جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: بغل . [ ب َ غ َ] (اِ) زیر مفصل شانه و بازوی انسان و حیوان : در مرض طاعون گاهی در بغل مریض غده بیرون می آید. (فرهنگ نظام ). بتازی بغل را ابط گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).جناح . (منتهی الارب ) (دهار). مَغْبِن . رُفْغْ. عطف : عطفا کل شی ٔ جانباه . بغل . (منتهی الارب ). کنار و پهلوو جانب . (ناظم الاطباء). تنگ . || طرف و سمت . (ناظم الاطباء). || آغوش . (ناظم الاطباء). آگوش . || اندازه ای از طول . (ناظم الاطباء). - امثال : باد زیر بغلش رفته ؛ مثل است بمعنی مغرور شده . (فرهنگ نظام ). || لفظ مذکور مجازاً در پهلوی هر جسم و چیز استعمال می شود: بغل راه و بغل کوه و غیر آنها. (فرهنگ نظام ) : بجای خشتچه گر شست نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت . عماره . از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم وجحود. مولوی . ... هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی . (گلستان ). بوی بغلت میرود از پارس بکیش همسایه بجان رسید و بیگانه و خویش . سعدی . شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد وانگه بغلی نعوذ باﷲ مردار بر آفتاب مرداد. (گلستان ). نقره اندوده بر درست دغل عنبر آمیخته بگند بغل . سعدی (هزلیات ). - بغل باز نمودن ؛ در آغوش گرفتن . (ناظم الاطباء). - بَغَل بُر ؛ کنار و کناره و حاشیه . (ناظم الاطباء). - بغل بر کردن ؛ جاهایی از قنات را که سخت پشته انداخته و پیش برداشتن آن مشکل است از پهلو مجرایی دیگر کندن و بقنات اصلی پیوستن . (یادداشت مؤلف ). - بغل برگشادن ؛ بغل گشودن . آغوش گشودن : سپر بر سر آورد برزو چو باد فرامرز کین را بغل برگشاد. فردوسی . - بغل بغل ؛ چندین بغل . بمقدار چند آغوش . - بغل بند ؛ ریسمان یا طنابی که در زیر بغل بسته میشود. (ناظم الاطباء). - بغل پیچ ؛ مرضی در اسب . (یادداشت مؤلف ). - بغل تری ؛ کنایه از خجالت و شرمندگی باشد.(برهان ) (از ناظم الاطباء). خجالت . (رشیدی ) (مؤید الفضلاء) (انجمن آرا). کنایه از خجالت و انفعال . (آنندراج ). کنایه از خجلت و شرمساری چه در حالت خجلت بغل شخص عرق میکند. (فرهنگ نظام ) : مدعیان را بغل تری بدهم من بر صفتی کز مشامشان بچکد خون . نزاری (از رشیدی ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ). و رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص 134 شود. - بغل خواب ؛ شوی . زن . (یادداشت مؤلف ). - بغل خوابی کردن ؛ نزدیکی زن و شوهر. مجامعت . (یادداشت مؤلف ). - بغل دست ؛ زیر بغل . (ناظم الاطباء) . پهلوی دست . کنار دست . - بغل ران ؛ اربیه و زهار. (ناظم الاطباء). - بغل رفتن ؛ به یکطرف رفتن . (ناظم الاطباء). - بغل زدن ؛ کنایه از شماتت کردن باشد. (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ) (از انجمن آرا). بغل زدن . (شانه زدن )، کنایه از شماتت کردن چه گاهی در مقام شماتت کسی شخص را بغل میزند (شانه بالا می اندازد) (فرهنگ نظام ) تو مخوانم جفت کمتر زن بغل جفت انصافم نیم جفت دغل . مولوی (از آنندراج ) (از رشیدی ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ نظام ). - || به بدبختی دیگری شادی کردن . (ناظم الاطباء). - || و بعضی بمعنی کناره کردن و بمعنی مسخره شدن نوشته اند و تحقیق آن است که کنایه از خوشی کردن است از روی استهزا بر کسی چنانچه در هندوستان در اکثرمردم این حالت دیده میشود و در ولایت هم بوده باشد. (آنندراج ). - بغل زنان ؛ مجازاً ملامتگر : مبادا که بغل زنان استهزا... آخر الامر بر زیادت جویی تو زنند. (مرزبان نامه ). - بغل کردن ؛ در آغوش گرفتن شخصی یا چیزی . (فرهنگ نظام ). بغل زدن . بغل گرفتن . در آغوش کشیدن . در بر گرفتن . در بغل گرفتن . - بغل گرفتن ؛ شخصی یا چیزی را در آغوش گرفتن . (فرهنگ نظام ). بغل زدن . بغل کردن . در بر کشیدن . در آغوش گرفتن . - بغل گشادن ؛ وداع کردن . (رشیدی ). - || اظهار قوت نمودن . (ناظم الاطباء). - || ورزیدن و آزمودن . (ناظم الاطباء). - || روان گشتن . (آنندراج ) : شقایق چمن بختش چون بطرف کوه سلیمان بغل گشاده دیو بنفشه ٔ آن سرزمین را پایه حسن بری دست داده . (طغرا از آنندراج ). - بغل گشودن ؛ بغل باز کردن . (آنندراج ) : زمین شده ست ز برگ شکوفه سیمین تن گشوده است بغل باغ از خیابانها. صائب (از آنندراج ). - || وداع کردن . (آنندراج ). - || دست دراز کردن بر حریف . (از آنندراج ) : بر آن روسی افکند مرکب چو باد به تیغآزمایی بغل برگشاد چنان زد که از تیغ گردن زنش سر دشمن افتاد در دامنش . نظامی (از آنندراج ). - بغل گیر ؛ در آغوش گیرنده . (ناظم الاطباء). - بغل گیری ؛ درآغوش گرفتگی . (ناظم الاطباء). معانقه کردن و همدیگر را بغل گرفتن . (فرهنگ نظام ). - || نام فندی است در کشتی پهلوانان . (فرهنگ نظام ). - به بغل نیامدن ؛ سخت ضخیم بودن : گردنش به بغل نمی آید. گیسوانش به بغل نمی آید. - در بغل داشتن ؛ در جیب داشتن : یکی بربطی در بغل داشت مست بشب بر سر پارسایی شکست . سعدی (بوستان ). دست تضرع چه سود بنده ٔ محتاج را وقت دعا بر خدا وقت کرم در بغل . (گلستان ). بدر جست از آشوب دزد دغل دوان جامه ٔ پارسا در بغل . سعدی (بوستان ). - در بغل گرفتن و بغل گرفتن ؛ زیر بغل نهادن . - || در آغوش کشیدن : غاشیه رکابدارش در بغل گرفتی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 364). برادر را بغل گرفت و سر و رویش را بوسه داد. - در بغل نهادن ؛ زیر بغل نهادن . در کنار نهادن : دستار دامغانی در بغل باید نهاد. چون من از اسب فرود آیم بر صفه زین پوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 365). مشتی اطفال نوتعلم را لوح ادبار در بغل منهید. خاقانی . - دست به بغل کردن ؛ دست به سینه کردن . بمجاز احترام کردن : وگر اجل به امیر اجل نیز رسد چرا کنی تو بغا دست پیش او به بغل . ناصرخسرو. - زیر بغل ؛ گودی واقع در بالای عضله یعنی در آنجا که متصل به کتف میگردد. (از ناظم الاطباء) : موی زیر بغلش گشته دراز وز قفا موک پاک فلخوده . طیان . - زیر بغل گرفتن ؛ گذاشتن چیزی در زیر بغل : چو ورزه به ابکاره بیرون شود یکی نان بگیرد بزیر بغل . ناصرخسرو. - زیر بغل نهادن ؛ بمجاز پنهان کردن : ای هنرها نهاده بر کف دست عیب ها را نهاده زیر بغل . (گلستان ). - یک بغل ؛ آنچه از چوب و گیاه و جز آن در یک بار بزیر بغل (میان دست و پهلو) توان برداشت . مقداری که یک بغل را پر کند.یک آغوش . خُبْنَه : یک بغل ترکه . یک بغل هیزم . یک بغل یونجه . 1- آغوش، بر، پهلو، جفت، كنار
2- جانب، سمت، طرف
3- نزديك
4- تنگ armpit, bosom, sheaf, oxter, hug إبط sarılmak câlin umarmung abrazo abbraccio زیر بغل، سینه، بر، پیش سینه، بافه، دسته یا بافه گندم، دسته، دسته گل یا گیاه، یک بسته
ترکیب:
(اسم) [عربی، جمع: بِغال و ٲبْغال] (زیستشناسی) [قدیمی]
مختصات:
(بَ غَ) ( اِ.)
الگوی تکیه:
WS
نقش دستوری:
اسم
آواشناسی:
baqal
منبع:
لغتنامه دهخدا
معادل ابجد:
1032
شمارگان هجا:
2
دیگر زبان ها
انگلیسی
armpit|bosom , sheaf , oxter , hug
ترکی
sarılmak
فرانسوی
câlin
آلمانی
umarmung
اسپانیایی
abrazo
ایتالیایی
abbraccio
عربی
إبط
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "بغل" در زبان فارسی به معنای کنار یا پهلو است و در جملات و عبارات مختلف کاربرد دارد. در زیر به برخی از قواعد نگارشی و نحوه استفاده از این کلمه اشاره میشود:
نقطهگذاری: اگر "بغل" در درون جمله بهکار رود، باید با رعایت قواعد نقطهگذاری در جمله قرار گیرد. بهعنوان مثال:
من در بغل درخت نشستهام.
حروف اضافه: این کلمه میتواند با حروف اضافه ترکیب شود. بهعنوان مثال:
در بغل
به بغل
ترکیبات: "بغل" میتواند در ترکیبات مختلفی به کار رود، مانند:
بغل دستی (به معنای اشیائی که در کنار هم قرار دارند)
بغل کردن (به معنای در آغوش گرفتن)
نحوهی استفاده: در جملات میتوان بهطور مستقیم از کلمه "بغل" استفاده کرد، یا آنرا بهعنوان صفت بهکار برد:
بچه در بغل مادر خوابیده است.
او همیشه در بغل من است.
توجه به معانی مختلف: کلمه "بغل" همچنین در برخی از گویشها یا محاورات میتواند معانی خاصتری داشته باشد، بنابراین باید با توجه به متن و سیاق جمله مناسبترین معنی انتخاب شود.
این نکات به شما کمک میکند تا کلمه "بغل" را بهدرستی در نوشتار و گفتار خود بهکار ببرید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "بغل" در جمله آورده شده است:
او کتابش را در بغلش گرفت و به سمت خانه رفت.
کودک در بغل مادرش خوابش برده بود.
وقتی باران شروع شد، او خود را در بغل دوستش پنهان کرد.
من همیشه دوست داشتم سگم را در بغل بگیرم و با او بازی کنم.
در بغل این درخت، یک پرندهی زیبا نشسته بود.
اگر مثالهای بیشتری نیاز دارید، حاضرم کمک کنم!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: زیر بغل، سینه، بر، پیش سینه، بافه، دسته یا بافه گندم، دسته، دسته گل یا گیاه، یک بسته