شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

čehr
the face  |

چهر

معنی: چهر. [ چ ِ ] (اِ) چهره . (از شرفنامه ٔمنیری ). صورت (دهار). روی را گویند که به عربی وجه خوانند. (برهان ) (آنندراج ). دورخ . دو رخسار. رخ . رخسار. رخساره . رو. روی . سیما. صورت . طلعت . عارض . عذار.قدام . لقاء. منظر. منظره . وجه . (یادداشت مؤلف ). این کلمه در اوستائی چیتهر بوده است و در فارسی چهر گردیده . (فرهنگ ایران باستان پورداود ص 3) :
دانش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است .
رودکی .
به دل گفت گیو این بجز شاه نیست
چنین چهر جز درخور گاه نیست .
فردوسی .
بنزد من آرید با خویشتن
که جوید همی چهر وی چشم من .
فردوسی .
کنیزک بخندید و آمد دوان
به بانو بگفت ای مه بانوان
جوانی دژم رهزده بر در است
که گوئی به چهر از تو نیکوتر است .
اسدی .
همه چهر جم داشتند آشکار
به دیبا و دیوارها برنگار.
اسدی (گرشاسب نامه ).
وین چهرهای خوب که در نورش
خورشید بی نوا شود و مضطر.
ناصرخسرو.
به چهر آفتابی به تن گلبنی
به عقل خردمند بازی کنی .
سعدی (بوستان ).
گاه کلمه ٔ چهر در این معنی به کلمات دیگر پیوندد و گاه کلمات دیگر به چهر بپیوندد و بکار رود.
- آرزوی چهر کسی داشتن ؛ خواهان دیدار او بودن :
که ما را دل و جان پر از مهر اوست
همه آرزو دیدن چهر اوست .
فردوسی .
- آزادچهر ؛ دارای چهره ٔ آزادگان . که چهره ٔ مردم آزاده دارد :
که مردی عزیزی و آزادچهر
به فرخندگی در تو دیده سپهر.
نظامی .
- آژنگ چهر ؛ که چهره ٔ پرچین و شکن دارد.
- || پیر و فرسوده .
- || کنایه است از خشمگین و غضبناک .
- اندیشه ٔ چهر کسی را داشتن ؛ خیال کسی رادر سر پروردن . به یاد کسی بودن . آرزوی دیدار کسی راداشتن :
دل و جان و هوشم پر از مهر اوست
شب و روزم اندیشه ٔ چهر اوست .
فردوسی .
- با چشم چهر کسی را جستن ؛ چشم به راه او داشتن . سخت مشتاق دیدار او بودن :
بنزد من آرید با خویشتن
که جوید همی چهر وی چشم من .
فردوسی .
- به چهر دگرگونه گشتن با... ؛ بظاهر تغییر کردن با... :
نداند کسی راز گردان سپهر
دگرگونه گشته است با ما به چهر.
فردوسی .
- به چهر کسی خیره شدن ؛ بر روی کسی چهارچشم نگریستن . کسی را با کنجکاوی نگاه کردن . با شگفتی در روی کسی دیدن . مشتاقانه به چهره ٔ کسی نگریستن :
چو شیروی رخسار شیرین بدید
روانش نهانی ز تن برپرید.
چنان خیره شد اندر آن چهر اوی
که شد دلش آکنده از مهر اوی .
فردوسی .
- به چهر کسی یا چیزی سبک نگریستن ؛ شتابزده به کسی یا چیزی نگاه کردن . زود او را از زیر چشم گذراندن :
ز بس کز جهان آفرین کرد یاد
ببخشود و دیده بدو [ بفریدون ] بازداد
فریدون چو روشن جهان را بدید
به چهر وی اندر سبک بنگرید.
فردوسی .
- || به کسی یا چیزی سرسری نگاه کردن . مجازاً بدو اهمیت ندادن . به چیزی نشمردن او را. به چیزی نگرفتن او را. در شمار نیاوردن کسی یا چیزی را.
- بیدارچهر ؛ که چهره ٔ هوشیار دارد. که هشیاری و فراست از چهره اش خوانده شود.
- پریچهر ؛ پری روی . که چهره ٔ فرشتگان دارد. خوب روی . زیباروی .
- پسندیده چهر ؛ نیکوچهر. نکوچهر.نیکوصورت . نیکوروی . آنکه روی پسندیده و زیبا دارد :
که بینم پسندیده چهر ترا
بزرگی و مردی و مهر ترا.
فردوسی .
- پوشیده چهر ؛ بسته روی . آنکه چهره در نقاب دارد.
- || محجوب . باحیا.
- تاریک چهر ؛ سیاهروی . سیه روی . و چون صورت ظاهر را گواه حقیقت باطن گیرند و گویند از کوزه همان ترابد که در اوست مجازاً به معنی بدمنش . بدخوی و بداندیش و سیاه دل است :
شبی سخت بی مهر و تاریک چهر
به تاریکی اندر که دیده ست مهر.
نظامی .
قلم درکش دیو تاریک چهر.
نظامی .
- تازه چهر ماندن ؛ تازه رو ماندن .
- || مجازاً جوان ماندن . شکسته نشدن . پیر و شکسته نشدن :
گر از بخشش کردگار سپهر
مرا زندگی ماند و تازه چهر
بمانم به گیتی یکی داستان
از این نامه ٔ نامور باستان .
فردوسی .
- توشه ٔ جان کسی از چهر کسی بودن ؛ جانش به جان او بستگی داشتن . از چهر کسی مایه ٔ زندگی گرفتن :
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشه ٔ جانم از چهر تست .
فردوسی .
- تیره چهر ؛ سیاه . تار. سخت تاریک :
بسی سرخ یاقوت بد کش بها
ندانست کس پایه و منتها
که روشن شدی زو شب تیره چهر
چو ناهید رخشان بدی بر سپهر.
فردوسی .
- || مجازاً به معنی سیاه بخت .
- چشم بر چهر کسی نهادن ؛ متوجه کسی بودن . در چهره ٔ کسی نگاه کردن . دیده بر روی کسی دوختن :
نهاده همه چشم برچهر شاه
بدان تا چه گوید ز کار سپاه .
فردوسی .
- چهر به کسی نمودن ؛ چهره به کسی گشادن . رخساره به کسی نشان دادن .
- || مجازاً کسی را مورد توجه قرار دادن . به کسی مهر و محبت ورزیدن . کسی را مورد تفقد و مهربانی قرار دادن .
- چهر پر از آب بودن ؛ رویی از اشک تر داشتن . چهره از اشک پوشیده داشتن . گریان و اشک ریزان بودن :
همه روی پوشیدگان را به مهر
پر از خون دلست و پر از آب چهر.
فردوسی .
- چهر پر از خنده آوردن ؛ خندان روی بودن . بشاش بودن . چهره ٔ باز و خندان داشتن :
پدروار پیش تومهر آورم
همیشه پر از خنده چهر آورم .
فردوسی .
- چهر خود در آب دیدن ؛ به خود نگریستن . خود دیدن و به خویشتن توجه کردن . خویشتن خویش را معاینه دیدن :
فزودن
به فرزند بر مهر خویش
چو در آب دیدن بود چهر خویش .
فردوسی .
- چهر رخشان شدن ؛ افروخته رخسار شدن . شکفته رخسار گشتن :
چو بهرام باد آنکه با مهر تو
نخواهد که رخشان شود چهر تو.
فردوسی .
- چهر سیه کردن ؛ ماتم زده و سوگوار شدن :
همی گرید ابر از دریغت به مهر
سلب هم به مهرت سیه کرد چهر.
اسدی (گرشاسب نامه ).
- چهر کسی به مردم ماندن ؛ شبیه آدمیان بودن . به رخسار همچون آدمی بودن . صورت آدمی داشتن :
به مردم نماند همی چهر اوی
به گیتی نجوید کسی مهر اوی .
فردوسی .
- چهر گواه بر چیزی بودن ؛ گواهی دادن صورت ظاهر از حال باطن . گواه بودن ظاهر آدمی به باطن وی . اثر گذاشتن خوی آدمی در چهره ٔ وی . بهم پیوستن ظاهر و باطن :
گر او را ببخشد ز مهرش سزاست
که بر مهر او چهر او بر گواست .
فردوسی .
- چهر مهرافزا ؛ روئی که مایه ٔ فزونی محبت گردد. صورت که به سبب زیبائی عشق را بیفزاید. رویی که بر مهر و عشق بیفزاید :
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت می نیاید چهر مهرافزای تو.
سعدی .
- خریدار چهر کسی بودن ؛ طالب او بودن . عاشق بر روی کسی بودن . کسی را دوست داشتن . به کسی عشق و علاقه داشتن :
خریدار دیدار و چهر ترا
همان خوب گفتار و مهر ترا.
فردوسی .
- خوب چهر ؛ خوب روی . زیباروی .خوش سیما. آنکه روی زیبا دارد. خوش سیما. مه طلعت . پری دیدار :
شگفتی بر او برفکندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر.
فردوسی .
نمودند کآن رومی خوب چهر
چه بد دید از آن زنگی سردمهر.
نظامی .
جوانمرد چون دید کآن خوب چهر
ملکزاده را جوید از بهر مهر.
نظامی .
- خورشیدچهر ؛ که رویی چون خورشید تابان دارد :
بدو گفت کای شاه خورشیدچهر
تو موسیل را چون نپرسی به مهر.
فردوسی .
- در چهر کسی نگاه کردن ؛ متوجه او شدن . در روی او دیدن :
نگه کرد کاووس در چهر اوی
چنان اشک خونین و آن مهر اوی .
فردوسی .
- دیده از چهر کسی برداشتن ؛ دل از وی کندن . دل از وی برداشتن . ترک علاقه ٔ فیمابین کردن :
مرا آرزو نیست از مهر اوی
که دو دیده بردارم از چهر اوی .
فردوسی .
- دیده برنداشتن از چهر کسی ؛ یک چشم زدن ازاو غافل نماندن :
چنان شد دلش باز در مهر اوی
که دیده نبرداشت از چهر اوی .
فردوسی .
- دیوچهر ؛ که روئی چون دیو دارد. زشت روی . پتیاره روی :
فرشته صفت گرد آن دیوچهر.
نظامی .
- زرین چهر ؛ آنکه چهره ای به رنگ زر دارد. زردچهره :
چنین ماهی اسیر مهر گشته
تن سیمینش زرین چهر گشته .
فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).
- زشت چهر ؛ نازیبا. زشت روی .
- سیب چهر ؛ که چهری چون سیب دارد در رنگ و لطافت :
بدان سیب چهران مردم فریب
همی کردبازی چو مردم به سیب .
نظامی .
- شیرچهر ؛ همانند شیر به چهره . دارای رویی چون شیر :
سپهری بینم و سیارگانی
به صورت های گوناگون مصور
همه کژدم وش و خرچنگ کردار
گوزن شیرچهر و گاوپیکر.
ناصرخسرو.
- گاوچهر ؛ دارای صورت و نقش گاو.
- گرگ چهر ؛ که روی چون گرگ دارد. که باطن و خویی چون گرگ دارد. بدطینت . زشت طینت .
- گل چهر ؛ که روی چون گل دارد. که صورت لطیف و زیبا دارد.
- گلنارچهر ؛ آنکه چهره ای چون گلنار دارد یعنی سرخ و سپیدرنگ است . که چهرش به رنگ جلنار باشد سرخ و سپید :
چو نه سال بگذشت بر سر سپهر
گل زرد گشت آن چو گلنارچهر.
فردوسی .
همان نازنینان گلنارچهر
ز گلزار آتش بریدند مهر.
نظامی .
- ماه چهر ؛ دارای رویی چون ماه . همانند ماه به رخسار.زیباروی . ماهروی :
چو بشنید آن دختر ماه چهر
که باید برید از رخ شاه مهر.
فردوسی .
- منوچهرچهر ؛ دارای رویی چون منوچهر با فر و جلالت وشکوه :
خسرو جم قدر منوچهرچهر
چهره بخاک در او سوده مهر.
(از حبیب السیر چ تهران ج 3 ص 326).
- مهرچهر ؛ خورشیدچهره . که چهره ای نورانی دارد. که روی رخشان دارد.
- نازنین چهر ؛ نازنین رخسار. نازنین روی :
بدو گفتش ای نازنین چهر من
که شوریده داری دل از مهر من .
سعدی (بوستان ).
- نیک چهر ؛ زیباروی .خوبرو. صاحب جمال . نیکوچهر. خوب چهر.
- همایون چهر ؛ فرخنده روی . که چهره ای مبارک و میمون دارد. خوش سیما. فرخ لقا.فرخ دیدار :
تا شبی خلوت آن همایون چهر
فرصتی یافت با شه از سر مهر.
نظامی .
|| قیافه :
کنون صد پسرجوی همسال اوی
به بالا و چهر و بر و یال اوی .
فردوسی .
کنون این جهانجوی فرزند اوست
همانست گویی بچهر و به پوست .
فردوسی .
ترا داد ایزدچنین فرّ و چهر
که افزونت بر هر یکی داد مهر.
فردوسی .
بیامد به شبگیر دستور شاه
ببرد آن همه کودکان را به گاه
به یک جامه و چهر و بالا یکی
که پیدا نبود این از آن اندکی .
فردوسی .
|| روی مردم خواه تراشند و خواه نقش کنند و غیرمردم . || صورت مادی و ظاهر هر چیز. ظاهر :
نداند کسی راز گردان سپهر
دگرگونه گشته ست با ما بچهر.
فردوسی .
در بیت ذیل فردوسی «چهر» در برابر «جان » آمده است به ذکر جزء و اراده ٔ کل به معنی تن . و یا ظاهر در برابر باطن :
همان اورمزد و همان روزمهر
بشوید به آب خرد جان و چهر.
فردوسی .
|| به معنی اصل و ذات نیز آمده است . (برهان ) (آنندراج ). در اوستا چیثر به معنی تخمه و نژاد است و اکنون چهر گوئیم . (پورداود،یشتها ج 2 ص 211) :
بدین چهر و این مهر و این رای و خوی
همی تخت و تاج آیدت آرزوی .
فردوسی .
|| مجازاًمظهر. جای نمایش . محل بروز :
ترا بر تن خویش بر مهر نیست
و گر هست مهر ترا چهر نیست .
فردوسی .
... ادامه
585 | 0
مترادف: 1- چهره، رخسار، رخ، رو، سيما، صورت، وجه 2- اصل، نژاد 3- شخصيت
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [پهلوی: čihr.čīhr] ‹چهره› [قدیمی]
مختصات: (چِ) (اِ.)
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 208
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
the face
ترکی
yüz
فرانسوی
la face
آلمانی
das gesicht
اسپانیایی
la cara
ایتالیایی
la faccia
عربی
الوجه
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "چهر" در زبان فارسی به معنای "چهره" و به طور خاص، به ویژگی‌های ظاهری یا صورت انسان اشاره دارد. در نگارش و استفاده از این کلمه، نکات زیر قابل توجه است:

  1. نوشتار صحیح: کلمه "چهر" به طور عمومی به صورت "چهره" نوشته می‌شود. استفاده از "چهر" به‌عنوان یک واژه مختصر یا علمی ممکن است در بعضی از متن‌ها صورت گیرد، اما در نوشته‌های روزمره و غیررسمی معمولاً "چهره" کاربرد دارد.

  2. قواعد نوشتاری:

    • در جمله‌سازی با "چهره"، توجه کنید که این کلمه معمولاً به عنوان اسم استفاده می‌شود و می‌تواند صفت‌هایی مانند "زیبا"، "خسته" یا "گمگشته" را به خود جاری کند.
    • باید به همنشینی واژه‌ها و توافق آنها با فعل‌ها در جملات دقت کرد. برای مثال: "چهره او زیبایی خاصی دارد."
  3. فعل‌های مربوطه: در جملات می‌توان از فعل‌هایی مانند "داشتن"، "ظاهر شدن" و "تغییر کردن" به همراه "چهره" استفاده کرد. به عنوان مثال: "چهره او شاداب به نظر می‌رسید."

  4. استفاده مجازی: گاه "چهره" به‌صورت مجازی برای توصیف وضعیت یا شرایط اجتماعی و فرهنگی نیز به کار می‌رود. به‌عنوان مثال: "چهره اقتصادی کشور در حال تغییر است."

با رعایت این نکات، می‌توانید از کلمه "چهره" به‌صورت صحیح و مناسب در نوشتار خود استفاده کنید.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. چهره او همیشه در یادم باقی مانده است، حتی سال‌ها پس از آن روز.
  2. در جشن تولد، چهره همه از شادی پر بود و لبخند به لب داشتند.
  3. هنرمند با استعداد توانست چهره شخصیت‌های داستان را به زیبایی به تصویر بکشد.

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری