license
98
1811
100
معنی کلمه خوی معنی واژه خوی
معنی:
خوی . [ خ َ وی ی ] (ع ص ، اِ) ثابت . || زمین پست میان دو کوه . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). || زمین نرم . (منتهی الارب ). زمین صاف و نرم . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).مترادف 1- تعرق، عرق
2- آب دهان، تف، خدو، خيوانگلیسی temper, temperament, nature, character, affection, custom, propensity, addiction, bent, habit, perspiration, proclivity, saliva, slabber, slobber, squint, strain, sweat, moodعربی مزاج، طبع، حدة، اتجاه، انفعال، نزعة، درجة الصلابة و المرونة، اعتدال، حالة وسطى، لين، عدل، لطف، سقى الفولاذ، صلب، نقع، ضبط درجة النغمة، حِدّةترکی modفرانسوی humeurآلمانی stimmungاسپانیایی ánimoایتالیایی umoreمرتبط طبع، مزاج، خو، قلق، خیم، سرشت، فطرت، خونگرمی، طبیعت، ماهیت، ذات، شخصیت، خاصیت، سیرت، دخشه، عاطفه، محبت، مهربانی، تاثیر، ابتلاء، رسم، سنت، عرف، مرسوم، عادت، گرایش، میل، رغبت، میل باطنی، تمایل طبیعی، اعتیاد، خو گرفتگی، اعتیاد دادن، خم، خمیدگی، علف بوریا، علف نیزار، جامه، لباس روحانیت، عرق بدن، کار سخت، عرق ریزی، تمایل، تمایل طبیعی بچیز بد، بزاق، اب دهان، اره تخته بری، ماشین تراش، تکه تکه کننده، گل، لجن، گلیز، دوبینی، لوچی، احولی، نگاه با چشم نیمباز، نژاد، زور، کشش، تقلا، کوشش
مترادف:
1- تعرق، عرق
2- آب دهان، تف، خدو، خيو
ترکیب:
(اسم) [قدیمی]
مختصات:
(خُ) (اِ.)
الگوی تکیه:
S
نقش دستوری:
اسم خاص مکان
آواشناسی:
xoy
منبع:
لغتنامه دهخدا
معادل ابجد:
616
شمارگان هجا:
1
دیگر زبان ها
انگلیسی
temper | temperament , nature , character , affection , custom , propensity , addiction , bent , habit , perspiration , proclivity , saliva , slabber , slobber , squint , strain , sweat , mood
عربی
مزاج | طبع , حدة , اتجاه , انفعال , نزعة , درجة الصلابة و المرونة , اعتدال , حالة وسطى , لين , عدل , لطف , سقى الفولاذ , صلب , نقع , ضبط درجة النغمة , حِدّة
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)کلمه "خوی" در زبان فارسی معانی و کاربردهای متفاوتی دارد. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه اشاره میشود:
معانی :
"خوی" به معنای طرز تفکر، اخلاق و رفتار فردی است.
همچنین "خوی" میتواند به منطقهای جغرافیایی در ایران اشاره کند.
نحوه استفاده :
این کلمه به عنوان اسم میتواند در جملات بهعنوان فاعل یا مفعول به کار رود.
مثال: «خوی او بسیار دوستانه است.»
صرف و نحو :
این کلمه بهصورت طبیعی در جملات ساده، مرکب و پیچیده استفاده میشود.
میتوان از این کلمه در ترکیبات و عبارات مختلف استفاده کرد.
مثال: «خوی انسانی»، «خوی اجتماعی».
قواعد نگارشی :
در نوشتن، این کلمه باید بهدرستی و با رعایت قواعد املایی به کار رود.
توجه به نوع و سبک نگارش (رسمی یا غیررسمی) و تناسب آن با مفهوم بهکاررفته.
ایجاد ترکیبها :
این کلمه میتواند با دیگر واژهها ترکیب شود تا معانی جدیدی ایجاد کند.
مثال: «خوی نیک» یا «خوی زشت».
نکات معنایی :
توجه به زمینهای که "خوی" در آن بهکار میرود، ضروری است، چرا که ممکن است معنای آن در زمینههای مختلف متفاوت باشد.
با توجه به موارد فوق، در نوشتار خود باید به ساختار جملات و معانی مورد نظر دقت شود تا از ابهام جلوگیری گردد.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "خوی" در جمله آورده شده است:
رفتار او نشاندهنده خوی خشن و ناپسندش بود.
خوی مهربانی و لطف او باعث شد تا همه او را دوست داشته باشند.
این حادثه نشاندهنده خوی انسانیت و همدلی مردم در زمان بحران بود.
با توجه به خوی خودخواهانهاش، طبیعی بود که انتظار همکاری از او نداشته باشیم.
خوی طبیعی او به گونهای است که همیشه سعی میکند به دیگران کمک کند.
اگر نیاز به مثالهای بیشتری دارید یا موضوع خاصی مد نظرتان است، بفرمایید!
لغتنامه دهخدا واژگان مرتبط: طبع، مزاج، خو، قلق، خیم، سرشت، فطرت، خونگرمی، طبیعت، ماهیت، ذات، شخصیت، خاصیت، سیرت، دخشه، عاطفه، محبت، مهربانی، تاثیر، ابتلاء، رسم، سنت، عرف، مرسوم، عادت، گرایش، میل، رغبت، میل باطنی، تمایل طبیعی، اعتیاد، خو گرفتگی، اعتیاد دادن، خم، خمیدگی، علف بوریا، علف نیزار، جامه، لباس روحانیت، عرق بدن، کار سخت، عرق ریزی، تمایل، تمایل طبیعی بچیز بد، بزاق، اب دهان، اره تخته بری، ماشین تراش، تکه تکه کننده، گل، لجن، گلیز، دوبینی، لوچی، احولی، نگاه با چشم نیمباز، نژاد، زور، کشش، تقلا، کوشش