جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: سائل . [ءِ ] (ع ص ) پرسنده ، سؤال کننده ، پرسان : توئی مقبول و هم قابل ، توئی مفعول و هم فاعل توئی مسؤول و هم سائل ، توئی هر گوهر الوان . ناصرخسرو. آن یکی میخورد نان فخفره گفت سائل چون بدین استت شره . مولوی . || معترض . مستدل (در اصطلاح منطق ) یکی از دو طرف مناظره . و طرف مقابل را مجیب یا ممهد یا مانع نامند. (اساس الاقتباس ص 445). رجوع به جدل شود. || خواهنده . (دهار). زائر. خواستگار. طالب . آنکه طلب احسان کند : بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافله بی زرّ زائر تو نرفت ایچ کاروان . فرخی . بسی نمانده که از جود بحرها سازد ز بهر سائل در گنجهای بیت المال . فرخی . خدمت مادحان دهی بسلف صله ٔ سائلان دهی بسلم . مسعودسعد. بباغ انس که رویش چوگل شکفته شود ز بهر سائل و زائل سعادت آرد بار. مسعودسعد. سائلان را زدست تو نه عجب گر نتیجه همه عطا باشد. مسعودسعد. مالت و دست سائلان ، دستت و جام خسروی بندت و پای سرکشان ، پایت و تخت سروری . خاقانی . از برای شادی سائل برنگ میشوم خرم تر از اکرام خویش . خاقانی . سائلان را ز نعمت جودش در جگر سده ٔ گران بستند. خاقانی . || گدا. دریوزه گر. نان خواه . مسکین . آنکه به کدیه از مردمان چیزخواهد : خاقانیا بسائل اگر یک درم دهی خواهی جزای آن دو بهشت از خدای خویش . خاقانی . میکرد بدین طمع کرمها میداد بسائلان درمها. نظامی (لیلی و مجنون ). چو سائل از تو بزاری طلب کند چیزی بده ، و گرنه ستمگر بزور بستاند. سعدی (گلستان ). دل سائل از جور او خون گرفت سر از غم برآورد و گفت ، ای شگفت . سعدی (بوستان ). || روان . جاری . مقابل جامد و بسته و افسرده : و الدواء السائل ، هوالذی لایثبت علی شکله و وضعه ... مثل المایعات کلها. (قانون ابوعلی کتاب دوم ص 148 س 28). در اصطلاح پزشکان دوائی است که از خواص آن است که اجزاء آن ، موقع فعل حرارت غریزیه ، در آن دوا ته نشین شود مانند کلیه ٔ مایعات . (آقسرائی ، از کشاف اصطلاحات الفنون ). آنچه اجزاء او در جهات حرکت کند اعم از آنکه اتصال اجزاء او منقطع شود یا نشود مثل آب و روغنها. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). || مشتق . قابل اشتقاق . (دراصطلاح اهل منطق ) : همچنین اسم یا جامد بودیا سائل . جامد آن بود که از او اشتقاقی نتوان کرد مانند خیزبون (زن پیر) و هیهات ، وسائل آن بود که قابل اشتقاق بود چون ضرب . (اساس الاقتباس ص 15). 1-صفت
2- سايل، فقير، گدا، متكدي
3- پرسشگر، پرسنده 1- پاسخگو beggar, mendicant, loafer, maunder, moocher, asking, fluid, liquid, questioner شحاذ، متسول، فقير معدم، جامع تبرعات، فتي، حدث، أجل عن soru soran questionneur fragesteller preguntador interrogante گرفتار فقر و فاقه، درویش، دربدر، ادم عاطل و باطل، ولگرد، پرسه زن، خواستار، خواهان، سیال، روان، ابگونه، نرم وا بکی، پول شدنی، چیز ابکی