جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: ضعیف . [ ض َ ] (ع ص ) سست . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (مهذب الاسماء). ناتوان . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). نزیف . (دهار). ضعضاع . خَوّار. مسخول . روبع. خلاف قوی . بی بنیه . رمکة. رمق . سَقط. مسکین . جخب . (منتهی الارب ). یقال : ضعیف نعیف ؛اتباع و ضعیف نحیف . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ج ،ضعاف ، ضَعَفة، ضعفاء، ضَعْفی ̍، ضُعافی : ای بِرّ تو رسیده بهر تنگ چاره ای از حال من ضعیف بیندیش پاره ای . رودکی . نکنی طاعت وآنگه که کنی سست و ضعیف راست گوئی که همی سخره و شاکار کنی . کسائی . چون ضعیفی افتد میان دو قوی توان دانست که حال چون باشد. (تاریخ بیهقی ). امیر را که برابر برادر وداماد ماست بیدار کنیم و بیاموزیم که امیری چون باید کرد که امیر ضعیف بکار نیاید. (تاریخ بیهقی ص 689). ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریانست بعلم کوش و بپوش این ضعیف عریان را. ناصرخسرو. زآنم ضعیف تن که دلم ناتوان شده ست دل ناتوان شود کش از انده بود غذا. مسعودسعد. رهروان را ز نطق نَبْوَد ساز پیل فربه بود ضعیف آواز. سنائی . هرکه رأی ضعیف ... دارد از درجتی عالی به رتبتی خامل میگراید. (کلیله و دمنه ). دوم خلیفتی که انصاف مظلومان ضعیف از ظالمان قوی بستاند. (کلیله و دمنه ). می بینم که کارهای زمانه روی به ادبار دارد... دوستیها ضعیف و عداوتها قوی . (کلیله و دمنه ). بعضی بطریق ارث دست در شاخی ضعیف زده . (کلیله و دمنه ). آسمان راکسی نخواند ضعیف . ظهیر. ابلهانش فرد دیدند و ضعیف کی ضعیف است آنکه با شه شد حریف ابلهان گفتند مردی بیش نیست وای ِ آن کو عاقبت اندیش نیست . مولوی . مشکلات هر ضعیفی از تو حل پشّه باشد در ضعیفی خود مثل . مولوی . گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت آور تا از دشمن قوی زحمت نبینی . (گلستان ). خصم ضعیف را خوار نباید داشت . (قرةالعیون ). کس عاشقی بقوت بازو نمی کند اینجا تن ضعیف و دل خسته می خرند. ؟ || مغلوب هوی و هوس ، منه قوله تعالی : و خلق الانسان ضعیفاً (قرآن 28/4)؛ ای یستمیله هواه . || کور. (لغت حمیری ). قیل منه : انّا لنریک فینا ضعیفاً؛ ای اعمی . || زن . || مملوک . و فی الحدیث : اتقوا اﷲ فی الضعیفین ؛ ای المراءة و المملوک . (منتهی الارب ). || در تعریفات جرجانی آمده است : ضعیف ، ما یکون فی ثبوته کلام کقرطاس بضم القاف فی قرطاس بکسرها. || گول . (منتهی الارب ). || آب دندان . - حدیث ضعیف ؛ نزد امامیه روایتی باشد که رواة آن سلسله ، جامع هیچیک از شرایط اقسام ثلثه ٔ صحیح و حسن و موثق نباشند به این نحو که بعضی از طبقات مشتمل بفاسق یا مجهول الحال و یا غیر اینها باشد. (تقسیم ابن طاووس ). در اصطلاح درایة و رجال ، ضعیف حدیثی است که فاقد شرایط سه حدیث حسن و صحیح و موثق باشد. و نیز در اصطلاح درایة از الفاظ قدح راوی و مردودالروایه بودن اوست . و جرجانی در تعریفات گوید: ضعیف من الحدیث ، ما کان ادنی مرتبة من الحسن و ضعفه یکون تارة لضعف بعض الرواة من عدم العدالة او سوء الحفظ اوتهمة بعلل آخر مثل الارسال و الانقطاع و التدلیس . (تعریفات ). - خبر ضعیف . رجوع به خبر واحد شود. - ضعیف آواز ؛ آنکه آوای نرم دارد : با قوی گو اگر بگوئی راز زآنکه باشد قوی ضعیف آواز. سنائی . تقهّل ؛ ضعیف و نرم گردیدن آواز. (منتهی الارب ). - ضعیف البنیه ؛آنکه قوت او کم است . آنکه مزاج سست دارد. - ضعیف التألیف ؛ جرجانی گوید: ان یکون تألیف اجزاء الکلام علی خلاف قانون النحو، کالاضمار قبل الذکر، لفظاً او معنی ً، نحو: ضرب غلامَه ُ زید. - ضعیف الجثّه ؛ آنکه تن او خرد و کوچک است . - ضعیف السند (خبر) ؛ خبری که سند آن ضعیف باشد. - ضعیف القلب ؛ که دل او بیمار است . آنکه ترسنده است و زود هراسد و بیم آرد. - ضعیف المزاج ؛ که ترکیب و ساختمان وی ضعیف است . - ضعیف النفس ؛ آنکه اراده ٔ سست دارد. - ضعیف چزان ؛ (در تداول عوام ) زبون گیر. آنکه ضعفا را آزارد. - ضعیف چزانی ؛ عمل ضعیف چزان . - ضعیف دل ؛ مرغ دل . ترسو : ضعیف دل ... را در محاورت زبان کند شود. (کلیله و دمنه ). - ضعیف رأی ، ضعیف رای ؛ سست اراده . مضجوع . (منتهی الارب ). فیل الرأی . سست عقل . (دهار). تفییل ؛ ضعیف رای خواندن . (تاج المصادر). غبن ؛ ضعیف رأی شدن . (دهار) (تاج المصادر). فیلوله ؛ ضعیف رأی شدن . (تاج المصادر). - || غبین . (دهار). گول : در کارخانه ای که ره علم و عقل نیست وهم ضعیف رای فضولی چرا کند. حافظ. - ضعیف عقل ؛ ضفاطة، سست رأی و ضعیف عقل شدن . وَبط. (منتهی الارب ). بي حال، بي قدرت، خفيف، راجل، زار، زبون، سست، عاجز، فرسوده، قاصر، كم زور، لاغر، ناتوان، نحيف، نزار قوي weak, faint, weakly, feeble, flagging, fragile, powerless, puny, wonky, anemic, lean, light, infirm, shaky, slack, languid, asthenic, languorous, slender, rickety, anile, atonic, feeblish, pusillanimous, sappy, weakish ضعيف، ركيك، متخاذل، غير حكيم، واه، أحمق، واهن کم دوام، کم زور، کم نور، سست عنصر، علیل المزاج، کم بنیه، نحیف، کاهنده، ول، افتاده، شکننده، شکستنی، نازک، ترد، لطیف، بی زور، کوچک، قد کوتاه، ریزه اندام، لرزان، بی ثبات، افتادنی، کم خون، اندک، کم سود، بی حاصل، روشن، سبک، سبک وزن، کم، خفیف، علیل، رنجور، نااستوار، متزلزل، لرزنده، شل، پشت گوش فراخ، فراموشکار، کند، بی حال، اهسته، پژمرده، مست، بلند و باریک، باریک، قلیل، زهوار در رفته، لق، نرم استخوان، پیرزنانه، بی تکیه، بی صدا، بی قوت، مربوط بسستی و بی قوتی، ضعیف نما، بزدل، ترسو، جبون، شنگول، مرطوب، سست و ضعیف، نسبتا ضعیف، چیز ابکی، چیز رقیق و نرم
... ادامه
2481|0
مترادف:بي حال، بي قدرت، خفيف، راجل، زار، زبون، سست، عاجز، فرسوده، قاصر، كم زور، لاغر، ناتوان، نحيف، نزار
کلمه "ضعیف" در زبان فارسی به معنای ناتوان، کمقدرت یا بیکیفیت استفاده میشود. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه اشاره میشود:
نحوه نوشتن: کلمه "ضعیف" به صورت صریح و بدون هیچ گونه علامت اضافی نوشته میشود.
صفت و اسم: "ضعیف" به عنوان یک صفت به کار میرود و میتواند برای توصیف اسمهای مختلف استفاده شود. به عنوان مثال:
کتاب ضعیف (کتابی که از لحاظ محتوا یا کیفیت کمارزش است)
شخص ضعیف (شخصی که از نظر جسماً یا روحاً ناتوان است)
جمع: هنگامی که "ضعیف" به جمع تبدیل میشود، میتوان از "ضعیفها" یا "ضعیفان" استفاده کرد. به عنوان مثال:
"ضعیفها نیاز به کمک دارند."
"نظام آموزشی باید به ضعیفان توجه کند."
قید: از کلمه "ضعیف" میتوان قیدهای مختلفی ساخت، مانند "ضعیفانه". مثلاً:
او بازی را ضعیفانه انجام داد.
ترکیبها: "ضعیف" میتواند در ترکیب با کلمات دیگر نیز به کار رود، مانند "ضعیف النفس" (ناتوان از نظر روحی) یا "ضعیفالجسد" (ناتوان از نظر جسمی).
مفاهیم مختلف: "ضعیف" ممکن است معانی مختلفی داشته باشد بسته به زمینهای که در آن استفاده میشود، بنابراین توجه به سیاق جملات ضروری است.
در نهایت، استفاده صحیح از "ضعیف" در نگارش به دقت در معنا و سیاق جمله بستگی دارد.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
علی به دلیل تب و حال ناخوشی، در این مدت بسیار ضعیف شده است.
او تلاش میکند با تمرین و ورزش، بدن ضعیف خود را تقویت کند.
این طرح به دلیل ضعفهای موجود در ایدهاش، ضعیف ارزیابی شد.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: کم دوام، کم زور، کم نور، سست عنصر، علیل المزاج، کم بنیه، نحیف، کاهنده، ول، افتاده، شکننده، شکستنی، نازک، ترد، لطیف، بی زور، کوچک، قد کوتاه، ریزه اندام، لرزان، بی ثبات، افتادنی، کم خون، اندک، کم سود، بی حاصل، روشن، سبک، سبک وزن، کم، خفیف، علیل، رنجور، نااستوار، متزلزل، لرزنده، شل، پشت گوش فراخ، فراموشکار، کند، بی حال، اهسته، پژمرده، مست، بلند و باریک، باریک، قلیل، زهوار در رفته، لق، نرم استخوان، پیرزنانه، بی تکیه، بی صدا، بی قوت، مربوط بسستی و بی قوتی، ضعیف نما، بزدل، ترسو، جبون، شنگول، مرطوب، سست و ضعیف، نسبتا ضعیف، چیز ابکی، چیز رقیق و نرم