جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: برتافتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) پیچیدن و برگردانیدن . (ناظم الاطباء). برگرداندن . تاکردن . کج کردن . پیچاندن . خماندن . خمانیدن . بسوی دیگر کژ کردن . (یادداشت مؤلف ). برگردانیدن چنانکه دم کارد یا چنگال یا نوک میخ و امثال آن را. قسمتی از چیزی متصل را بجهتی دیگر میل دادن . بجهتی مخالف جهت طبیعی خمانیدن : پیلی چو درپوشی زره شیری چو برتابی کمان ابری چو برگیری قدح ببری چو در یازی بزین . فرخی . آرام دلم بستدی و دست شکیبم برتافتی و پنجه ٔ صبرم بشکستی . سعدی . - بهم برتافتن ؛ بهم پیچیدن . بهم تابیدن : صدهزاران خیط یک تا را نباشد قوتی چون بهم برتافتی اسفندیارش نگسلد. سعدی . - پشت برتافتن ؛ پشت دادن . پشت برگرداندن . روی گرداندن و گریختن : یلان سپه پشت برتافتند زپس دشمنان تیز بشتافتند. اسدی (گرشاسب نامه ). - پنجه برتافتن ؛ سوی پشت دست خم کردن آن . (یادداشت مؤلف ). - چشم برتافتن ؛ برگرداندن آن : یل پهلوان چون شنید این زخشم گره زد بر ابرو و برتافت چشم . اسدی (گرشاسب نامه ). برآشفت گرشاسب از کین و خشم بزد بر بهو بانگ و برتافت چشم . اسدی (گرشاسب نامه ). - دامن برتافتن ؛ برپیچیدن دامن . درنوردیدن دامن : سبک دامن داد برتافتی گذشته بجستی و دریافتی . فردوسی . این نفس جان دامنم برتافته ست بوی پیراهان یوسف یافته ست . مولوی . - سرکسی برتافتن ؛ پیچاندن : زگیتی همه کام دل یافتی سر دشمن از تخت برتافتی . فردوسی . مسلسل یک اندر دگر بافته گره برزده سرش برتافته . فردوسی . || اعراض کردن . پشت کردن . رو گردان شدن : ز ناکردنی کار برتافتن به از دل باندوه و غم یافتن . فردوسی . عنانش گرفتند و برتافتند بدان ریگ آموی بشتافتند. فردوسی . از که بگریزیم از خود این محال از که برتابیم از حق این وبال . مولوی . - روی برتافتن ؛ اعراض کردن . دوری کردن . سرپیچیدن . سرپیچی کردن . پشت کردن : ز یزدان مگر روی برتافتی کزینگونه گفتارها بافتی . فردوسی . بگویش که عیب کسان را مجوی جز آنگه که برتابی از عیب روی . فردوسی . که من با جوانی خرد یافتم ز کردار بد روی برتافتم . فردوسی . به یزدان بدین ره توان یافتن که کفراست ازو روی برتافتن . اسدی (گرشاسب نامه ). چو شیرین کیمیای صبح دریافت از آن سیمابکاری روی برتافت . نظامی . بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از وطن و قبیله برتافت . نظامی . بدین تندی زخسرو روی برتافت ز دست افکند گنجی را که دریافت . نظامی . چندانکه قرار عهد یابم از عهد تو روی برنتابم . نظامی . ای دریغا مرغ کارزان یافتم زود روی از روی او برتافتم . مولوی . زاهد را این سخن قبول نیفتاد و روی برتافت . (گلستان سعدی ). - سر برتافتن ؛ سرپیچی کردن . روی برتافتن . اعراض کردن . دوری کردن . پشت کردن . روی گرداندن : ز تو لختکی روشنی یافتند بدینسان سر از داد برتافتند. فردوسی . کسی کوسر از جنگ برتافتی چو افراسیاب آگهی یافتی . فردوسی . سر ز شکر دین از آن برتافتی کز پدر میراث مفتش یافتی . مولوی . گر این دشمنان تربیت یافتند سر از حکم و رایت نه برتافتند. سعدی . سرش برتافتم تا عافیت یافت سر از من لاجرم بدبخت برتافت . سعدی . - عنان برتافتن ؛ سرپیچی کردن . روی برگرداندن . اعراض کردن : هرکه برتافت عنان از تو و عصیان آورد از در خانه ٔ او دولت برتافت عنان . فرخی . از اول هستی خود را نکو بشناس و آنگاهی عنان برتاب ازین گردون وزین بازیچه ٔ غبرا. ناصرخسرو. صرصر عنان از مسابقت او برتافتی و برق خاطف دواسبه غبار او را درنیافتی . (سندبادنامه ). || انعطاف . (یادداشت مؤلف ). عطف . (یادداشت مؤلف ). || تابیدن . پرتوافکندن : گل کبود که برتافت آفتاب بر او ز بیم چشم نهان گشت در بن پایاب . خفاف . || برداشتن . (غیاث اللغات )(آنندراج ). || متحمل شدن . (یادداشت مؤلف ). تحمل کردن . بردن . (یادداشت مؤلف ) : زمین آن سپه را همی برنتافت بر آن بوم کس جای رفتن نیافت . فردوسی . چندان لشکر جمع شدند که کوه وهامون برنتافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ناوک غمزه بر دل سعدی مزن ای جان که برنمی تابد. سعدی . || پذیرفتن . (آنندراج ). || از عهده برآمدن . توانستن . (یادداشت مؤلف ). تاب آوردن . طاقت داشتن . توانائی یافتن : ز گوهرکه پرمایه تر یافتند ببردند چندانکه برتافتند ز کافور و عنبر کجا یافتند ببردند هرچند برتافتند. اسدی . از آن مقفا سر کردم این غزل طالب که دوش قافیه ام برنتافت بار ردیف . طالب آملی (آنندراج ). || سوراخ کردن که از طرف مقابل راه یابد. || سفتن . (ناظم الاطباء). 1- پيچيدن، تابدادن
2- برگردانيدن، رو گردانيدن
3- سرپيچيدن، اعراض كردن، روي برتافتن
4- تمكين ن كردن، سرپيچي كردن، نافرماني كردن، عصيان ورزيدن
5- تاب آوردن، تحمل كردن، برخود هموار كردن، طاقت آوردن برنتافتن take off خلع، نزع، سحب، طار، حاكى، اقتلع، بتر، طوق، حلق، قلع، انصرف، كشف، اخلع çıkarmak décoller abheben despegar decollare
کلمه "برتافتن" در زبان فارسی به معنای "پذیرفتن" یا "تحمل کردن" است و از نظر قواعد نگارشی و کاربردی چند نکته قابل توجه دارد:
صرف فعل: "برتافتن" یک فعل ناب و بیقاعده است. در صرف این فعل توجه کنید که شکلهای مختلف آن به صورت زیر است:
من برتافتم
تو برتافتی
او برتافت
ما برتافتیم
شما برتافتید
آنان برتافتند
معنا و کاربرد: این فعل معمولاً در متنهای ادبی و رسمی بیشتر مورد استفاده قرار میگیرد و کمتر در محاورههای روزمره به کار میرود. معانی شامل: پذیرفتن یک واقعیت یا فضا، تحمل کردن یک وضعیت و غیره.
نکات نگارشی:
این کلمه را باید با دقت و در سیاق مناسب به کار برد تا معنی درست آن منتقل شود.
در نوشتار رسمی و ادبی، لازم است به دقت از فعلهای معادل مانند "پذیرفتن" یا "تحمل کردن" نیز استفاده شود تا متن از لحاظ غنای معنایی در سطح بالاتری قرار گیرد.
ترکیبها: کلمه "برتافتن" ممکن است با حرف اضافهها یا قیدها ترکیب شود، مثلاً "برتافتن شرایط"، "برتافتن مشکلات".
توجه به این نکات کمک میکند تا در نگارش و مکالمههای خود از این کلمه به درستی استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
او نتوانست بیتوجهی دوستانش را برتافت و حس کرد که به او احترام نمیگذارند.
با وجود فشارهای اجتماعی، او تصمیم گرفت برتافتن عقایدش را از دست ندهد و به اصول خود پایبند باشد.
در برابر ناملایمات زندگی، او همیشه سعی میکند برتافتن را به عنوان یک چالش مثبت ببیند و از آن درس بگیرد.
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر