شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

abu ishaq  |

ابواسحاق

معنی: ابواسحاق . [ اَ اِ ] (اِخ ) کسائی مروزی شاعر. نامش مجدالدین ، معاصر سامانیان بوده و دولت غزنویه را نیز دریافته است . ولادتش به سال 341 هَ . ق . و ناصرخسرو در زهدیات تقلید و پیروی او کند. از اشعار کثیره ٔ او جز قطعاتی چند در تذکره ها و فردهای معدودی در لغت نامه هانیست . و ابیات لغت نامه ها مرتب به حروف اواخر این است :
سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های سیمین
شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا
عالم بهشت گشته کاشانه زشت گشته
عنبرسرشت گشته صحرا چو روی حورا
یاقوت وارلاله بر برگ لاله ژاله
کرده بر او حواله غواص دُر دریا
بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله
ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها
آهو همی گرازد گردن همی فرازد
گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا
هم نگذرم بکویت هم ننگرم برویت
دل ناورم بسویت اینک چک تبرّا.
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود
میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا.
از بهر که بایدت بدینسان شو و گیر
وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب .
من نیابم نان خشک و سوخ شب
تو همه حلوا کنی از من طلب .
بشاهراه نیاز اندرون سفر مسگال
که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت
و گر خلاف کنی طَمْع را و هم بروی
بدرّد اربمثل آهنین بود هملخت .
بگور تنگ سپارد ترا دهان فراخ
اگرْت مملکت از حد روم تا خزر است .
بگشای راز عشق و نهفته مدار عشق
از می چه فایدت که بزیر نهانبن است .
کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت
وین تن پی خسته را بقهر بپیخست .
چونکه یکی تاج و بساک ملوک
باز یکی کوفته ٔ آسیاست .
رودکی استادشاعران جهان بود
صدیک از وی توئی کسائی پرگست
خاک کف پای رودکی نسزی تو
هم بشوی گاو و هم بخائی برغست .
یکی جامه وین باد روزه ز قوت
دگر اینهمه بیشی و برسریست .
با دل پاک مرا جامه ٔ ناپاک رواست
بد مر آنرا که دل و جامه پلیدست و پلشت .
اندر آن ناحیت بمعدن کوچ
دزدگه داشتند کوچ و بلوچ .
از راستی تو خشم خوری دانم
بر بام چشم سخت بود آژخ .
مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد
اگر تنْت خرابست بدینش بکن آباد.
مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف
شگفت و کوته لکن قوی و نابنیاد.
مردم اندرخور زمانه شده ست
نرد چون شاخ و شاخ همچون نرد.
نورد بودم تا ورد من مورّد بود
برای ورد مرا ترک من همی پرورد
کنون گران شدم وسرد و نانورد شدم
از آن سبب که بخیری همی بپوشم ورد.
نانوردیم و خوار وین نشگفت
که تن خار نیست وردنورد.
ای آنکه جز از شعر غزل هیچ نخوانی
هرگز نکنی سیر دل از تنبل و ترفند.
افراز خانه ام ز پی بام و پوششش
هرچِم بخانه اندر سرشاخ و تیر بود.
بوقت دولت سامانیان و بلعمیان
چنین نبود جهان با نهاد و سامان بود.
لاله بغنجار برکشید همه روی
از حسد خوید برکشید سر از خوید.
زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید
باد بگل بروزید گل بگل اندر غژید
یاسمن لعل پوش سوسن گوهرفروش
بر زنخ پیل غوش نقطه زد و بشکلید
سرکش بربست رود باربدی زد سرود
وز می سوری درود سوی بنفشه رسید
دی بدریغ اندرون ماه بمیغ اندرون
رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید.
فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی
جامه وسخ گرفته در خاک و خاکسار.
چندین حریر حله که گستردبر درخت
مانا که برزدند بقرقوب و شوشتر.
آن قطره ٔ باران بر ارغوان بر
چون خوی به بناگوش نیکوان بر.
برآمد ابر پیریت از بناگوش
مکن پرواز گرد رود وبگماز.
سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی
که ریزریز بخواهدْت ریختن کاریز.
آنچه بخروار ترا داده اند
با تو نه پیمانه بماند و قفیز.
عمر خلقان گر بشد شاید که منصور عمر
لوطیان را تا زیدهم تاز و هم مکیاز بس .
سنگ بی نمج و آب بی زایش
همچو نادان بود بآرایش (آسایش ؟).
پیری آغوش باز کرده فراخ
تو همی گوش با شکافه ٔ غوش .
ای دریغا که مورْدزار مرا
ناگهان بازخورد برف وغیش .
دل شاد دار و پند کسائی نگاه دار
یک چشم زد جدا مشو از رطل و از نفاغ .
بنفشه زار بپوشید روزگار به برف
درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف
از این زمانه ٔ جافی و گردش شب و روز
شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف
که برف زَ ابر فرودآید ای عجب همه سال
از ابر من بچه معنی همی برآید برف
گذشت دور جوانی و عهدنامه ٔ او
سپید شد که نه خطش سیاه ماند نه حرف
غلاف و طرف رخم مشگ بود و غالیه بود
کنون شمامه و کافور شد غلاف و طرْف
ایا کسائی کن از پای بند ژرف چنین
که برطریق تو چاهیست سخت محکم و ژرف .
پیری مرا بزرگری افکند ای شگفت
بی کاه و دود زردم و همواره سرف سرف
زرگر فرونشانَد کرف سیه بسیم
من باز برنشاندم سیم سره بکرف .
ای زدوده سایه تو ز آئینه ٔ فرهنگ زنگ
بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ .
ای گمشده و خیره و سرگشته کسائی
گوّاژه زده بر تو امل ریمن ومحتال
از عمر نمانده ست برِ من مگر آمرغ
در کیسه نمانده ست برِ من مگر آخال
تا پیر نشد مرد، نداند خطرعمر
تا مانده نشد مرغ ، نداند خطر بال .
دل نرم کن به آتش و از بابزن مترس
کز تخم مردمانْت برون است پرّ و بال (کذا).
جوانی رفت پنداری بخواهد کرد بدرودم
بخواهم سوختن دانم که هم اینجای پیهودم
بمدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستو
دم .
چگونه سازم با او چگونه حرب کنم
ضعیف کالبدم من نه کوهم و نه گوم .
تیز بودیم و کندگونه شدیم
راست بودیم و باشگونه شدیم
سرو بودیم چند گاه بلند
گوژگشتیم و چون درونه شدیم
نوز نامرده ای شگفتی کار
راست با مردگان بگونه شدیم
خوب اگر سوی ما نگه نکند
گو مکن شوکه ما نمونه شدیم .
تنی درست و هم قوت بادروزه فرا
که بِه ْ بمنت و بیغاره کوثر و تسنیم .
می تند گرد سرای و در تو غنده کنون
باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان .
عصیب و گرده برون کن وزو زونج نورد
جگر بیاژن وآگنج را بسامان کن
بگربه ده دل و عکه سپرز و خیم همه
وگر یتیم بدزدد بزنْش و تاوان کن
وزین همه که بگفتم نصیب روز بزرگ
غدود و زهره و سرگین و خون و بوگان کن
زه ای کسائی احسنت ، گوی و چونین گوی
بسفلگان بر فریه کن و فراوان کن .
چون بگردد پای او از پایدان
آشکوخیده بماند همچنان .
آسمان آسیای گردان است
آسمان آسمان کند هزمان .
سروبنان کنده و گلشن خراب
لاله ستان خشک و شکسته چمن
بار ولایت بنه از گاه خویش
نیز بدین شغل میاز ومدن
بسته کف دست و کف پای شوغ
پشت فروخفته چو پشت شمن
عمر چگونه جهد از دست خلق
باد چگونه جهد از بادخن .
زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون
ز حلق مرغ بساعت فروچکیدی خون .
نوروز و جهان چون بت نوآئین
از لاله همه کوه بسته آذین .
کوهسار خشینه را ببهار
که فرستد لباس حورالعین .
سزد که بگسلم از یار سیم دندان طَمْع
سزد که او نکند طَمْع پیر دندان کرو
غریب نایدش از من غریو گر شب و روز
بناله رعد غریوانم و بصورت غرو
سزد که پروین بارد دو چشم من شب و روز
کنون کز این دو شب من شعاع برزد پرو.
دستی از پرده برون آمد چون عاج سفید
گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستی بمثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سر انگشت سیاه
نرم نرمک ز پس پرده بچاکر نگرید
گفتی از میغ همی تیر زند زهره وماه .
آری کودک مواجر آید کو را
زود بیاموزیش بمغز و مشخته
گوئی که به پیرانه سراز می بکشی دست
آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته
ای آنکه ترا پیشه پرستیدن مخلوق
چون خویشتنی را چه بری بیش پرسته .
امروز باسلیق مرا ترسا
بگشود بامداد بنشکرده .
برگشت چرخ بر من بیچاره
و آهنگ جنگ داردو پتیاره .
طبایع گر ستون تن ستون را هم بپوسد بن
نگردد آن ستون فانی کش از طاعت زنی فانه
نباشد میل فرزانه بفرزند و بزن هرگز
ببرّد نسل این هر دو نبرّد نسل فرزانه
اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند
که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه
اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاک اندر
صیاد از دور یک دانه برهنه کرده لوسانه
چو پیمانه تن مردم همیشه عمر پیماید
بباید نیز پیمودن همان یک روز پیمانه
کنون جوئی همی نوبت که گشتی سست و بیطاقت
ترا دیدم به برنائی فسار آهخته و لانه
چرا این مردم دانا و زیرکسار و فرزانه
زنانْشان موله ها باشد دو درْشان هست یک خانه .
آس شدم زیر آسیای زمانه
نیسته خواهم شدن همی بکرانه
زاد همی ساز و شغل خویش همی بر
چند بری شغل نای و شغل چمانه .
ای بکس خویش بر نورده نهاده
و آن همه داده بمویه و بوقایه (کذا)
دل به ...س اندر شکن که ...ر کسائی
دوست ندارد ...س زنان بلایه .
بخارپشت نگه کن که از درشتی موی
بپوست او نکند طَمْع پوستین پیرای .
ما را به دو لب تو نیاز است در جهان
طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی .
از گواز و تش و انگشته و بهمان و فلان
با تبرزین و دودستی و رکاب و کمری .
ای طبع سازوار چه کردم ترا چه بود
با من همی نسازی و دائم همی ژکی
ایدون فروکشی بخوشی آن می حرام
گوئی که شیر مام ز پستان همی مکی .
دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا بینی
بحاصل مرغ وار او را به آتش گردنا بینی .
... ادامه
425 | 0
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
الگوی تکیه: WWWS
نقش دستوری: اسم خاص اشخاص
آواشناسی: 'abu'eshAq
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 179
شمارگان هجا: 4
دیگر زبان ها
انگلیسی
abu ishaq
ترکی
ebu İshak
فرانسوی
abou ishaq
آلمانی
abu ishaq
اسپانیایی
abu ishaq
ایتالیایی
abu ishaq
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه «ابواسحاق» که یک نام عربی است، قواعد خاصی را در زبان فارسی و نگارش آن دارد. در زیر به برخی از این قواعد اشاره می‌شود:

  1. خط‌واره اصلی: کلمه «ابواسحاق» به صورت یکپارچه نوشته می‌شود و نباید بین اجزای آن (ابو و اسحاق) فاصله گذاشته شود.

  2. علائم نگارشی: در جایی که این نام در جمله به کار می‌رود، باید از علائم نگارشی مناسب استفاده کرد. به عنوان مثال اگر در ابتدای جمله باشد، حرف اول آن باید بزرگ نوشته شود.

  3. تکیه‌گذاری و تنوین: در زبان فارسی، معمولاً در نوشتن نام‌ها، از تنوین استفاده نمی‌شود، اما در نوشتن عربی یا در متون رسمی‌ که به عربی نزدیک است، ممکن است تکیه به صورت دیگری باشد.

  4. صوتی‌سازی: در مواردی که ضرورت دارد نام به صورت واضح تلفظ شود، ممکن است نویسنده به صورت جداگانه‌ای به جزئیات تلفظ اشاره کند، هرچند در زبان فارسی معمولاً نیازی به این کار نیست.

  5. نحوه‌ی استفاده: در صورتی که از «ابواسحاق» به عنوان یک عنوان یا لقب استفاده می‌شود، بهتر است برای حفظ احترام، از علامت‌های مربوط به عناوین (مانند «جناب» یا «آقای») استفاده شود: «جناب ابواسحاق».

این نکات می‌تواند به بهبود نگارش و رعایت قواعد زبان فارسی کمک کند.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند جمله با کلمه "ابواسحاق" آورده شده است:

  1. ابواسحاق به عنوان یک دانشمند بزرگ در تاریخ فلسفه اسلامی شناخته می‌شود.
  2. در مراسم بزرگداشت ابواسحاق، سخنرانان درباره تأثیرات او بر فرهنگ ایران صحبت کردند.
  3. ابواسحاق به خاطر آثارش در علم نجوم و ریاضیات مورد تحسین قرار گرفته است.
  4. داستان‌های مربوط به زندگی ابواسحاق همیشه برای دانشجویان الهام‌بخش بوده است.
  5. ابواسحاق در قرن چهارم هجری قمری زندگی می‌کرد و به موضوعات مختلفی مانند فقه و تفسیر پرداخته است.

اگر به اطلاعات بیشتری درباره ابواسحاق نیاز دارید، خوشحال می‌شوم کمک کنم!


500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری