جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: خرم . [ خ َ ] (ع اِ) بینی کوه . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || پوست تخم مرغ است که بجهت ادویه ٔ عین مشغول کرده باشند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). || پشته و یا بینی کوه که جدا شده باشد از دیگری . (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || دماغه . (ازتاج العروس ) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || (مص ) (اصطلاح عروض ) افتادن فای فعولن و میم مفاعیلن در عروض . (از ناظم الاطباء). در کشاف اصطلاحات فنون آمده : هو حذف المیم من مفاعیلن لیبقی فاعیلن فنقل الی مفعولن و یسمی اخرم . (تعریفات جرجانی ). حذف حرف اول از جزء است چنانچه در عنوان الشرف گفته ، و در پاره ای از رسائل عروض عرب گوید: خرم افکندن اولین متحرک از وتد مجموع باشد در صورتی که جزء در صدر بیت واقع شده باشد پس اگر این عمل در فعولن سالم صورت گیرد آنرا عضب خوانند و خرم اعم از عضب و ثلم باشد - انتهی . در رساله ٔ قطب الدین سرخسی آمده که خرم اسقاط اول ْ وتد مجموع است ، و در عروض سیفی آورده که خرم انداختن میم مفاعیلن است و چون فاعیلن کلمه ٔ غیرمستعمل باقی ماند بجایش مفعولن نهند و آن رکن که در آن خرم واقع شود آنرا اخرم گویند، و در منتخب می گوید: خرم رفتن فای فعولن و میم مفاعیلن است پس در اختلاف عبارات امعان نظری کن . || (مص ) باز کردن درز دوخته را. (از تاج العروس ) : اما علاج ، آنکه جراحت بر او [ بر زبان ] آید و رباطی کوتاه گردد دستکاریست و بریدن آن رباط چندانکه زفان مسترخی نشود و اگراز بریدن ترسند که چون بسیار آید اولیتر آن باشد که خرم کنند و آن چنان باشد که ابریشمی بوزن اندر زیر آن رباط کشند به احتیاط و ببندند و رگها را گوش دارند تا در ابریشم و بند او نباشند تا بریده نشوند آن ابریشم را بگذارند و همی آزمایند تا آن روز که آن رباط بریده نشود و ابریشم برون آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || شکافتن دیوار بینی را. || بریدن و کم کردن چیزی را از کسی ، منه : ماخرمت منه شیئاً. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || خارج از راه شدن رهبر، منه : ماخرم الدلیل عن الطریق . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (منتهی الارب ). || افتاده . افتادگی در کتاب و مانند آن . (یادداشت بخط مؤلف ). 1- باصفا، باطراوت، نزه، سرسبز
2- بشاش، خشنود، خوش، خوشحال، خوشدل، زندهدل، سرسبز، شاد، شادان، شادمان، مبتهج، مسرور، مشعوف، مصفا 1- بيصفا
2- ناشاد khurram خرم mutlu heureux glücklich feliz contento خر
کلمه "خرم" در زبان فارسی دارای معانی و کاربردهای مختلفی است. در اینجا به برخی قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه اشاره میشود:
نحوه نوشتن:
"خرم" به صورت زنده و بدون اشتباه تایپی نوشته میشود و دارای حروف "خ"، "ر"، "م" است.
معانی:
"خرم" به معنای شاداب، خوشحال و یا خوشبخت است. همچنین ممکن است به عنوان صفتی برای توصیف مکانها یا حالتها به کار رود.
قواعد نگارشی:
اگر "خرم" به عنوان صفت به کار رود، باید مطابق با قواعد دستور زبان فارسی به اسم یا فاعل مرتبط با خود تناسب داشته باشد. برای مثال:
"او خرمی شاداب دارد."
در جملات، "خرم" میتواند به عنوان قسمتی از فعل یا توصیف حالت به کار رود:
"این باغ خرم است."
استفاده در شاعرانه:
این کلمه در شعر و ادبیات فارسی نیز کاربرد فراوانی دارد و میتواند به شکلهای مختلف و با معانی عمیقتری به کار برود. به عنوان نمونه میتوان در اشعار شاعران کلاسیک از آن بهره برد.
نکات تلفظ:
حروف "خ" و "ر" در "خرم" به دقت تلفظ شوند تا از اشتباهات احتمالی جلوگیری شود.
با توجه به این نکات، میتوان به راحتی از کلمه "خرم" در نوشتار و گفتار خود بهره برد.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "خرم" در جملات آوردهام:
در عید نوروز، خانوادهام برای سال نو بسیار خرم و شاداب بودند.
با آغاز فصل بهار، گلها شکفته شدند و فضای پارک خرم و زیبا شد.
او همیشه با لبخند و خوشرویی خود، محیط را خرم و دلنشین میکند.
بعد از بارش باران، هوا خرم و دلپذیر شد و همه به بیرون رفتند.
سفر به مناطق طبیعی و دورافتاده، روحم را خرم و سرزنده میکند.
اگر نیاز به مثالهای بیشتری دارید، خوشحال میشوم کمک کنم!