شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

dam
tail  |

دم

معنی: ۱. نفَس.
۲. (بن مضارعِ دمیدن) = دمیدن
۳. هوا.
۴. (زیست‌شناسی) هوایی که در حال تنفس از بینی و دهان به ریه داخل می‌شود.
۵. بخار.
۶. هوای خفه؛ هوای سنگین که قابل تنفس نباشد: این مستراح دم دارد.
۷. آه.
۸. بانگ و آواز.
۹. [مجاز] لحظه؛ هنگام؛ وقت.
۱۰. لب و کنار چیزی.
۱۱. لبۀ تیز کارد و شمشیر؛ دمه.
۱۲. ‹دمه› آلتی شبیه انبان که در کنار کورۀ آهنگری یا زرگری قرار می‌دهند و با دمیدن آن آتش را شعله‌ور می‌سازند.
۱۳. [قدیمی، مجاز] باد.
۱۴. [قدیمی، مجاز] بو.
۱۵. [قدیمی] جرعه.
〈 دم بخت: [عامیانه، مجاز] ویژگی دربارۀ دختری که به سن بلوغ رسیده و آمادۀ شوهر کردن باشد.
〈 دم برآوردن: (مصدر لازم)
۱. بیرون دادن هوا از ریه؛ زفیر.
۲. [مجاز] لب به سخن گشودن؛ سخن گفتن.
〈 دم درکشیدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] سکوت کردن؛ ساکت شدن؛ خاموش شدن.
〈 دم زدن: (مصدر لازم)
۱. نفس کشیدن؛ تنفس کردن.
۲. [مجاز] لب به سخن گشودن؛ حرف زدن.
〈 دم سرد: [مجاز]
۱. سخنی که در شنونده اثر نکند.
۲. [قدیمی] آه سرد که از روی نومیدی از سینه برآورند.
〈 دم فروبردن: (مصدر لازم) فرو‌بردن هوا به ریه؛ شهیق.
〈 دم فروبستن: (مصدر لازم) [مجاز] خاموش شدن؛ ساکت شدن؛ سکوت کردن.
〈 دم کشیدن: (مصدر لازم)
۱. رنگ پس دادن و آماده شدن چای یا چیز دیگر که آن را دم کرده باشند.
۲. پخته شدن برنج که آن را در دیگ ریخته و دم کرده باشند.
〈 دم گرفتن: (مصدر لازم)
۱. در روضه‌خوانی و عزاداری، شعری را که روضه‌خوان یا نوحه‌خوان می‌خواند دسته‌جمعی خواندن و تکرارکردن.
۲. سکوت کردن یا دست از کار کشیدن برای استراحت و نفس تازه کردن.
〈 دم ‌گرم:
۱. بیان ‌گیرا؛ سخنی که در شنونده اثر کند.
۲. [قدیمی] آه گرم.
〈 دم‌ودستگاه: [عامیانه، مجاز]
۱. اسباب و لوازم زندگانی.
۲. شکوه و جلال.
۳. اسباب و آلات کاری.
〈 دم‌ودود: [مجاز] =دود١=〈 دودودم
〈 دم کردن: (مصدر متعدی)
۱. چای را در قوری ریختن و آب جوش روی آن بستن.
۲. داروی گیاهی را مانند چای در آب جوش ریختن و روی آتش گذاشتن که طعم و رنگ خود را پس بدهد.
۳. برنج را پس از آب‌کش کردن در دیگ برگرداندن و روی دیگ را آتش ریختن که آب آن خشک و برنج پخته و ملایم شود.
۴. (مصدر لازم) باد کردن؛ ورم کردن.
... ادامه
1142 | 0
مترادف: 1- آن، ثانيه، حين، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، وقت، هنگام 2- باد، هوا 3- بخار، حرارت، دما، 4- دنبال، كنار
متضاد: بازدم گرمي 1- پف، ريح، نفخه 2- دمش، نفس 3- اجاق، كوره 4- شهيق 5- آه 6- خون
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [عربی، جمع: دِماء] [قدیمی]
مختصات: (دُ) [ په . ] (اِ.)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: dam
منبع: فرهنگ فارسی عمید
معادل ابجد: 44
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
tail | bellows , moment , breath , instant , train , respiration , minute , blast , trice , flatus , pygidium
ترکی
kuyruk
فرانسوی
queue
آلمانی
schwanz
اسپانیایی
cola
ایتالیایی
coda
عربی
ذيل | ذنب ذيل , ذيل ذنب , دابرة , ذيل السترة , شرطي سري , تعقب , جامع , تعقب شخصا , قاد سيارة بالتلاصق مع الاخرى
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "دم" در زبان فارسی دارای معانی و کاربردهای مختلفی است. در زیر به بررسی برخی از موارد و قواعد نگارشی مرتبط با این کلمه می‌پردازیم:

  1. معنی کلمه دم:

    • به معنای انتهای بدن حیوانات: مانند «دم گربه» یا «دم اسب»
    • به معنای نفس یا جان: مانند «دم حیات»
    • در اصطلاحات: مانند «دم زدن» که به معنای صحبت کردن یا بیان کردن است.
  2. قواعد نگارشی:

    • استفاده از کلمه در جملات: به عنوان مثال:

      • «گربه دم بلندی دارد.»
      • «او با یک دم گرم و شوخ به مهمانی آمد.»
    • فاصله‌گذاری: در نوشتار رسمی، باید توجه شود که کلمه "دم" به درستی و با فاصله مناسب از کلمات دیگر نوشته شود.

    • افعال ترکیبی: در ترکیب با افعال، مانند «دمیدن» یا «دم زدن»، باید به درست بودن ساختار جملات توجه شود.
  3. نکات گرامری:

    • جمع بستن: جمع کلمه "دم" به صورت «دم‌ها» نوشته می‌شود.
    • حالت‌های مختلف:
      • "دم" (مفرد)
      • "دم‌ها" (جمع)
      • "دمم" (مضاف‌به‌هم)
  4. ظرفیت‌های شاعرانه:
    • کلمه دم در شعر و ادبیات فارسی ظرفیتی بسیار بالایی دارد و می‌توان به شیوه‌های مختلف و زیبا از آن استفاده کرد.

با توجه به این نکات، می‌توان به نحو شایسته‌تری از کلمه "دم" در نوشتار و گفتار فارسی استفاده کرد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای کلمه “دم” در جملات مختلف آورده‌ام:

  1. وقتی که سگ به پارک رفت، دمش از خوشحالی تکان می‌خورد.
  2. در فصل تابستان، درختان با دم‌های سبز و خنک سایه می‌زنند.
  3. هنگام آتش‌سوزی، دود از دم آتش‌سوزی بلند شد و تمام منطقه را فرا گرفت.
  4. او در حال دویدن بود و دمش به سمت پشتش تاب می‌خورد.
  5. در فرهنگ ما، دم در برخی از مراسم‌ها نماد خوش‌اقبالی است.

اگر سوال دیگری دارید یا نیاز به توضیحات بیشتری هستید، خوشحال می‌شوم کمک کنم!


واژگان مرتبط: دنباله، ریه، موقع، اهمیت، ان، نفس، جان، نسیم، نیرو، رایحه، وهله، قطار، سلسله، رشته، تله، تنفس، دم زنی، دقیقه، یادداشت، پیش نویس، مسوده، انفجار، صدای انفجار، بادزدگی، وزش، بادشکم، نفخ، گاز شکم، ساختمان دم و کفل، دادن

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری