جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: ضعیف . [ ض َ ] (اِخ ) سمعانی در انساب گوید: ابومحمد عبداﷲبن محمد الضعیف ظنی ، انه من اهل الکوفة روی عن عبداﷲبن نمیر روی عنه عمربن سنان الطائی و غیره و هکذا ذکره ابوحاتم بن حیان فی کتاب الثقات قال و انما قیل له الضعیف لایقانه و ضبطه هذا قول ابی حاتم و سعمت انه انما قیل له الضعیف یعلی فی بدنه لنحافته و دسته (؟) لا انه ضعیف فی الحدیث و قال ابوحاتم الرازی عبداﷲبن محمد الضعیف صدوق من اهل طرسوس اصله بغدادی سمعت اباالعلاءاحمدبن محمدبن الفضل الحافظ بجامع اصبهان انا ابوالفضل محمدبن طاهر المقدسی الحافظ اجازة سمعت ابااسحاق الحبال بمصر یقول سمعت ابامحمد عبدالغنی بن سعید الحافظ یقول رجلان جلیلان لحقهما لقبان لایستحقان معویةبن عبدالکریم الضال و انما ضل فی طریق مکة و عبداﷲبن محمد الضعیف و انما کان ضعیفاً فی جسده لا فی حدیثه و قد افردنا لهما جزازة . (انساب سمعانی ورق 362). بي حال، بي قدرت، خفيف، راجل، زار، زبون، سست، عاجز، فرسوده، قاصر، كم زور، لاغر، ناتوان، نحيف، نزار قوي weak, faint, weakly, feeble, flagging, fragile, powerless, puny, wonky, anemic, lean, light, infirm, shaky, slack, languid, asthenic, languorous, slender, rickety, anile, atonic, feeblish, pusillanimous, sappy, weakish ضعيف، ركيك، متخاذل، غير حكيم، واه، أحمق، واهن کم دوام، کم زور، کم نور، سست عنصر، علیل المزاج، کم بنیه، نحیف، کاهنده، ول، افتاده، شکننده، شکستنی، نازک، ترد، لطیف، بی زور، کوچک، قد کوتاه، ریزه اندام، لرزان، بی ثبات، افتادنی، کم خون، اندک، کم سود، بی حاصل، روشن، سبک، سبک وزن، کم، خفیف، علیل، رنجور، نااستوار، متزلزل، لرزنده، شل، پشت گوش فراخ، فراموشکار، کند، بی حال، اهسته، پژمرده، مست، بلند و باریک، باریک، قلیل، زهوار در رفته، لق، نرم استخوان، پیرزنانه، بی تکیه، بی صدا، بی قوت، مربوط بسستی و بی قوتی، ضعیف نما، بزدل، ترسو، جبون، شنگول، مرطوب، سست و ضعیف، نسبتا ضعیف، چیز ابکی، چیز رقیق و نرم
... ادامه
730|0
مترادف:بي حال، بي قدرت، خفيف، راجل، زار، زبون، سست، عاجز، فرسوده، قاصر، كم زور، لاغر، ناتوان، نحيف، نزار
کلمه "ضعیف" در زبان فارسی به معنای ناتوان، کمقدرت یا بیکیفیت استفاده میشود. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه اشاره میشود:
نحوه نوشتن: کلمه "ضعیف" به صورت صریح و بدون هیچ گونه علامت اضافی نوشته میشود.
صفت و اسم: "ضعیف" به عنوان یک صفت به کار میرود و میتواند برای توصیف اسمهای مختلف استفاده شود. به عنوان مثال:
کتاب ضعیف (کتابی که از لحاظ محتوا یا کیفیت کمارزش است)
شخص ضعیف (شخصی که از نظر جسماً یا روحاً ناتوان است)
جمع: هنگامی که "ضعیف" به جمع تبدیل میشود، میتوان از "ضعیفها" یا "ضعیفان" استفاده کرد. به عنوان مثال:
"ضعیفها نیاز به کمک دارند."
"نظام آموزشی باید به ضعیفان توجه کند."
قید: از کلمه "ضعیف" میتوان قیدهای مختلفی ساخت، مانند "ضعیفانه". مثلاً:
او بازی را ضعیفانه انجام داد.
ترکیبها: "ضعیف" میتواند در ترکیب با کلمات دیگر نیز به کار رود، مانند "ضعیف النفس" (ناتوان از نظر روحی) یا "ضعیفالجسد" (ناتوان از نظر جسمی).
مفاهیم مختلف: "ضعیف" ممکن است معانی مختلفی داشته باشد بسته به زمینهای که در آن استفاده میشود، بنابراین توجه به سیاق جملات ضروری است.
در نهایت، استفاده صحیح از "ضعیف" در نگارش به دقت در معنا و سیاق جمله بستگی دارد.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
علی به دلیل تب و حال ناخوشی، در این مدت بسیار ضعیف شده است.
او تلاش میکند با تمرین و ورزش، بدن ضعیف خود را تقویت کند.
این طرح به دلیل ضعفهای موجود در ایدهاش، ضعیف ارزیابی شد.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: کم دوام، کم زور، کم نور، سست عنصر، علیل المزاج، کم بنیه، نحیف، کاهنده، ول، افتاده، شکننده، شکستنی، نازک، ترد، لطیف، بی زور، کوچک، قد کوتاه، ریزه اندام، لرزان، بی ثبات، افتادنی، کم خون، اندک، کم سود، بی حاصل، روشن، سبک، سبک وزن، کم، خفیف، علیل، رنجور، نااستوار، متزلزل، لرزنده، شل، پشت گوش فراخ، فراموشکار، کند، بی حال، اهسته، پژمرده، مست، بلند و باریک، باریک، قلیل، زهوار در رفته، لق، نرم استخوان، پیرزنانه، بی تکیه، بی صدا، بی قوت، مربوط بسستی و بی قوتی، ضعیف نما، بزدل، ترسو، جبون، شنگول، مرطوب، سست و ضعیف، نسبتا ضعیف، چیز ابکی، چیز رقیق و نرم