جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: آزاده . [ دَ / دِ ] (ص ) آنکه بنده نباشد. حرّ. حرّه . آزاد. آزادمرد. مقابل بنده و عبد. ج ، آزادگان : ز مادر همه مرگ را زاده ایم همه بنده ایم ارچه آزاده ایم . فردوسی . چه گفت آن سخنگوی آزاده مرد که آزاده را کاهلی بنده کرد. فردوسی . از ایران جز آزاده هرگز نخاست گرفت از شما بنده هر کس که خواست . اسدی . سیرت و کردار، گر آزاده ای بر سنن و سیرت احرار کن . ناصرخسرو. آزاده ای که جوید نام نکو بشعر چون بندگان ز خلق نباید ستدبها. مسعودسعد. هست زیر فلک گردنده قانع آزاده و طامع بنده . جامی . || آزادکرده . مُحرّر. مولی . مُعتق : بریدی سر ساوه شاه آنکه مهر بر او داشت تا بود گردان سپهر سپاهی بدانگونه کردی تباه که بخشایش آرد همی هور و ماه از آن شاه جنگی منم یادگار مرا هم چنان دان که کُشتی بزار ز مادر همه مرگ را زاده ایم بناچار گردن ورا داده ایم بمان تا بمانم بدهر اندکی کز آزادگان تو باشم یکی . فردوسی . || گهری . اصیل . نجیب .شریف . کریم . از طبقه ٔ اشراف . به نسب : مدخلان را رکاب زرآگین پای آزادگان نیابد سر. رودکی . گفت هنگامی یکی شهزاده بود گوهری ّ و پرهنر آزاده بود شد بگرمابه درون یک روز غوشت بود فربی ّ و کلان و خوب گوشت . رودکی (از سندبادنامه ). فرزانه تر از تو نبود هرگز مردم آزاده تر از تو نبرد خلق گمانه . خسروی . چو گشتاسب برشد بتخت پدر که فرّ پدر داشت و بخت پدر بسر برنهاد آن پدرداده تاج که زیبنده باشد به آزاده تاج . دقیقی . ای سر آزادگان و تاج بزرگان شمع جهان و چراغ دوده و نوده . دقیقی . پس و پیش گرد اندر آزادگان همی رفت [ نوشیروان ] تا آذرآبادگان . فردوسی . چو آمد [ سیاوش ] بر کاخ کاووس شاه خروش آمد و برگشادند راه پرستار با مجمر و بوی خوش بشد پیش او دست کرده بکش بهر گنج بر سیصد استاده بود میان ْ در سیاووش آزاده بود. فردوسی . همان نیز گودرز کشوادگان سر نامداران و آزادگان بکین سیاوش ده ودوهزار بیاورد برگستوانور سوار چنین گفت با ماهیار آرزوی که ای پیر آزاده ٔ نیکخوی . فردوسی . حسین قتیب است از آزادگان که از من نخواهد سخن رایگان . فردوسی . ز پیوند مهراب و از مهر زال وز آن هر دو آزاده ٔ ناهمال (کذا). فردوسی . بطوس و بگودرز کشوادگان بگیو و بگرگین و آزادگان . فردوسی . بزرگان و آزادگان را بشهر ز نیکیت باید که یابندبهر. فردوسی . بفرمود تا پیشش آزادگان ببستند و گردان لشکر میان فردوسی . به آزادگان گفت پشت سپاه که ای نامداران و شیران شاه . فردوسی . از آزادگان هرکه دیدی براه بپرسیدی از نامدار سپاه . فردوسی . پس آزاده نستور پور وزیر به پیش افکند اسب چون نرّه شیر. فردوسی . بیامد بدرگاه ِ آزاده شاه کمربسته و برنهاده کلاه . فردوسی . من از دخت خاقان فرستاده ام نه جنگی کسی ام نه آزاده ام . فردوسی . پس آزاده شیدسپ فرزند شاه بکینش کند تیزاسب سیاه . فردوسی . کنون چیست پاسخ فرستاده را چه گوئیم مهراب آزاده را؟ فردوسی . یکی جام زرین پر از باده کرد وزو یادمردان آزاده کرد. فردوسی . بچیز تو او ساز مهمان کند دل مرد آزاده خندان کند. فردوسی . ز دهقان و تازی ّ و پرمایگان زنان بزرگان و آزادگان از آن مهتران چار زن برگزید که اندر گهر بد نژادش پدید. فردوسی . بیامد پس آزاده شیرو چو گرد دلش گشت پرخون و رخسار زرد فردوسی . برادر دو بودش [ فریدون را ] دو فرخ همال از او هر دو آزاده ، مهتر بسال . فردوسی . بزرگان و آزادگان را بخوان بجشن و بسور و به رای و به خوان . فردوسی . بپالیز زیر گل افشان درخت بخفت آن سه آزاده ٔ نیکبخت . فردوسی . چو تاج بزرگی بسر برنهاد از او شاد شد تاج و او نیز شاد کجا بود از گیتی آزاده ای خداوند تاج و کیان زاده ای . فردوسی . از ایران هر آنکس که گوزاده بود دلیر و خردمند و آزاده بود بفرمود [ کاوس ] تا جمله بیرون شدند ز پهلو سوی دشت و هامون شدند. فردوسی . ندیده ست هرگز چنو هیچ زایر عطابخشی آزاده ٔ زرفشانی . فرخی . کریم است و آزاده و تازه روئی جوان است و آهسته و باوقاری . فرخی . گفتا چه خوانم این شه آزاده را به نام گفتم یمین دولت محمود دین پناه . فرخی . آزاده خداوندی و خوشخوی کریمی با فرّ شهنشاهی و با زیب سواری . فرخی . او تکیه کرده بر چمن و باغ پیش او آزادگان نشسته و بت چهرگان بپای . فرخی . دل بدان یافته ای زآنکه نکو دانی خواند مدحت خواجه ٔ آزاده بالفاظ دری . فرخی . ابوالفتح کآزادگان جهان شدستند بر جود او مفتتن . فرخی . آزاده برکشیدن و رادان رسوم اوست وآزادگی نمودن و رادی شعاراو. فرخی . همه آن گوید کآزاده ای از غم برهد کارِ دشوار شود بر دل سلطان آسان . فرخی . عطای او نه ز دشمن برید و نه از دوست چنین بود ره آزادگان و خوی کرام . فرخی . گشاده بر همه خواهندگان دست چنان چون بر همه آزادگان در. فرخی . کریم طبعی آزاده ٔ خداوندی که خلق یکسر از او شاکرند و او مشکور. فرخی . ترا به اصل بزرگ ای بزرگوار کریم زیادتی است بر آزادگان همه هموار. فرخی . ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد زین روی ترا گویم کآزاده ٔ نابی . فرخی . جرعه بر خاک همی ریزم از جام شراب جرعه بر خاک همی ریزد آزاده ادیب . منوچهری . دگر آزادگان و نامداران بزرگان و دلیران و سواران . (ویس و رامین ). نباشد هیچ بیگانه ستمگر نباشد هیچ آزاده ستم بر. (ویس و رامین ). کجا چون برد [ شاه موبد ] لشکرگه به آمل همه شب خورد با آزادگان مل . (ویس و رامین ). چنان دان که آن لائی نیک فال که یعقوب را بود شایسته خال دو آزاده دخت دلارام داشت کز آن هر دو دختر جهان نام داشت . شمسی (یوسف و زلیخا). مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجوی مردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست . ناصرخسرو. اگر جفت آزی نه آزاده ای ازیرا که این زآن و آن زین جداست . ناصرخسرو. نیست آزاده را قبانمدی که همش پاره برندوخته اند. خاقانی . گفته ٔ آنهاست که آزاده اند کاین دو ز یک اصل و نسب زاده اند. نظامی . نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان بند از او برگرفت . سعدی . که زشت است در چشم آزادگان بیفتادن از دست افتادگان . سعدی . گر سفله بمال و جاه از آزاده به است سگ نیز بصید از آدمیزاده به است . سعدی . کسی گفتش چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم میان به خدمت آزادگان بسته . (گلستان ). هست ارادت برِ هر آزاده ترک ماکان علیه العاده . جامی . || ولی ّ. صالح . حلال زاده . (از تحفةالسعاده ). || رها. مستخلص . یله : بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی . حافظ. || خاضع : سعدی افتاده ای است آزاده کس نیاید بجنگ افتاده . سعدی .
|| فارغ . || بی بار : زایران را هم از او نعمت و هم دانش (کذا) وآنگه از منت آزاده دل و گردن گر همه نعمت یک روز بما بخشد ننهد منت بر ما و پذیرد من . فرخی . || آسوده . مرفّه . شاد : چون ترا می بینم از آزادگان کی شناسی درد کارافتادگان ؟ عطار. و رجوع به آزادگی شود. || پهلوان . سرسپاه : چو ویرو دید گردان را چنین زار بگرد قارن اندر کشته بسیار بگفت آزادگانش را به تندی که از جنگ آوران زشت است کندی . (ویس و رامین ). || وارسته : لبی نان خشک و دمی آب سرد همین بس بود قوت آزاده مرد. فردوسی . گر آزاده ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس . سعدی . مرد آزاده بگیتی نکند میل دو کار تا همه عمروجودش بسلامت باشد زن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند وام نستاند اگر وعده قیامت باشد. ابن یمین . || لقب خاص ایرانیان بوده است و جز ایرانی حتی پادشاهان ملل دیگر را این نام نمیداده اند. آن گاه که کردیه خواهر بهرام چوبینه ازدواج خاقان چین را نمیپذیرد یلان سینه او را برای گستهم سردار ایرانی خواستاری میکند و کردیه تن درمیدهد : یلان سینه با کردیه گفت زن بگیتی ترا دیده ام رای زن ز خاقان [ پرموده شاه ] کناره گزیدی سزید که رأی تو آزادگان را گزید چه گوئی ز گستهم یل خال شاه توانگر سپهبد یل باسپاه بدو گفت شوئی کز ایران بود از او تخمه ٔ مانه ویران بود. فردوسی . همی رای زد جنگ را با سپاه بدینگونه تا گشت گیتی سیاه بخفتند ترکان و آزادگان جهان شد جهانجوی را رایگان . فردوسی . ز جائی که آمد فرستاده ای ز ترک و ز رومی ّ و آزاده ای از او مرزبان آگهی داشتی چنین کارها خوار نگذاشتی . فردوسی . ج ، آزادگان . و رجوع به آزادمرد و آزاده مرد شود. || اسب گرانمایه . اسب پادشاهان . طِرف . (زمخشری ). - سرو آزاده ؛ سروآزاد : بشکست و بکند سرو آزاده بنشاند بجای او سپیداری . ناصرخسرو. و ظاهراً مراد از سرو آزاده ، صنوبر و چلغوزه باشد. - سوسن آزاده ؛ سوسن آزاد. سوسن سفید : از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش کاندر این دیر کهن ، کار سبکباران خوش است . حافظ. نهفته سوسن آزاده در میان چمن بگوش رهزن دی گفت از زبان بهار بیار پیرهن شاهدان بستان را وگرنه می کندت بید، گربه در شلوار. امیدی . - امثال : آزاده را میازار و چون بیازردی بیوزن . (قابوسنامه ). نباشد هیچ آزاده ستم بر . (ویس و رامین ). آزاد، حر، رها، شريف، فارغ، فتا، مختار، وارسته بنده، عبد freedman, noble, tolerant, catholic, liberal, free-hearted, tolerantly, is free طليق، فريدمان bedava est libre ist gratis es gratis è libero ازاده، بنده ازاد شده، نجیب، شریف، اصیل، اشرافی، با شکوه، بردبار، شکیبا، بامدارا، مدارا امیز، ازادمنش، جامع، بلند نظر، زیاد، سخی، جالب توجه، نظر بلند، دارای سعه نظر، بی رودربایستی، دست و دل باز، رک و راست، شخص متحمل
freedman|noble , tolerant , catholic , liberal , free-hearted , tolerantly , is free
ترکی
bedava
فرانسوی
est libre
آلمانی
ist gratis
اسپانیایی
es gratis
ایتالیایی
è libero
عربی
طليق|فريدمان
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "آزاده" یکی از واژههای فارسی است که میتواند به معانی مختلفی از جمله آزاد بودن، بیپرده بودن یا مستقل بودن اشاره داشته باشد. در زیر به برخی از قواعد مربوط به این کلمه و نحوه استفاده از آن اشاره میکنیم:
نحو: "آزاده" به عنوان یک اسم میتواند به صورت مفرد یا جمع به کار رود. مثلاً:
مفرد: آزاده (مثلاً: او یک فرد آزاده است.)
جمع: آزادگان (مثلاً: آزادگان در طول تاریخ همیشه حق خود را مطالبه کردهاند.)
صفت: "آزاده" میتواند به عنوان صفت نیز در جملات به کار رود.
مثال: او فردی آزاده و مستقل است.
نقطهگذاری: در نوشتار فارسی، اگر "آزاده" در متن استفاده شود، توجه به نقطهگذاری و فاصلهها از اهمیت بالایی برخوردار است. به عنوان مثال:
درست: او یک انسان آزاده است.
نادرست: او یک انسانآزاده است.
قید: از کلمه "آزاده" میتوان به عنوان قید نیز استفاده کرد، اگرچه این کاربرد رایج نیست.
مثال: او در زندگی به طور آزاده تصمیمگیری میکند.
معنی: در نظر داشته باشید که "آزاده" به معنای کسی است که آزاد است، در ادبیات و فرهنگ ایرانی نیز بار معنایی عمیقی دارد و به شخصی اشاره میکند که از قیود اجتماعی و سیاسی رهایی دارد.
میتوانید برای استفاده بهینه از این کلمه و مفاهیم مرتبط با آن، با دقت اصل جمله را ویرایش کرده و قواعد نگارشی را رعایت کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در ادامه چند مثال برای کلمه "آزاده" در جمله آورده شده است:
او همیشه به عنوان یک انسان آزاده شناخته میشود که نظراتش را بدون ترس از انتقاد بیان میکند.
در تاریخ ادبیات، نام شاعران آزادهای همچون حافظ و سعدی همیشه به یادگار خواهد ماند.
او به دلیل روحیه آزادهاش، به دوستداران آزادی و حقوق بشر کمک میکند.
در مراسم یادبود، همه به احترام یاد و خاطرهی آن آزاده بزرگ، سکوت کردند.
زندگی در یک جامعه آزاده، فرصتی طلایی برای رشد و شکوفایی ن talents است.
اگر به مثالهای بیشتری نیاز دارید، لطفاً بفرمایید!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: ازاده، بنده ازاد شده، نجیب، شریف، اصیل، اشرافی، با شکوه، بردبار، شکیبا، بامدارا، مدارا امیز، ازادمنش، جامع، بلند نظر، زیاد، سخی، جالب توجه، نظر بلند، دارای سعه نظر، بی رودربایستی، دست و دل باز، رک و راست، شخص متحمل