جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: سرد. [ س َ ] (ص ) پهلوی «سرت » ، اوستا «سرته » ، قیاس کنید با سانسکریت «سیسیره » (سرما)، ارمنی «سرن » (یخ )، «سرنوم » ، «سرچیم » (یخ بسته و منجمد، از سرما تلف شدن )، کردی «سار» ، افغانی «سر» ، استی «سلد» (سرما)، بلوچی «سرد، سرت » ، وخی «سور، سوری » ، گیلکی ، فریزندی ، یرنی ، نطنزی «سرد» ، سمنانی و شهمیرزادی «سرد» ، سنگسری و لاسگردی «سرد» . بارد. ضد گرم . چیزی که حرارت را نگاه ندارد. خنک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مقابل گرم . (آنندراج ). بارد. چیزی که حرارت و گرمی نداشته باشد. (ناظم الاطباء) : موی سر جغبوت و جامه ریمناک وز برون سو باد سرد بیمناک . رودکی . بدین چاه در آب سرد است و خوش بفرمای تا من بوم آب کش . فردوسی . تا کی از این گنده پیر شیر توان خورد سرد بود لامحاله هرچه بود سرد. منوچهری . گویند سردتر بود آب از سبوی نو گرم است آب ما که کهن شد سبوی ما. منوچهری . برنشست روزهای سخت صعب سرد... (تاریخ بیهقی ). سرد است هوا هر دم پیش آر می و آتش چون اشک دل عاشق کز یار همی پوشد. خاقانی . || بی مزه . بی لذت و ناپسند و ناگوار و بی اصل و بی ته . (ناظم الاطباء). بی مزه و بی اصل و بی ته . پژمرده . بی اعتنا. ناخوش . (آنندراج ) : نه وقت عشرت سرد و نه وقت خلوت شوخ نه وقت خدمت قاصر نه وقت بار گران . فرخی . گرستن بهنگام با سوک و درد به از خنده ٔ نابهنگام و سرد. اسدی . جفا و جور و حسد را بطبع در دل خویش نفور و زشت و بد و سرد و خام باید کرد. ناصرخسرو. با نخوت پلنگی و از سگ گداتری از سگ گران و سرد بود نخوت پلنگ . سوزنی . دریغدفتر اشعار ناخوش و سردم که بد نتیجه ٔ طبع فرخج مردارم . سوزنی . به ترنم هجای من خوانی سرد و ناخوش بود ترنم خر. سوزنی . مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه حفره بست آن مکری است سرد. مولوی . وعده را باید وفا کردن تمام ور نخواهی کرد باشی سرد و خام . مولوی . || خوش . (آنندراج ). || بیحس و سست : کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سبب که به خیری همی بپوشم ورد. کسایی . - آب سرد ؛ آب بارد. (ناظم الاطباء). - آه سرد ؛ نفس عمیق هنگام غم و اندوه : چو افراسیاب این سخنها شنید یکی آه سرد از جگر برکشید. فردوسی . گاهی بکشم به آه سردش گاه از تف سینه برفروزم . خاقانی . به کنجی فرارفته بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد. سعدی . - سخن سرد ؛ سخن که از روی دلتنگی و غم و بدحالی و پژمردگی یا بی اعتنایی و نفرت و بیزاری گفته شود. سخن بیمزه . گفتار موهن و بی اصل : سخن زهر و پازهر و گرم است و سرد سخن تلخ و شیرین و درمان و درد. ابوشکور. سخن گر نرفتی بدینگونه سرد ترا و ورا نیستی دل بدرد. فردوسی . اندر مناظره سخن سرد از اومگیر زیرا که نیست جز سخن سرد آلتش . ناصرخسرو. صبر کن برسخن سردش زیرا کآن دیو نیست آگاه هنوز ای پسر از نرخ پیاز. ناصرخسرو. ببخشود بر حال مسکین مرد فروخورد خشم سخنهای سرد. سعدی . مغزت نمی برد سخن سرد بی اصول دردت نمیکند سر رویین چون جرس . سعدی . - سرد باد ؛ باد سرد. - سرد کردن کسی را ؛ خوار و پست کردن . سبک کردن : فرستاده را گر کنم سرد و خوار ندارم پی ومایه ٔ کارزار. فردوسی . - سرد گشتن ؛ ضد گرم شدن . پدید آمدن سرما. - || بمجاز، خوار شدن . بیمایه شدن . بی اعتنا و نومید گشتن . بی میل شدن : در این بود کآمد سواری چو گرد که آذرگشسب این زمان گشت سرد. فردوسی . کنون سال چون پانصد اندرگذشت سرو تاج ساسانیان سرد گشت . فردوسی . وزین حالها تو بکردار خواب نگردی همی سرد زین روزگار. ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص 355). - سرد گفتن ؛ سخن ناسزا و بد گفتن . سخن بی سرو ته و یأس آور گفتن : گر از من کسی زشت گوید بدوی ورا سردگوید براند ز روی . فردوسی . اگر سرد گویمت در انجمن جهاندار نپسندد این بد ز من . فردوسی . پسران خواجه احمد حسن را سخنی چند سرد گفت . (تاریخ بیهقی ). - سرد و گرم آزمودن و چشیدن ؛ فراز و نشیب زندگی دیدن . خوبی و بدی جهان را دریافتن . تجربه آموختن : بدو گفت گودرز کای شیرمرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد. فردوسی . هرچند عطسه ٔ پدر ماست و از سرای دور نبوده است و گرم و سرد نچشیده .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 265). خواجه حسن گرم و سرد روزگار چشیده و کتب باستان خوانده . (تاریخ بیهقی ). پرورده ٔ جهان دیده ٔ آرمیده ٔ گرم و سرد چشیده . (گلستان سعدی ). بارد، خنك، يخ، بي روح، خشك ، بي ميل، سردمزاج ، بي احساس، بي عاطفه ، ب يتحرك، ناپويا ، بي مزه، خنك ، گرانجان، نچسب، نگد، بيگانه خو گرم مشتاق
1- بي احساس، بي عاطفه
2- ب يتحرك، ناپويا
3- بي مزه، خنك
4- گرانجان، نچسب، نگد، بيگانه خو cold, cool, chilled, chilly, standoff, nipping, raw, fresh, distant, arctic, standoffish, wintry, algid بارد، فاتر، قاسي القلب، برد، زكام، فاقد الوعي، ضعيف، محروم من المنافع soğuk froid kalt frío freddo خنک، خونسرد، سرد شده، گزنده، تند، خام، نارس، نپخته، کال، بی تجربه، تازه، شیرین، تر و تازه، تازه نفس، سبز، دور، فاصلهدار، غیر صمیمی، کناره گیر، زمستانی، مناسب زمستان، بی مزه
... ادامه
580|0
مترادف:بارد، خنك، يخ، بي روح، خشك ، بي ميل، سردمزاج ، بي احساس، بي عاطفه ، ب يتحرك، ناپويا ، بي مزه، خنك ، گرانجان، نچسب، نگد، بيگانه خو
متضاد:گرم مشتاق
1- بي احساس، بي عاطفه
2- ب يتحرك، ناپويا
3- بي مزه، خنك
4- گرانجان، نچسب، نگد، بيگانه خو
بارد|فاتر , قاسي القلب , برد , زكام , فاقد الوعي , ضعيف , محروم من المنافع
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "سرد" در زبان فارسی به معنای کم بودن دما یا حالت عدم گرما است. این کلمه میتواند در جملات مختلف به شیوههای مختلفی استفاده شود، و دربارهی قواعد و نگارش آن نکاتی وجود دارد:
قواعد صرفی:
"سرد" یک صفت است و میتواند به اسمها نسبت داده شود. مثلاً: "هوا سرد است."
این کلمه میتواند به شکل «سردتر» و «سردترین» نیز صرف شود.
قواعد نحوی:
صفت "سرد" معمولاً قبل از اسم به کار میرود: "نوشیدنی سرد".
میتواند در جملات خبری و توصیفی به کار رود: "این آب سرد است."
قواعد نگارشی:
هنگام نوشتن، حتماً به حروف و املا توجه داشته باشید. "سرد" باید بدون هیچگونه اشتباه املایی نوشته شود.
اگر بخواهید که صفت را تأکید کنید، میتوانید از قیدهایی مانند "خیلی" یا "بسیار" قبل از آن استفاده کنید: "این چای بسیار سرد است."
استفادههای مجازی:
"سرد" ممکن است به صورت استعاری نیز استفاده شود. مثلاً در توصیف احساسات: "در دلش سردی وجود داشت."
این نکات به شما در درک و استفاده صحیح از کلمه "سرد" در زبان فارسی کمک خواهد کرد. اگر سوال خاصی دارید یا نیاز به توضیح بیشتری است، خوشحال میشوم کمک کنم.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در زیر چند مثال از کلمه "سرد" در جملات مختلف آوردهام:
امروز هوا بسیار سرد است و باید یک پالتوی گرم بپوشم.
آب دریا در این فصل سرد میشود و برای شنا مناسب نیست.
باد سردی از سمت شمال وزیدن گرفت و همه را مجبور کرد به خانههایشان برگردند.
در شبهای زمستان، همیشه تمایل دارم کنار شومینه بنشینم و به گرما پناه ببرم تا از سرما در امان باشم.
احساس میکنم که قلبم به خاطر آن خبر سرد شده است و دیگر نمیتوانم خوشحال باشم.
امیدوارم این جملات مفید واقع شوند!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: خنک، خونسرد، سرد شده، گزنده، تند، خام، نارس، نپخته، کال، بی تجربه، تازه، شیرین، تر و تازه، تازه نفس، سبز، دور، فاصلهدار، غیر صمیمی، کناره گیر، زمستانی، مناسب زمستان، بی مزه
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر