شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

'abru
honor  |

ابرو

معنی: ابرو. [ اَ ] (اِ) مجموع موی روئیده بر ظاهر استخوان قوسی شکل بالای کاسه ٔ چشم به زیر پیشانی . حاجب . برو :
کز موی سرت عزیزتر باشد
هرچند فروتر است از او ابرو.
ناصرخسرو.
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو.
حافظ.
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را اینچنین چشم است و آنرا آنچنان ابرو.
حافظ.
ابرو بنما که جان دهم جان
بی بسمله بسملم مگردان .
واله هروی .
- ابرو بهم درکشیدن . چین بر ابرو افکندن یا انداختن . چین آوردن ابرو. گره بر ابرو افکندن یا انداختن . گوشه ٔ ابرو ترش کردن . ابروان پر از چین کردن . ابرو بچین کردن . ابرو ترش کردن . ابرو تافتن بر. ابرو یا ابروان درهم یا برهم کشیدن ؛ عبوس کردن . روی ترش کردن . گره به پیشانی درافکندن و در تداول عامه ، اخم کردن یعنی شکنج در ابرو آوردن نشانه ٔ ناخرسندی یا خشم را :
او کرده ترش گوشه ٔ ابروز سر خشم
من منتظر آنکه چه دشنام برآید.
ابوشکور.
اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند
که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه .
کسائی مروزی .
سپاهش نشستند بر پشت زین
سرِ پر ز کین ابروان ْ پر ز چین .
فردوسی .
رزبان را بدو ابروی برافتاده گره
گفت لاحول و لاقوة الا باﷲ.
منوچهری .
کار ستوراست خور و خفت و خیز
شو تو بخور چون کنی ابرو بچین .
ناصرخسرو.
در آن نیمه زاهد سر پرغرور
ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور.
سعدی .
حرامش بود نان آنکس چشید
که چون سفره ابرو بهم درکشید.
سعدی .
چو فرخنده خوی این حکایت شنید
ز گوینده ابرو بهم درکشید.
سعدی .
طبع تو به بخشیدن صد گنج گهر
ابرو زند و گره بر ابرو نزند.
تاج (از فرهنگ میرزا ابراهیم ).
همیشه بنرمی تو تن درمده
بموقع برافکن بر ابرو گره
بنرمی چو حاصل نگردد مراد
درشتی ز نرمی در آن حال به .
؟
- ابرو تابیدن بر. ابرو کج کردن بر ؛ در تداول عامه ، به معنی گره بر ابرو افکندن و نظایر آن :
ابرو بما متاب که ما دلشکسته ایم .
؟
- ابروخم نکردن ؛ گرانی و رنجی را با رضا تحمل کردن .
- ابرو زدن ؛ ابرو انداختن . ابرو جنباندن . اشارت کردن با ابرو دلال را. اجازه و دستوری دادن با اشارت ابرو. رضا نمودن با اشارت ابرو :
کان با کف زربخش تو پهلو نزند
با خلق تو لاف ، ناف آهو نزند
طبع تو به بخشیدن صد گنج گهر
ابرو زند و گره به ابرو نزند.
مبارکشاه سیستانی .
- چین از ابرو بردن ؛ خشم فرونشاندن . کین زائل کردن :
خوبگوئی ای پسر بیرون برد
از میان ابروی دشمنْت چین .
ناصرخسرو.
- ابرو کشیدن ؛ با رنگی از قبیل وسمه و حنّی و روناس ابرو را رنگ کردن .
- تیغ ابرو. چوگان ابرو. خم ابرو. طاق ابرو. طغرای ابرو. کمان ابرو.کمانخانه ٔ ابرو. ماه ابرو. محراب ابرو. هلال ابرو ؛ قوس آن :
طغرای ابروی تو بامضای نیکوئی
برهان قاطع است که آن خط سرور است .
ظهیرفاریابی .
بطاق آن دو ابروی خمیده
مثالی رادو طغرا برکشیده .
نظامی .
با همه کس بنمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هرکه ببیند بهمه کس بنماید.
سعدی .
به نماز آمد و محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و بزنار برفت .
سعدی .
هزار صید دلت بیش در کمند آید
بدین صفت که توداری کمان ابرو را.
سعدی .
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش .
سعدی .
تیر مژگان و کمان ابروَش
عاشقان را عید، قربان میکند.
سعدی .
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکشد بزورم وآن میکشد بزاری .
سعدی .
بچشم و ابروی جانان سپرده ام دل وجان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن .
حافظ.
پیش از این کاین سقف سبزو طاق مینا برکنند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود.
حافظ.
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو؟
حافظ.
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب بفریاد آمد.
حافظ.
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
برمی شکند گوشه ٔ محراب امامت .
حافظ.
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آنکس که کمانی دارد.
حافظ.
در گوشه ٔ امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بدان خم ابرو نهاده ایم .
حافظ.
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم .
حافظ.
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
زابرو و غمزه ٔ او تیر و کمانی بمن آر.
حافظ.
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید.
حافظ.
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمان خانه ٔ ابروی توبود.
حافظ.
گفتا برون شدی بتماشای ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو.
حافظ.
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت .
حافظ.
ابروی دوست گوشه ٔ محراب دولت است
آنجا بمال چهره وحاجت بخواه از او.
حافظ.
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور از نماز من .
حافظ.
و آنرا بخم چوگان نیز تشبیه کرده اند :
شدم فسانه بسرگشتگی ّ و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم .
حافظ.
خاقانی هلال را به ابروی زال زر (پدر رستم ) تشبیه کرده است :
عید همایون فر نگر سیمرغ زرین پر نگر
ابروی زال زر نگر بالای کهس
ار آمده .
خاقانی .
ماه نو ابروی زال زرّ و شب رنگ خضاب
خوش خضابی از پی ابروی زر انگیخته .
خاقانی (از بهار عجم ).
- خط ابرو ؛ علامتی است در کتابت برای پیوستن شعبی باصلی و صورت آن این است : }
- امثال :
راستی ابرو در کجی آنست .
رفت ابروش را وسمه کند چشمش را کور کرد .
کوشش بی فائده ست وسمه بر ابروی کور .
سعدی .
... ادامه
1160 | 0
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [پهلوی: abrūk] ‹برو›
مختصات: ( ~. گُ دِ)(ص مر.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: 'abru
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 209
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
honor | brow , canal , credit , effluent , eyebrow , gutter , name , prestige , reputation , runnel , honour
ترکی
kaş
فرانسوی
sourcil
آلمانی
augenbraue
اسپانیایی
ceja
ایتالیایی
sopracciglio
عربی
شرف | احترم , أجل , وفى , وفى بوعده , عامل بإحترام , أضفى شرفا , نفذ , افتخر , ميز , قبل ودفع , احترام , فخر , إجلال , ماء الوجه , طهارة , سمعة حسنة , عفاف , فخارأو فخر , مقام رفيع , درجة الشرف , وسام الشرف
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "ابرو" در زبان فارسی به عنوان یک اسم مؤنث به کار می‌رود. در ادامه، چند نکته درباره قواعد فارسی و نگارشی مرتبط با این کلمه ارائه می‌شود:

  1. جنس کلمه: "ابرو" مؤنث است و می‌توان به راحتی از صفات مؤنث برای توصیف آن استفاده کرد. به‌عنوان مثال: ابروی زیبا، ابروی کلفت.

  2. جمع بستن: جمع کلمه "ابرو" به صورت "ابروها" (معمولاً در محاوره "ابروها" گفته می‌شود) است. مثال: "ابروهای او بسیار زیبا هستند."

  3. نقطه‌گذاری: در جملاتی که از کلمه "ابرو" استفاده می‌شود، رعایت قواعد نقطه‌گذاری الزامی است. مثلاً: "او ابروهایش را مرتب کرد."

  4. قیدهای توصیفی: می‌توان از قیدهای توصیفی قبل از "ابرو" استفاده کرد. مثال: "ابروهای زیبا و خوش‌فرم."

  5. ترکیب‌ها: "ابرو" در ترکیب با کلمات دیگر به‌کار می‌رود. مثلاً: "ابروپد" یا "ابروان".

  6. شکل‌های مختلف: گاهی اوقات "ابرو" در اشعار یا متون ادبی به شکل‌های مختلفی مثل "ابروان" یا "ابروی" برای تطابق با وزن شعری یا لحن خاصی دیده می‌شود.

رعایت این نکات در نوشتار و گفتار باعث واضح‌تر و شیواتر شدن عبارات شما می‌شود.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "ابرو" در جمله آورده شده است:

  1. ابروهای او به شکل زیبایی حالت گرفته است.
  2. او همیشه به مرتب کردن ابروهایش دقت می‌کند.
  3. با یک حرکت سریع، ابروهایش را به سمت بالا برد.
  4. ابروهای ضخیم و مشکی او چهره‌اش را بسیار جذاب کرده است.
  5. او با یک مداد ابرو، ابروهایش را پرتر کرد.

اگر نیاز به مثال‌های بیشتری دارید، حاضرم کمک کنم!


واژگان مرتبط: افتخار، احترام، شرف، شرافت، عزت، ناموس، پیشانی، جبین، خط ابرو، سیما، اب رو، کاریز، مجرا، ترعه، ابراه، زه اب، مجراي فاضلاب، اعتبار، نسیه، ستون بستانکار، خوشنامی، فام، فاضل اب، نهر فرعی، گچبری هلالی بالای پنجره، حاجب، جوی، حفره، نام، اسم، تسمیه، نام و شهرت، نام خودمانی، قدر و منزلت، حیثیت، نفوذ، شهرت، سابقه، اشتهار، نیکنامی، نهر کوچک

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری