جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: دردی . [ دُ دی ی ] (ع اِ) درد. درده . آنچه به تک نشیند از مایع همچو روغن زیت و غیر آن . خلاف صافی . (منتهی الارب ). دردی روغن و غیره ، آنچه از تیرگی در ته آن رسوب می کند. (از اقرب الموارد). به معنی درد که در چیز رقیق ته نشین شود. مجازاً به معنی شراب تیره ، و باید دانست که دردی لفظ عربی است و درد بدون یاء تحتانی فارسی . (غیاث ). تیرگی شراب و روغن و جز آن . (شرفنامه ٔ منیری ). ته نشین عصارات و به فارسی لای نامند و بهترین لایها لای شراب است که خشک او را طرطیر و به فارسی دارتو نامند. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ثافل . ثفل . عکر. (منتهی الارب ). کنجاره . خَره به معنی لای آب و شراب و روغن : کسی کز باده ٔ خوش دور باشد اگر دردی خورد معذور باشد. (ویس و رامین ). گر برسیدی به لبت آب من آب تو نزدیک تو دردیستی . ناصرخسرو. تا نگوئی تو مها کین پسرک دردی آورد هم از اول دن . سنائی . مضطر نشوی ز بستن نعل دردی ندهی ز اول خم . انوری . بر چمن آثار سیل بود چو دردی ّ می فاخته کآن دید ساخت ساغری از کوکنار. خاقانی . جز ساقی و دردی سفال و می از ششدر غم مرا که برهاند. خاقانی . دردی و سفال مفلسان راست صافی و صدف توانگران را. خاقانی . عشق چو یکسر بود هجران خوشتر ز وصل باده چو دردی بود دیر نکوتر که زود. خاقانی . دردی مطبوخ بین بر سر سبزه ز سیل شیشه ٔ نارنج بین بر سر آب از حباب . خاقانی . چون سوسن اگر حریر بافی دردی خوری از زمین صافی . نظامی . به اول قدح دردی آرد به پیش گذاردشکوه من و شرم خویش . نظامی . جام می هستی ّ شیخ است ای فلیو کاندرو دردی نگنجد بول دیو. مولوی . دردی می در قدح کن پیش از آنک در خروش آید خروس صبح بام . سعدی . سعدی سپر از جفا نیندازی گل با خار است و صاف با دردی . سعدی . رجوع به دُرد شود. - امثال : أول الدن الدردی ، اول خم و دردی ، اول خنب و دردی ، چون : اول خنب دردی بود آخرش چگونه باشد. (کشف المحجوب ، از امثال و حکم ). مثل دردی به جام ؛ بجای مانده . (امثال و حکم ). - دردی الخل ؛ لای سرکه است و در جمیع افعال ضعیف تر از سرکه و در آکله قوی تر از آن است . (از مخزن الادویه ) (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (از اختیارات بدیعی ). - دردی الخمر ؛ دردی شراب . (الفاظ الادویه ). بهترین وی درد شراب کهن بود. (از اختیارات بدیعی ). - دردی روغن ؛ لای ته آن : نخست آن را نرم باید کرد... به پوست دنبه و خرما و دردی روغن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ثفلی همچون دردی روغن زیت به اسهال دفعافتد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). حثلب ، حثلم ، خرة، عکر؛ دردی روغن و مسکه . خلوص ؛ دردی و ثفل که در تک خلاصه ٔ روغن نشیند. کدادة، کدارة؛ دردی روغن . مهل ؛ دردی روغن زیت . (منتهی الارب ). - دردی زیت و شراب ؛ عکر. (منتهی الارب ): عکرالزیت ، دردی زیت . (ریاض الادویة). - دردی مسکه (کره ) ؛ لای ته آن که به گداختن فرو نشیند. قلدة. (منتهی الارب ). در گناباد خراسان دردی کره را که پس از گداختن در ته ظرف میماند دوغچ گویند. - دردی می ؛ عکرالخمر. (منتهی الارب ). || مطلق شراب . (یادداشت مرحوم دهخدا) : حصیری ... می آمد دردی آشامیده معتمدی را از آن بنده فرمود تا بزدند. (تاریخ بیهقی ). ترا و مانند ترا چه آن محل باشد که چون دردی آشامید جز سخن خویش نگوئید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 328). - دردی نبیذ ؛ لای نبیذ. خمرة. (منتهی الارب ). || کنایه از آخر و انتهای هر چیز. درد. - دردی شب ؛ کنایه است از آخر شب . (از آنندراج ) : چون وقت به دردی شب کشید و کیفیت شراب زور آورد فرورفتگی خواب با او هم آغوش شد. (اکبرنامه ، از آنندراج ). pain, ache, agony, distress, affliction, ailment, dregs, pang, shoot, teen, a pain ألم، الم، وجع، حزن، عناء، أسى، عقوبة، جهد، أزعج، أمض، عض، كبد، عانى، كابد bir ağrı une douleur ein schmerz un dolor un dolore درد، رنج، زحمت، تیر، عذاب، تقلا، سکرات مرگ، جان کندن، پریشانی، اندوه، سختی، تنگدستی، محنت، مصیبت، رنجوری، شکنجه، ناراحتی، بیماری مزمن، باقی مانده، چیز پست و بی ارزش، اضطراب سخت و ناگهانی، درد سخت، سوزش ناگهانی، حمله سخت، فرزند، انشعاب، رویش انشعابی، رویش شاخه، حرکت تند و چابک، اسیب، غصه، خشم
کلمه "درد" به عنوان یک اسم در زبان فارسی به معنای احساس ناراحتی یا رنج استفاده میشود و با اضافه کردن پسوند "ی" به "دردی" تبدیل میشود. در زیر برخی از نکات نگارشی و دستوری مربوط به این کلمه آورده شده است:
نحوه استفاده: کلمه "دردی" میتواند به عنوان صفت یا اسم به کار رود. به عنوان مثال:
او دردِ جدی دارد. (اینجا "درد" اسم است)
او یک شخص دردِ دلدار است. (اینجا "درد" به صورت ترکیب استفاده شده است)
علامتگذاری: اگر "دردی" در انتهای جمله به کار رود، نیاز به نقطهگذاری صحیح خواهد بود. به عنوان مثال:
او همیشه دردی دارد.
قید ساده: میتوان از این کلمه به عنوان یک قید برای توصیف حالت استفاده کرد:
او به وضوح دردِ عمیقش را احساس میکند.
ترکیبهای دیگر: این کلمه ممکن است در ترکیب با چند کلمه دیگر نیز به کار رود که بسته به معنی، ممکن است بار معنایی متفاوتی داشته باشد:
"دردی ولنگار" یا "دردی طولانی"
واژهها و ترکیبات: ممکن است ترکیبات دیگر با "درد" مانند "دردسر" یا "دردمندی" نیز برای بیان معانی مختلف مرتبط با واژه "درد" ساخته شود.
بهطور کلی، رعایت قواعد نگارشی و ساختاری در متون فارسی کمک میکند تا مفهوم به وضوح منتقل شود و خواننده به راحتی متن را درک کند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند جمله با کلمه "دردی" آورده شده است:
وقتی که باران میآید، دردِ تنهاییام بیشتر حس میشود.
او از دردِ زانو شکایت داشت و نیاز به استراحت داشت.
دردِ ازدستدادن عزیزان همیشه با ما باقی میماند.
پزشک گفت که دردِ ناحیهی شکم ممکن است ناشی از گوارش باشد.
شنیدن موسیقی غمگین همیشه مرا به یاد دردِ قلبم میاندازد.
اگر جملههای دیگری نیاز دارید، خوشحال میشوم کمک کنم!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: درد، رنج، زحمت، تیر، عذاب، تقلا، سکرات مرگ، جان کندن، پریشانی، اندوه، سختی، تنگدستی، محنت، مصیبت، رنجوری، شکنجه، ناراحتی، بیماری مزمن، باقی مانده، چیز پست و بی ارزش، اضطراب سخت و ناگهانی، درد سخت، سوزش ناگهانی، حمله سخت، فرزند، انشعاب، رویش انشعابی، رویش شاخه، حرکت تند و چابک، اسیب، غصه، خشم