شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

došvār
difficult  |

دشوار

معنی: دشوار. [ دُش ْ ] (ص مرکب ) (از: دش ، زشت + وار، کلمه ٔ نسبت ) در پهلوی دوش وار، نزدیک به دشخوار ایرانی باستان . (حاشیه ٔ معین بر برهان ). دشخوار. مقابل آسان . (از برهان ). مشکل . (از آنندراج ). مقابل سهل . مشکل و سخت و بازحمت و عسیر و صعب و دشخوار. (ناظم الاطباء). با صله ٔ «بر» با لفظ کردن و زدن مستعمل است . (آنندراج ).أوعر. حاکل . (منتهی الارب ). خطة. خلة. (دهار). شاق .صعب . صعبوب . صعوب . صعود. عزیز. عسر. عسیر. عشزان . عشوزن . عطرد. عطود. عطید. (منتهی الارب ). عصیب . (دهار). عوصاء. عویص . غامض . (منتهی الارب ). فظیع. (دهار). کبیرة. (ترجمان القرآن جرجانی ). متعسر. معسور. واعر. وعر. وعیر. هنبثة. هنبذة. (منتهی الارب ) :
نه یار است با او نه آموزگار
بر او همه کارِ دشوار خوار.
فردوسی .
چو آگاه شد زآن سخن شهریار
همی داشت آن کارِ دشوار خوار.
فردوسی .
که کاریست این خوار و دشوار نیز
که بر تخم ساسان پر آید قفیز.
فردوسی .
چنین گفت با وی یل اسفندیار
که کاری گرفتیم دشوار خوار.
فردوسی .
مر این بند را چاره اکنون یکیست
بسازیم و این کار دشوار نیست .
فردوسی .
بسیار پیش همت تو اندک
دشوار پیش قدرت تو آسان .
فرخی .
تا موسی را ایزد فرمود که او را
هنگام عذابست عذابی کن دشوار.
فرخی .
رهی چگونه رهی چون شب فراق دراز
چو عیش مردم درویش ناخوش و دشوار.
فرخی .
استخفاف چنین قوم کشیدن دشوار است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 159). چندان زشت نامی افتاد که دشوار شرح توان داد. (تاریخ بیهقی ص 260). به چند روز پل نبود و مردمان دشوار از این جانب بدان جانب و از آن بدین می آمدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 343). داناست به مصالح جمع ساختن پراکندگی ... و فرونشاندن بلیه ٔ دشوار. (تاریخ بیهقی ص 315).
دشوار این زمانه ٔ بدفعل را
آسان به زهد و طاعت یزدان کنم .
ناصرخسرو.
از بد گرگ رستن آسان است
وز ستمکار سخت دشوار است .
ناصرخسرو.
دشوار شود بانگ تواز خانه به دهلیز
وآسان شود آواز وی از بلخ به بلغار.
ناصرخسرو.
چون گفت که لااله الااﷲ
نایدْش به روی هیچ دشواری .
ناصرخسرو.
کارهای دشوار بر من آسان گردان . (قصص الانبیاء ص 97).
هر چه دشوار است آسان باد بر شاه جهان
هر چه آسان است بر بدخواه او دشوار باد.
میرمعزی (از آنندراج ).
اما می ترسیدم که از سر شهوت برخاستن ... کاری دشوار است . (کلیله و دمنه ). رفتن بر وی [ بر کوه ] دشوار است . (کلیله و دمنه ).
هر چه آسان شود به حاصل کار
باشد آغازهای آن دشوار.
؟ (از تاریخ بیهق ).
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن نطفه ستدن آسان .
خاقانی .
ارجو که مرا به دولت او
دشوارِ زمانه گردد آسان .
خاقانی .
سررشته ٔ عیش اینست آسان مده از دستش
کاین رشته چو سرگم شد دشوار پدید آید.
خاقانی .
گفت پر کرد پادشاه این کار
کار پرکرده کی بود دشوار.
نظامی .
هر چه آن دشوار حاصل کرده ای
در غم معشوق آسان باختن .
عطار.
تا نپنداری که این دریای ژرف
نیست دشوار و من آسان یافتم .
عطار.
خانه ٔ خوبست هستی لیک بد همسایه است
گر نباشد بیم مردن زندگی دشوارنیست .
وحید قزوینی .
اجاج ، صعد؛ سخت دشوار. اغلوطة؛ مسأله ٔ دشوار. (دهار). افداح ؛ گران و دشوار یافتن کار را. نیهور؛ بیابان دشوار. جله ؛ بازداشتن کسی را از کار دشوار. داهیة؛ کار سخت و دشوار. (از منتهی الارب ). دیولاخ ؛جائی دشوار بُوَد دور از آبادی . (لغت فرس اسدی ). عریضة؛ کار و سخن دشوار. (دهار). أشق ، أعسر؛ دشوارتر. (منتهی الارب ) : اگر خدمتی باشد به عراق یا جای دیگر تمام کنیم ، و به هر کار دشوارتر میان ببندیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 514). اگر بدسگالان این بقصد کرده اند... دشوارتر رفع شود. (کلیله و دمنه ).
- دشوارزخم ؛ آنکه سخت زخم زند. (یادداشت مؤلف ).
- دشوار گفتن ؛ سخت گفتن . درشت گفتن :
با مردم سهل گوی دشوار مگوی
با آنکه در صلح زند جنگ مجوی .
سعدی .
- دشوارگُنج ؛ که سخت بگنجد. که دشوار گنجانیده شود :
از آن چو فانه بسر برخورد عدوت که هست
بهر دلی در دشوارگنج چون فانه .
رضی الدین نیشابوری .
- دشوارگوار ؛ عسرالانهضام . عسرالهضم . (یادداشت مرحوم دهخدا). سخت گوارنده .
- دشوارمعنی ؛ که معنی و مفهوم آن سخت باشد: کلامی یا شعری دشوارمعنی .
- راه (ره ) دشوار ؛ راه صعب . صعب العبور. راه درشت . سخت گذار :
ز رفتن سراسر سپه گشت کند
از آن راه بیراه و دشوار و تند.
فردوسی .
کنون من به دستوری شهریار
بپیمایم این راه دشوار خوار.
فردوسی .
که چون بودی ای پهلوان زاده مرد
بدین راه دشوار با باد و گرد.
فردوسی .
بسی راه دشوار بگذاشتم
بسی دشمن ازپیش برداشتم .
فردوسی .
ز بهر آن جهان این توشه بردار
که ره بی زاد باشد سخت دشوار.
ناصرخسرو.
خاصگان دانند راه کعبه ٔ جان کوفتن
کاین ره دشوار مشتی خاکی آسان دیده اند.
خاقانی .
ره دوزخ خوش و نغز و وسیع است
ره مینوست بس دشوار و ترفنج .
روزبهان .
- زمین دشوار ؛ ناهموار. صعب . مقابل هموار :
آشکوخد بر زمین هموارتر
همچنان چون بر زمین دشوارتر.
رودکی .
|| (اِ مرکب ) کوهسار. || ملک کوهستانی . (ناظم الاطباء).- ثقيل، دشوار، ناگوار 3- حاد، شديد، وخيم
آسان، سهل
difficult, hard, tough, arduous, formidable, uphill, laborious, onerous, inexplicable, slippery, sticky, sore, insupportable, slippy, spiny, inexplicit, intolerable, knotted, spinose, strait, nerve-racking
عسير، صعب، معقد، عويص، صعب الإرضاء
zor
difficile
schwierig
difícil
difficile
مشکل، سخت گیر، سفت، شدید، سنگین، خشن، محکم، پر زحمت، صعب الصعود، نیرومند، ترسناک، سهمگین، قوی، زحمت کش، پر کار، ساعی، طاقت فرسا، گران، غیر قابل توضیح، روشن نکردنی، لغزنده، لیز، لغزان، بی ثبات، چسبنده، چسبناک، چسبیده، لزج، دردناک، مجروح، مبرم، غیر قابل مقاومت، تحمل ناپذیر، پوشیده شده از خارهای زیاد، غیر صریح، بطور ضمنی، بدون توضیح، معلق، غیر قابل تحمل، تن در ندادنی، منگوله دار، گره دار، جمع شده، ازدحام کرده، کلاله دار، در تنگنا، باریک، در مضیقه، خسته کننده اعصاب
... ادامه
1110 | 0
مترادف: 1- بغرنج، دشخوار، سخت، شاق، صعب، غامض، متعسر، مشكل، معضل، مغلق 2- ثقيل، دشوار، ناگوار 3- حاد، شديد، وخيم
متضاد: آسان، سهل
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (صفت) [پهلوی: dušvār، مقابلِ آسان] ‹دشخوار، دژوار›
مختصات: (دُ) [ په . ] (ص مر.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: صفت
آواشناسی: doSvAr
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 511
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
difficult | hard , tough , arduous , formidable , uphill , laborious , onerous , inexplicable , slippery , sticky , sore , insupportable , slippy , spiny , inexplicit , intolerable , knotted , spinose , strait , nerve-racking
ترکی
zor
فرانسوی
difficile
آلمانی
schwierig
اسپانیایی
difícil
ایتالیایی
difficile
عربی
عسير | صعب , معقد , عويص , صعب الإرضاء
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "دشوار" به معنای سخت، مشکل یا غیرقابل دسترس است و در متون فارسی به‌طور گسترده‌ای استفاده می‌شود. در اینجا قواعد فارسی و نکات نگارشی مرتبط با این کلمه را بررسی می‌کنیم:

  1. جنس و عدد: "دشوار" یک صفت است و به طور معمول در فارسی به صورت مفرد و مذکر استعمال می‌شود. اما می‌توان آن را با اسم‌های مؤنث و جمع نیز به کار برد، مانند "مسائل دشوار" یا "وظایف دشوار".

  2. نقش و کاربرد: این کلمه معمولاً به عنوان صفت به کار می‌رود و می‌تواند قبل از اسم‌ها برای توصیف آن‌ها قرار بگیرد. به‌عنوان مثال: "کار دشوار"، "مسئله دشوار".

  3. نحوه نوشتن: "دشوار" به صورت صحیح باید با حرف "د" آغاز شود و با حرف "ر" به پایان برسد. از به‌کاربردن اشکال نادرست یا غلط هجا پرهیز شود.

  4. تغییرات جملات: در جملات مختلف می‌توان این کلمه را به کار برد. به‌عنوان مثال:

    • "این پروژه دشوار است."
    • "خواندن این کتاب دشوار به نظر می‌رسد."
  5. کاربرد جملات منفی: در جملات منفی نیز می‌توان از این کلمه استفاده کرد:

    • "این کار دشوار نیست."
  6. کاربرد در اسناد رسمی: هنگام نگارش رسمی و متون علمی می‌توان از "دشوار" برای توصیف مسائل و چالش‌ها در پروژه‌ها یا تحقیق‌ها استفاده کرد.

  7. جایگزینی با کلمات دیگر: ممکن است در بعضی موارد بهترین انتخاب برای "دشوار"، کلمات دیگری مانند "سخت"، "پیچیده" یا "چالش‌برانگیز" باشد. انتخاب کلمه مناسب بستگی به زمینه استفاده و سطح دشواری دارد.

با رعایت این نکات می‌توانید به‌راحتی از کلمه "دشوار" در نگارش فارسی خود استفاده کنید.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "دشوار" در جمله آورده شده است:

  1. انجام معادلات پیچیده ریاضی برای او همیشه دشوار بوده است.
  2. پیدا کردن راه حل برای این مشکل دشوار به نظر می‌رسد.
  3. یادگیری یک زبان جدید ممکن است در ابتدا دشوار باشد، اما با تمرین بهتر می‌شود.
  4. او در کلاسی شرکت کرد که موضوعات دشواری را تدریس می‌کرد.
  5. این مسیر کوهستانی به دلیل شیب زیاد برای پیاده‌روی دشوار است.

اگر نیاز به مثال‌های بیشتری دارید، به من اطلاع دهید!


واژگان مرتبط: مشکل، سخت گیر، سفت، شدید، سنگین، خشن، محکم، پر زحمت، صعب الصعود، نیرومند، ترسناک، سهمگین، قوی، زحمت کش، پر کار، ساعی، طاقت فرسا، گران، غیر قابل توضیح، روشن نکردنی، لغزنده، لیز، لغزان، بی ثبات، چسبنده، چسبناک، چسبیده، لزج، دردناک، مجروح، مبرم، غیر قابل مقاومت، تحمل ناپذیر، پوشیده شده از خارهای زیاد، غیر صریح، بطور ضمنی، بدون توضیح، معلق، غیر قابل تحمل، تن در ندادنی، منگوله دار، گره دار، جمع شده، ازدحام کرده، کلاله دار، در تنگنا، باریک، در مضیقه، خسته کننده اعصاب

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری