شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

a rider  |

یک سواره

معنی: یک سواره . [ ی َ /ی ِ س َ رَ / رِ ] (ص نسبی ) یک سوار. یکه سوار. بهادر. یکه تاز. (آنندراج ). || یک سوار. چریک و سپاهی مستقل که وابسته به دسته و گروهی نیست . سوار سپاهی که در لشکر صاحب هیچ رتبت لشکری نیست :
نیاسود یک تن ز خورد و شکار
هم آن یک سواره هم آن شهریار.
فردوسی .
به رامش نهادند یک روی روی
هم آن یک سواره هم آن نامجوی .
فردوسی .
یعقوب [ ابن لیث ] مهتر ایشان را خلعت داد و نیکویی [ کرد و گفت ] هرکه از شما سرهنگ است امیر کنم و هرکه یک سواره است سرهنگ کنم و هرچه پیاده است شما را سوار کنم . (تاریخ سیستان ). عبدالرحمن بن سمره مهلب بن ابی صفره را به هندوستان فرستاد و سپاهسالاری داد که تا اینجا [ سیستان ] بود یک سواره بود. (تاریخ سیستان ). || یک اسبه . (برهان ). جریده . زبده . (یادداشت مؤلف ). سوارزبده . سوار تنها :
به روز معرکه این پردلی و پرجگری ست
که یک سواره شود پیش لشکر جرار.
فرخی .
چو ماه با حشمی یک سواره چون خورشید
شکسته صد صف دشمن به یک سوار تو باد.
سوزنی .
سلطان یک سواره ٔ تو آنکه تا ابد
از بهر تو برآید از خاور آفتاب .
خاقانی .
بیا تا یک سواره برنشینیم
ره مشکوی خسرو برگزینیم .
نظامی .
شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار
یک سواره برون شدی به شکار.
نظامی .
حقیقت شد ورا کآن یک سواره
که می کرد اندر او چندان نظاره .
نظامی .
خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگون
لعل تو طرح می نهد روی تو مات می کند.
عطار.
ناگاه اسبان ایشان را براند و لشکریان را فروگرفت ساربان یک سواره با خاتون خود بگریخت . (جامعالتواریخ چ بلوشه ص 444). از آواز نفیر و سورنا بیدار شد و یک سواره مجال فرار یافت . (حبیب السیر ج 3 ص 260).
پیاده وار مکرر سپهر سرکش را
فکنده در جلو خویش یک سواره ٔ دل .
صائب (از آنندراج ).
|| کنایه از آفتاب عالمتاب باشد. (برهان ) (از آنندراج ). آفتاب . (ناظم الاطباء).
- سلطان یک سواره ٔ گردون ؛ یک سواره ٔ چرخ . کنایه از خورشید است . (یادداشت مؤلف ) :
با هر پیاده پای دواسبه فلک دوان
سلطان یک سواره ٔ گردون مسخرش .
خاقانی .
سلطان یک سواره ٔ گردون به جنگ دی
بر چرمه تنگ بندد و هرا برافکند.
خاقانی .
- یک سواره ٔ چرخ ؛ کنایه از خورشید است :
بامدادان که یک سواره ٔ چرخ
ساخت بر پشت اشقر اندازد.
خاقانی .
... ادامه
773 | 0
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 302
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
a rider
عربی
متسابق

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری