شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

xord
wisdom  |

خرد

معنی: خرد. [ خ ُ ] (ص ) کوچک که در مقابل بزرگ است . (از برهان قاطع). ضد بزرگ . (از غیاث اللغات ) (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ). صغیر. صُغار. (بحر الجواهر). کوچک . کم جثه . (از ناظم الاطباء). مقابل کلان . (یادداشت مؤلف ) : مرعش ، جذب دو شهرک است خرم و آبادان و خرد. (حدود العالم ). کولان ، ناحیتی خرد است و بمسلمانی پیوسته و اندر او کشت و برز است . (حدود العالم ).
ستوده بود نزد خرد و بزرگ
اگر زادمردی نباشد سترگ .
رودکی .
چنین کار یکسر مدارید خرد
که این کینه را خرد نتوان شمرد.
فردوسی .
چنین گفت پیران به رهّام گرد
که این کار را خرد نتوان شمرد.
فردوسی .
چو از پارس لشکر فراوان نبرد
چنین بود نزد بزرگان و خرد.
فردوسی .
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همین و همان سنگ بشکست خرد.
فردوسی .
دراز و پهنا حوضی بصدهزار عمل
هزار بتکده ٔ خرد گرد حوض اندر.
فرخی .
صد گردنک زبرجدین دیدی
بر یک تن خرد نرگس برّی .
منوچهری .
امیر رضی اﷲعنه گفت این خرد حدیثی است ده هزار سوار ترک با بسیار مقدم آمدند و در میان ولایت من نشسته و می گویند ما را جای و مأوی نمانده است . (تاریخ بیهقی ). امیر نماز دیگر بار نداد و بروزه گشودن بیرون نیامد و گفتند بشربتی روزه گشاد و طعام نخورد که نه خرد حدیثی بوده که افتاد. (تاریخ بیهقی ). من که ابوالفضلم این ملطفه خرد و نامه بزرگ تحریر کردم . (تاریخ بیهقی ).
چو خردی بزرگ آورد دستبرد
به از صد بزرگان کشان کار خرد.
(گرشاسب نامه ).
بکشتند چندانکه نتوان شمرد
گرفتند دیگر بزرگان و خرد.
(گرشاسب نامه ).
جز از کشتگان هرکه را نام برد
همه خسته دید از بزرگان و خرد.
(گرشاسب نامه ).
بکش آتش خرد پیش از گزند
که گیتی بسوزد چو گردد بلند.
(گرشاسب نامه ).
هر خردی از او شد کلان و او خود
زی عقل نه خرد است و نه کلان است .
ناصرخسرو.
زنهار بتوفیق بهانه نکنی زآنک
مغرور نداری بچنین خرد و کلان را.
ناصرخسرو.
چند چیز است که اگر خرد است بزرگ باید داشت ، آتش و بیماری و دشمن . (از اندرزنامه ٔ منسوب بخواجه نظام الملک ).
خرد مکن طبع نه چرخیست خرد
تنگ مکن دل نه جهانیست تنگ .
مسعودسعد.
در آینه ٔ خرد روی مردم
هم خرد چنان آینه نماید.
مسعودسعد.
عاقبت عافیت آموز او
گنج بزرگ است پس از رنج خرد.
انوری .
وز بزرگی که نفس حادثه است
می شناسم که فاعلی است نه خرد.
انوری .
بکلاهی بزرگ کرده مرا
آنکه گیتی به پیش چشمش خرد.
انوری .
دل خرد مرا غمان بزرگ
از بزرگان خرده دان برخاست .
خاقانی .
ما چنین خرد نیستیم الحق
که بعمری بدست آمده ایم .
عطار (دیوان چ سعید نفیسی ص 216).
- انگشت خرد ؛ خنصر و آن آخرین انگشتها باشد. (یادداشت بخط مؤلف ).
- امثال :
از خردان خطا از بزرگان عطا .
از خردان لخشیدن از بزرگان بخشیدن .
خردنگرش و بزرگ زیان مباش .
(از قابوسنامه ).
ز آب خرد ماهی خرد خیزد
نهنگ آن به که با دریا ستیزد.
سعدی .
|| جوان . اندک سال . (از ناظم الاطباء). کم سن . سنین طفولیت و شیرخوردگی . (یادداشت بخط مؤلف ) :
تو کودک خرد و من چنان سارنجم
جانم ببری همی ندانی رنجم .
صفار مرغزی .
بدانگه که ایران به ایرج سپرد
کز آن نامدارانْش او بود خرد.
فردوسی .
بسی بی پدر کرد فرزند خرد
بسی رود و کوه و بیابان سپرد.
فردوسی .
چهارم از آن کودکان داشت خرد
غم خرد را خرد نتوان سپرد.
فردوسی .
چو آن خرد را سیر دادند شیر
نوشتندش اندر میان حریر.
فردوسی .
شبانان کوه قلو را بخواند
وز آن خرد چندی سخن هابراند .
فردوسی .
بدو گفت شاه ای گرانمایه خرد
ترا از نژاد که باید شمرد؟
فردوسی .
گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی و این ادب نیاموخته ای ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی . (نوروزنامه ). کودک خرد را چون بدارودان زرش شیر دهند آراسته سخن آید. (نوروزنامه ). || ریزه ٔ هر چیزی . (غیاث اللغات ). ریزریز. له . نرم . تکه تکه :
بی شک نهنگ دارد دل را همی خشاید
ترسم که ناگوارد کایدون نه خردخاید.
رودکی .
بدان گرزه ٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش ترک بگسست خرد.
فردوسی .
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همین و همان سنگ بشکست خرد.
فردوسی .
بزخم عمود و به کوپالشان
همی خرد شد پهلو و یالشان .
فردوسی .
سر و دست و پایش شکستند خرد
کشانش به پیش سراپرده برد.
فردوسی .
بکوبی زیر پای خویش خردم
دو کتف من بیندازی چو شاپور.
منوچهری .
اندام شما بر بلگد خرد بسایم .
منوچهری .
ز بس کوفتن زور تنْشان ببرد
سر و گردن هر دو بشکست خرد.
(گرشاسب نامه ).
بزد نیزه بر گردگاه دو گرد
برآورد و زد بر زمین کرد خرد.
(گرشاسب نامه ).
بگفت این و شد بر رخش اشک درد
چو سیم گدازیده بر زرّ زرد
ز بادام بر ماه و مرجان خرد
گهی ریخت گاهی بفندق سترد.
اسدی .
آنگه هر سه را خرد بساید و با یکدیگر بیامیزد. (نوروزنامه ). و همچندِ همه ذراریح گیرد و خرد بساید و بر هم آمیزد. (نوروزنامه ). تیری بیامد و بر نگینه ٔ انگشتری زد و خرد بشکست . (نوروزنامه ).
- باران خرد، خرد باران ؛ باران ریز. بارانی که دارای قطرات ریز باشد :
آگاه نیی که ریگ بارید
بر سرْت بجای خرد باران .
ناصرخسرو.
- پول خرد ؛ واحدهایی کمتر از یک
تومان چون پنجهزاری و قران و ده شاهی و غیره (در تداول امروز). (یادداشت بخط مؤلف ).
- پهلوهای خرد ؛ اضلاع الخلف القصری .
- خردخاکشی ؛ له . ریزریز.
- خردخرد ؛ رفته رفته . آهسته آهسته .
- خرد شکستن ؛ ریزریز کردن . کوچک کوچک کردن :
گردن چو خیار بشکنی خرد
میری چو خراز گزاف وبرخیزد.
سوزنی .
- خرد کوفتن ؛ آنچنان کوفتن که شی ٔ کوفته شده کاملاً له شود :
تا صعوه بمنقار نگیرد دل سیمرغ
تا پشّه نکوبد به لگد خرد سر پیل .
منجیک .
- خرد فروکوفتن ، خرد فروکوبیدن :
مار است عَدوی تو سرش خرد فروکوب
فرض است فروکوفتن ای خواجه سر مار.
فرخی .
- خردمُرد ؛ له . ریزریز. خردخاکشی :
با خردمردش کفواً احد.
- خرد و خمیر ؛ له و لورده . نرم . له .
- درم خرد ؛ پولی که از یک درم ارزشش کمتر بوده است :
آباد بر آن سی ودو دندانک سیمین
چون بر درم خرد زده سین سماعیل .
منجیک .
- نان خرد کردن ؛ نان ریزریز کردن برای ساختن ثرید. (یادداشت بخط مؤلف ).
|| حقیر. پست . خوار. ناقابل :
مرا بی پدر داشت بهرام گرد
دو ده سال زآنگه که بابم بمرد
کنون شاه خاقان نه مردی است خرد
همش دستگاه است و هم دستبرد.
فردوسی .
به پیران چنین گفت هومان گرد
که دشمن ندارد خردمند خرد.
فردوسی .
هر بزرگی که بفضل وبهنر گشت بزرگ
نشود خرد ببد گفتن بهمان و فلان .
فرخی .
جمله زنگار همه هند بشمشیر سترد
ملکت هند بدو سخت حقیر آمد و خرد.
منوچهری .
خانه از موش تهی کی شود و باغ از مار
مملکت از عدوی خرد مصفا نشود.
منوچهری .
همه یاران من بزرگ شدند
من بماندم بچشم ایشان خرد.
سوزنی .
نشاید دید خصم خویش را خرد
که نرد از خام دستان کم توان برد.
نظامی .
مشمار عدوی خرد را خرد.
نظامی .
- خرد داشتن ؛ حقیر شمردن . ناچیز و ناقابل شمردن : و بزرگان را هیبتی ننهادی و کارهای بزرگ خرد داشتی . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 107).
- امثال :
بخردان مفرمای کار درشت .
خردهمت همیشه خوار بود.
سنائی .
|| کم . (از انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). اندک . کم مایه (از نظر عددی ) :
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی بر اوانجمن شد نه خرد.
فردوسی .
یکی برد ازآن سنگ و دیگر نبرد
سدیگر کس ، از کاهلی برد خرد.
فردوسی .
پراندیشه شد تا بدرگه رسید
کز آن خرد بخشش چه آمد پدید.
فردوسی .
دیدیم بسی ، که آب سرچشمه ٔ خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد.
سعدی (گلستان ).
|| باریک . دقیق (ناظم الاطباء) چون «خرد گرفتن » در اصطلاح خیاطان .
... ادامه
496 | 0
مترادف: درك، آگاهي، ادراك، بينش، دانايي، حكمت، دانش، عقل، علم، فراست، لب، فهم، نقيبت، هوش
متضاد: كبير، بالغ، بزرگ سالم، نشكسته بزرگ، حجيم، عظيم
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (صفت) [پهلوی: xvart]
مختصات: (خَ) (اِ.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: xerad
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 804
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
wisdom | reason , intellect , intelligence , mind , understanding , brain , nous , small , minor , petty , little , tiny , pimping , minuscule , exiguous , diminutive , inconsiderable , minikin , minim , pint-size , pint-sized
ترکی
bilgelik
فرانسوی
sagesse
آلمانی
weisheit
اسپانیایی
sabiduría
ایتالیایی
saggezza
عربی
حكمة | حصافة
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "خرد" در زبان فارسی معانی و کاربردهای مختلفی دارد. این کلمه به‌عنوان یک اسم به معنای "عقل" و "اندیشه" به‌کار می‌رود. در ادامه به برخی از قواعد نگارشی و نکات مرتبط با این کلمه اشاره می‌کنم:

  1. نقطه‌گذاری: کلمه "خرد" معمولاً به صورت مستقل در جملات استفاده می‌شود و توجه به جایگاه آن در جمله از نظر نقطه‌گذاری مهم است.

  2. ترکیب‌ها: "خرد" می‌تواند با دیگر کلمات ترکیب شود و ترکیب‌های مختلفی را به وجود آورد، مانند:

    • "خردمند" (عقل‌سلیم)
    • "خردورزی" (استفاده از عقل و اندیشه در تصمیم‌گیری)
    • "خردجمعی" (تصمیم‌گیری گروهی بر اساس عقل و مشورت).
  3. صرف و نحوه استفاده: "خرد" به عنوان اسم، معمولاً هیچ صرفی ندارد و به‌صورت ثابت به کار می‌رود.

  4. نحوه نوشتار: این کلمه به‌تنهایی نوشته می‌شود و هنگام استفاده در متون باید دقت شود که از املای صحیح آن استفاده شود.

  5. مفاهیم مرتبط: "خرد" معمولاً با مفاهیمی همچون "عقل"، "دانایی"، "فهم" و "اندیشه" مرتبط است و می‌توان در متون فلسفی و ادبی به‌طور گسترده‌ای از آن استفاده کرد.

به‌طور کلی، آگاهی از کاربردها و معانی مختلف کلمه "خرد" به فهم بهتر متون فارسی کمک می‌کند و در نگارش صحیح و مؤثر به ما یاری می‌رساند.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "خرد" در جمله آورده شده است:

  1. خرد انسان، او را در انتخاب‌های درست یاری می‌کند.
  2. کتاب‌های فلسفی به انسان کمک می‌کنند تا به خرد خود بیافزاید.
  3. خرد جمعی می‌تواند مسائل پیچیده جامعه را بهتر حل کند.
  4. او با استفاده از خرد و تجربه‌اش تصمیم مهمی گرفت.
  5. خرد، یکی از ارزشمندترین دارایی‌های بشر است.

اگر نیاز به مثال‌های بیشتری دارید، لطفاً بفرمایید!


واژگان مرتبط: حکمت، معرفت، دانایی، دلیل، علت، سبب، موجب، قوه درک، مشعر، جاسوسی، ذکاوت، ذهن، خاطر، خیال، ضمیر، ادراک، توافق، تظر، مغز، مخ، کله، قوه ادراک، کوچک، کم، ریز، جزئی، خفیف، صغیر، خردسال، کوچکتر، کمتر، اصغر، جزئي، غیر قابل ملاحظه، فرعی، اندک، ناچیز، کوتاه، بسیار کوچک، کوچولو، علیل، پست، لاغر، مصغر، بی اهمیت، عرضی، نا قابل، ظریف، وابسته به حداقل، حد اقل، کمترین، باندازه سر سنجاق

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری