از این کلمه میتواند به روشنتر شدن مطلب و زیبایی نثر کمک کند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
در مسیر کوهنوردی، نشیبهای تند و عمیق باعث شد تا احتیاط بیشتری کنیم.
زندگی نیز مانند یک کوهستان پر از نشیب و فراز است که هر فردی تجربیات خاص خود را دارد.
در نشیبهای جنگل، زیباییهای طبیعی به وضوح نمایان میشود و حس آرامش را به انسان منتقل میکند.