جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: ریع. [ رَ ] (ع اِ) اول هرچیزی و افضل آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || اول جوانی . (دهار). || روشنی چاشت و خوبی درخش آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جواب ، گویند: لیس له ریع؛ ای جواب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || جنبش و درخش سراب . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). اول سراب . (دهار). || ترس و بیم . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || فزونی آستین زره .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فزونی هر چیزی مانند خمیر آرد و جز آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). افزونی و برکت و گوالیدگی . (ناظم الاطباء). نماء.زیادت . فضل . گوالش . عوام به غلط گویند: «آرد ری می کند» و صحیح آن ریع است . افزونی وزن آرد چون نان کنند. افزونی وزن برنج چون پلاو سازند و جز آن : این آرد هرمنی نیم من ریع دارد. (یادداشت مؤلف ). دخل . (نصاب الصبیان ) (یادداشت مؤلف ). نمو کردن . بالا آمدن . برآمدگی (خمیر، برنج پخته و مانند آن ). (فرهنگ فارسی معین ). گاه این افزونی درباره ٔ حاصل و غله نیز بکار رودو بر زمینی که کشت آن حاصل بیشتر دهد نیز اطلاق شود : ریعی دارد چنانکه از یک من تخم هزار من دخل باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 135). زمین آن جایگاه ریعی نیکو و از همه گونه میوه ها باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 148). هوای این ناحیت سردسیر معتدل است و غله ... ریعی عظیم دارد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 128). ریع حشمت زمین دولت را حاصل از دست ابروار تو باد. مسعودسعد. تو چه کردی جهد کان با تو نگشت تو چه کاریدی که نامد ریع کشت . مولوی . جز پشیمانی نباشد ریع او جز خسارت پیش نارد بیع او. مولوی . در توکل هیچ نبود احتیاج فارغی از نقص ریع و از خراج . مولوی . - ریع دادن ؛ افزون شدن . گوالش یافتن . فزون گشتن . ثمر دادن : تخم از من گیر تا ریعی دهد با پَرِ من پر که تیر آن سو جهد. مولوی . || برج کبوتران . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). || پشته ٔ بلند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تل . (اقرب الموارد). جای بلند کوه . (دهار). ree ري ree réé ree ree ree
کلمه "ریع" در زبان فارسی به معنای "بیدار" یا "هوشیار" است و در برخی متون قدیمی به کار میرود. اما اگر منظورتان از "ری" یا "رعی" (که به معنی "نظارت" یا "حضور" نیز میآید) باشد یا به عبارتی دیگر، لطفاً دقیقتر بنویسید.
به طور کلی، در شناخت قواعد نگارشی و قواعدی که به کلمات خاص مربوط میشود، میتوان به نکات زیر اشاره کرد:
نویسهنگاری: دقت در نگارش صحیح کلمات و رعایت املای آنها از اهمیت بالایی برخوردار است. استفاده از آنها در متن باید با ساختار جملات هماهنگ باشد.
ترکیب کلمات: در استفاده از این قبیل کلمات در جمله، باید به نوع ترکیب آنها و معنی مطلوب توجه کرد.
قید و نحو: استفاده از کلمات باید در بافت و نحوی درست صورت گیرد. به عنوان مثال، این کلمه میتواند به عنوان قید، اسم یا صفت در جملات مختلف استفاده شود.
اگر اطلاعات بیشتری در مورد منظر خاص یا کاربرد آن در متنهای مختلف دارید، خوشحال میشوم که بیشتر کمک کنم.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
کلمه "ریع" به معنای "جهت" یا "سوی" در فارسی استفاده میشود. در اینجا چند مثال برای آن آورده شده است:
او به ريع منزل خود رفت و تمام وسایلش را برداشت.
در این سفر، ريع ما به سمت شمال بود.
وی در ريع این پروژه تصمیمات مهمی گرفت.
درختان در ريع جاده به زیبایی کاشته شدهاند.
ريع کوهستان به سمت دریا بسیار زیباست.
اگر سوال خاصی دارید یا به مثالهای بیشتری نیاز دارید، بفرمایید!