جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: جد. [ ج َدد ] (ع اِ) پدر پدر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). نیاک . پدربزرگ . (یادداشت مؤلف ). نیا. (ناظم الاطباء). پدر پدر چندانکه بالا رود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). پدر کلان . جد پدری . پدر مهین . نیاک : تاش به حوا ملک خصال همه اُم تاش به آدم بزرگوار همه جد. منوچهری . || پدر مادر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ج ، اَجداد، جُدود، جُدودَة. (منتهی الارب ) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || در اصطلاح فقهی ، تهانوی آرد: فقها گویند جد یا صحیح است یا فاسد. جد صحیح شخص ، کسی است که در نسبت آن شخص به او مادری نباشد مانند پدر پدر هرچندانکه بالا رود. و جد فاسد شخص آن است که در نسبت او به آن شخص مادری داخل شده باشد مثل پدر مادر و پدر پدر مادر و مانند آنها. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : یاد نیاری به هر بهاری جدت توبره برداشتی شدی به سماروغ . منجیک . سلسله جعدی بنفشه عارضی کش فریدون افدر و پرویز جد. بوشعیب . گفت [ مسعود ] همان شغل بتو ارزانی داشتیم اما باید که بدیوان ننشینی که آنجا قوم انبوه است و جد پدر ترا آن خدمت بوده است . (تاریخ بیهقی ص 141). از چندان باغهای خرم و بناهای جانفزا... جد و پدر برادر بچهار پنج گز زمین بسنده ... (تاریخ بیهقی ص 383). دیگر روز بار داد و در صفه ٔ دولت نشسته بود بر تخت پدر و جد. (تاریخ بیهقی ص 256). || بخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). طالع. (شرح قاموس ) : قصور اقبال و قعود جد و خمود دولت او را از استماع این کلمه و انتفاع بدین موعظه غافل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 117). علو جد و کمال اقبال او از ذروه ٔ افلاک برگذشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 172). هرکه رنجی برد گنجی شد پدید هرکه جدی کرد در جدی رسید. (مثنوی ). بنده آزادی طمع دارد زجد عاشق آزادی نخواهد تا ابد. (مثنوی ). || بهره . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (شرح قاموس ). حَظّ. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || نصیب . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) : نادیده بگویم از جد و بخت کو چون بود از شکوه بر تخت . نظامی . یکدگر را جد و جد میخواندید سوی اژدرها فرس می راندید. (مثنوی ). || رزق و روزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رزق . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || حُظوَة. یا مکانت و منزلت در نزد مردم .(از اقرب الموارد) (قطر المحیط) (ناظم الاطباء). بزرگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || عظمت . (ترجمان القرآن عادل ) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). و از این معنی است آیه ٔ «و انه تعالی جد ربنا» (قرآن 3/72)؛ یعنی عظمت پروردگار ما و برخی به معانی دیگرتفسیر کرده اند. (اقرب الموارد). - تعالی جده ؛ : و از ایزد تعالی جده توفیق خواستم . (محمدبن عمر رادویانی ). || کناره ٔ رود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بی نیازی و توانگری .در دعا آرند: لاینفع ذاالجد من»َ الجدّ؛ اَی لاینفع ذاالغنی عندک غناه و انما ینفعه العمل بطاعتک . کلمه ٔ مِن در اینجا به معنی «عند» میباشد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || نیکبختی در دنیا. (ازقطر المحیط). || روی زمین . (منتهی الارب ) (قطر المحیط). || مرد بخت مند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد بزرگ بهره . (قطر المحیط). || (مص ) بریدن جامه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). بریدن . (از قطر المحیط). || چکیدن خانه از باران . (منتهی الارب ) (آنندراج )(قطر المحیط). جِدّ هم بهمین معنی است . (از قطر المحیط). || بریدن خرما از خرمابن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط). || بزرگ شدن در چشم مردم . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و در حدیث انس آمده : کان الرجل منا اذا قراء البقرة و آل عمران جد فینا؛ یعنی در چشم ما بزرگ می شد. (از اقرب الموارد). || ریش گردیدن پستان ناقه از پستان بند. (آنندراج ). جدت اخلاف الناقة؛ ریش گردید پستان ناقه از پستان بند. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد). || کوشش کردن در کار و سیر. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بخت مند شدن . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یقال : جددت یا فلان جداً، مجهولاً؛ اَی صرت ذا جد و حظ. (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خداوند بخت شدن . (از تاج المصادر بیهقی ). 1- اسلاف، پدربزرگ، سلف، نيا، نياكان
2- بزرگي، عظمت
3- بهره، حظ، نصيب
4- بخت، نيكبختي
5- بينيازي، توانگري هزل، شوخي ancestor, forefather, progenitor, predecessor, grandsire, forerunner, grandsir, grandfather سلف، جد، الجد الأعلى büyük baba grand-père großvater abuelo nonno نیا، پیشرو، نمونه، پدر بزرگ، اسبق، پیر مرد
کلمه "جد" در زبان فارسی معانی و کاربردهای مختلفی دارد، و از آنجایی که واژهای با بیش از یک کاربرد است، میتوان به نکات نگارشی و قواعد مربوط به آن اشاره کرد. در ادامه به بررسی قواعد فارسی و نگارشی مربوط به کلمه "جد" میپردازیم:
معانی مختلف:
"جد" میتواند به معنای پدر بزرگ یا مادر بزرگ به کار رود.
همچنین "جد" به معنای "جدول" یا "شبکه" نیز میتواند مورد استفاده قرار گیرد.
نوشتار:
"جد" به صورت جدا نوشته میشود و نباید به اشتباه با دیگر واژهها ترکیب شود، مگر در موارد خاص و مورد نیاز.
نشانهگذاری:
بهطور کلی، در جملات نباید بهطور مکرر از کلمه "جد" استفاده کرد، مگر اینکه برای تأکید یا مشخص کردن نکتهای خاص باشد.
اگر "جد" در متن به عنوان اسم خاص، به عنوان نام فرد یا یک نهاد استفاده شود، ممکن است نیاز به بزرگ نویسی داشته باشد.
جملات:
در جملات، "جد" معمولاً به عنوان اسم یا فاعل ظاهر میشود. توجه داشته باشید که برای نشان دادن نسبت خانوادگی، بهتر است از قیدهای مناسب استفاده کنید.
مثال: «پدر بزرگ من (جد) همه ما را بسیار دوست دارد.»
قواعد صرف و نحو:
در صورتی که "جد" به معنای جدول یا شبکه باشد، میتواند در عبارات و جملات فنی و علمی مورد استفاده قرار گیرد و نیاز به قواعد خاصی ندارد.
به طور کلی، استفاده از "جد" نیازمند دقت در معنا و محل استفاده در جمله است. توجه به این نکات میتواند کمک شایانی به درک و نگارش صحیح این واژه در متنهای مختلف کند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در ادامه چند مثال برای استفاده از کلمه “جد” در جمله آوردهام:
جد ما یک مرد بزرگ و با تجربه بود که همیشه نصیحتهای خوبی به ما میکرد.
در کتاب تاریخ، به زندگی جدهای ما و نقش آنها در کشور اشاره شده است.
من با افتخار عکسهای قدیمی جد و مادرم را در آلبوم خانوادگی نگهداشتهام.
وقتی به داستانهای جد خود گوش میدادم، حس میکردم که او در کنارم است.
جد من در دوران جوانی، کارآفرین موفقی بوده و تلاشهایش همواره برای خانواده الگو بود.
اگر به مثالهای بیشتری نیاز دارید یا سوال خاصی دارید، خوشحال میشوم کمک کنم!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: نیا، پیشرو، نمونه، پدر بزرگ، اسبق، پیر مرد