جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: دم دادن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) دمیدن . دردمیدن . (یادداشت مؤلف ). باد کردن به دهان : سر نهد بر پای تو قصاب وار دم دهد تا خونْت ریزد زارزار. مولوی . و منافخ بی منافع خرد و بزرگ را دم دادند و از گل حکمت دیگها ساختند. (از جامع التواریخ رشیدی ). || بخار بلند شدن . بخار برکردن : دم دادن دیگ ؛ بخار برکردن . (یادداشت مؤلف ). || فریفتن و افسون دادن . فریب دادن . (آنندراج ). مکر و فریب دادن و غافل کردن . (لغت محلی شوشتر) : دم بدادند مرا دام طرازان حواس زآنکه پرواز نه در اوج مکان می کردم . اثیرالدین اخسیکتی (از انجمن آرا). بگویم این و ترا دم نمی دهم واﷲ که در یکی دم تو صد لطیفه مضمون است . مجیرالدین بیلقانی . زبهر داروی جان گر دمیم داد رواست از آنکه مایه ٔ عیسی دم است و دارو نیست . مجیرالدین بیلقانی . الطرب ای شکرستان چون دم سرد در سحر گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر. مجیرالدین بیلقانی . وین نادره تر که از سر عشوه هنوز دم می دهی و مرا دمی بیش نماند. مجیرالدین بیلقانی . حوری از کوفه به کوری ز عجم دم همی داد و حریفی می جست . خاقانی . تو گرفتار عشق را ز نهان دم دهی پس به آشکار کُشی . خاقانی . آمد آن پیرزن به دم دادن خامه ٔ خام را به خم دادن . نظامی . ملک دم داد و شیرین دم نمی خورد ز ناز خویش مویی کم نمی کرد. نظامی . ز غم خوردن دلی آزاد داری به دم دادن سری پرباد داری . نظامی . گر دلم بستدی و دم دادی آه من از تو داد بستاند. عطار. آنکه دمت داد مسیح است اگر مرده نیی هیچ دمش را مخور. امیرخسرو (از آنندراج ). فرورفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم . حافظ. || نفس دادن . دمیدن . نفس کشیدن . نفس بیرون دادن . (از یادداشت مؤلف ). - دم بازدادن ؛ نفیر برآوردن . عمل بازدم . بیرون آوردن هوا از ریه . زفیر. مقابل شهیق . مقابل دم کشیدن . مقابل نفس کشیدن : دم بکشی بازدهی زآنکه دهر بازستاند ز تو می عمر وام . ناصرخسرو. رجوع به ماده ٔ دم کشیدن شود. - دم دادن تیغ را؛ ظاهر آن است که تیغ اصل را خم داده زور می کنند، اگر اصل باشد نمی شکند چنانچه در هندوستان رواج دارد. (آنندراج ) : چنداز بی تابی دل تیغ او را دم دهم قامتی را راست سازم بازویی را خم دهم . قاسم مشهدی (از آنندراج ). || گستاخ کردن به سخن . دل دادن . تشجیع و تحریض کردن . دل به دل کسی دادن . (یادداشت مؤلف ) : گفت خواجه نی مترس و دم دهش تا رود علت از او زین لطف خوش . مولوی . - دم دادن به کسی ؛ خود را هم رای او نمودن . (یادداشت مؤلف ). || دم دادن افسونگران که به کسی دمند. (لغت محلی شوشتر). || بازی کردن بیجا. (یادداشت مؤلف ). to brew خمر، دبر، تشكل، أحدث، للشرب
کلمه "دم دادن" در زبان فارسی به معنای روشن کردن یا به رخ کشیدن چیزی است. این عبارت در متنهای مختلف ممکن است به کاربردهای متفاوتی برسد. در اینجا به برخی از نکات نگارشی و قواعد مربوط به این کلمه اشاره میکنیم:
۱. جدا نویسی و وصل نویسی
"دم" و "دادن" به طور جدا نوشته میشوند. بنابراین، شکل صحیح "دم دادن" است و نه "دمدادن".
۲. زمان فعل
در جملهها، "دادن" ممکن است به زمانهای مختلف صرف شود. مثلاً:
من دم میزنم.
او دم زد.
آنها دم خواهند داد.
۳. استفاده در جملات
باید توجه داشته باشید که "دم دادن" میتواند به صورت صریح یا ضمنی در جملات استفاده شود. به عنوان مثال:
او در جشن دم داد.
در این مراسم، افرادی که دم میزنند توجه زیادی را جلب میکنند.
۴. معانی و کاربردها
"دم دادن" میتواند معانی متفاوتی داشته باشد:
به معنای جلوهگری یا خود را نشان دادن.
به معنای صدا کردن یا صدا دادن (مثل دم زدن در موسیقی).
۵. جملات صحیح
جملات زیر میتوانند نمونههایی از کاربرد صحیح این عبارت باشد:
وقتی او وارد میشود، همیشه دم میدهد.
در جشن تولد، دوستانش دم زدند و فضا را شاد کردند.
۶. موارد خاص
در برخی نواحی یا لهجههای فارسی، کاربرد این عبارت ممکن است تفاوتهایی داشته باشد، بنابراین توجه به context ضروری است.
با رعایت این نکات، میتوان از "دم دادن" به درستی و بهینه در نوشتار و گفتار استفاده کرد.