جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: فرد. [ ف َ ] (ع ص ) تنها. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). متفرد. (اقرب الموارد). منفرد و مجرد. (ناظم الاطباء) : لاجرم تن آسان وفرد می باشد و روزگار کرانه می کند. (تاریخ بیهقی ). جفت بدم دی شدم امروز فرد وای به من از غم فردای من . سوزنی . دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت یک لحظه جفت بود و همه عمر فرد ماند. خاقانی . نخستین یکی جنبشی بود فرد بجنبید چندانکه جنبش دو کرد. نظامی . لابه کردیمش بسی سودی نکرد یار من بستد مرا بگذاشت فرد. مولوی . ز آدمی فرد نشستن نه سزاست آنکه از جفت مبراست خداست . جامی . || مرد بیمانند.(منتهی الارب ). آنکه او را نظیری نیست . ج ، اَفْراد، فُرادی ̍ برخلاف قیاس . (اقرب الموارد). یگانه . (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) : از بزرگی و خلق فرد تویی وین چنین فرد آمده ست آزاد. فرخی . شیر نر تنها بود هر جا و خوکان جفت جفت ما همه جفتیم و فرد است ایزد جان آفرین . منوچهری . حاسدان بر من حسد کردند و من فردم چنین داد مظلومان بده ای عزّ میرالمؤمنین . منوچهری (دیوان ص 79). که شناسد که چیست از عالم غرض کردگار فرد غفور. ناصرخسرو. با آنکه به هر هنر همه کس در دهر یگانه اند وفردند. مسعودسعد. مفلقی فرد ار گذشت از کشوری مبدعی فحل از دگر کشور بزاد. خاقانی . ظل حق است اخستان ، همتای مهدی چون نهی ظل حق فرد است همتا برنتابد بیش از این . خاقانی . باید که هر دو عالم یک جزء جانت آید گر تو به جان به کلی در راه عشق فردی . عطار. - سیف فرد ؛ شمشیر بی عدیل باجوهر. ج ، اَفْراد، فُرادی ̍. (منتهی الارب ). - فرد اعلی و فرد اول ؛ کنایه از چیز بسیار خوب و بسیار پسندیده .(آنندراج از بهار عجم ). - فرد کردن ؛ یگانه ساختن و یکی دیدن : گفتم که امر ایزد یکتای جفت چیست ؟ گفتا که فرد کردن از ازواج منتشر. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 189). || دورشده و جدامانده . (یادداشت به خط مؤلف ): ای رفته من از رفتن تو با غم و دردم فردم ز تو و زین قِبَل از شادی فردم . فرخی . راست گفتی هنر یتیمی بود فرد مانده ز مادر و ز پدر. فرخی . تا جان من از کالبدم گردد فرد هر چیز که خوشتر است آن خواهم کرد. خیام . ای جفت دل من از تو فردم وی راحت جان ز تو به دردم . سوزنی . تا با دل و جان من تو جفتی من از دل و جان خویش فردم . خاقانی . که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد. مولوی . - فرد شدن ؛ جدا شدن : نبض جست و روی سرخش زرد شد کز سمرقندی زرگر فرد شد. مولوی . چون الف از همه کس فرد مشو حکم «المؤمن آلف » بشنو. جامی . - فرد ماندن ؛ جدا ماندن . تنها ماندن : پدر مکرمت ز مادر دهر فرد مانده ست بی نوا فردی . خاقانی . || تهی . خالی : همیشه تا که شود بوستان ز فاخته فرد ز دشت ، زاغ سوی بوستان کند آهنگ . فرخی (دیوان ص 213). مجلس و پیشگه از طلعت او فرد مباد که از او پیشگه و مجلس با فر و بهاست . فرخی . || جداگانه : در بابی فردبه حدیث ری این احوال به تمامی شرح کنم . (تاریخ بیهقی ). || (اِ) نصف زوج . ج ، فِراد. (اقرب الموارد). نصف زوج که طاق باشد. (منتهی الارب ). || ورقه ای به مقدار نصف قطع خشتی که مستوفیان بر آن جمع و خرج ولایتی یا ایالتی یا خرج خاصی را مینوشته و زیر هم دسته میکرده اند. (یادداشت به خط مؤلف ). || یک جانب ریش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کفش یک لخت . (منتهی الارب ). النعل السمط التی لم تُخْصَف و لم تطارق . (اقرب الموارد). || یکی از دو گاو که بدان شخم کنند. (یادداشت به خط مؤلف ). || (اصطلاح شعر) بیت واحد. (یادداشت به خط مؤلف ). فرد، بیت واحد را گویند، خواه هر دو مصراع آن مقفی باشد یا نه . (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (منتهی الارب ). || (اصطلاح حدیث )حدیث غریب را گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (منتهی الارب ). || (اصطلاح فلسفه و کلام ) عبارت است از نوع مقید به قید تشخص و بعضی گفته اند: فرد طبیعت مأخوذ است با قید. || (اصطلاح منطق ) فرد منتشر عبارت است از فردی غیرمعین . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). || در تداول امروز مرادف آدمی ،شخص و تن به کار رود، چنانکه گوییم : اگر فردی بخواهد دانش بیاموزد میتواند. || (اِخ ) اﷲ عزوجل . (منتهی الارب ). در این معنی بیشتر با صفتی دیگر همراه آید : زآنکه خیرات تو از فرد قدیم است همه بر تو اقرار فریضه است بدان فرد قدیر. ناصرخسرو. || (مص ) تنها و جدا شدن . || تنها درآمدن در کاری . تنها کردن کار را. (منتهی الارب ). 1- تك، تنها
2- مفرد، واحد
3- جدا
4- ديار، شخص، كس، نفر
5- بي مانند، بي نظير، وحيد، يكتا، يگانه
6- طاق
7- عزب، مجرد، منفرد جفت individual, man, odd, man jack, roll, list, unique, single, unparalleled, only, unexampled, the person شخص، فرد، فذ، إنسان بشر أو شخص، ذو شخصية مميزة، فردي، شخصي، خاص، إفرادي، فريد، خصوصي adam homme mann hombre uomo مرد، انسان، مردی، بشر، ادم عجیب، نورد، گردش، فهرست، لوله، چرخش، سیاهه، جدول، شیار، صورت، عجیب و غریب، عجیب، غیر عادی، تک، منحصر به فرد، بی نظیر، یکتا، یگانه، بی همتا، غیر موازی، بی مانند، محض، بیگانه، بی سابقه
... ادامه
433|0
مترادف:1- تك، تنها
2- مفرد، واحد
3- جدا
4- ديار، شخص، كس، نفر
5- بي مانند، بي نظير، وحيد، يكتا، يگانه
6- طاق
7- عزب، مجرد، منفرد
individual|man , odd , man jack , roll , list , unique , single , unparalleled , only , unexampled , the person
ترکی
adam
فرانسوی
homme
آلمانی
mann
اسپانیایی
hombre
ایتالیایی
uomo
عربی
شخص|فرد , فذ , إنسان بشر أو شخص , ذو شخصية مميزة , فردي , شخصي , خاص , إفرادي , فريد , خصوصي
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "فرد" در زبان فارسی میتواند به معانی مختلفی به کار رود و دارای قواعد نگارشی خاصی است. در زیر به برخی از نکات مربوط به این کلمه و قواعد مربوط به آن اشاره میکنم:
معنی و کاربرد:
"فرد" به معنای یک نفر یا یک واحد از چیزی است. همچنین در برخی از زمینهها به معنای خاص بودن یا تنها بودن نیز استفاده میشود.
نحو و ساختار جمله:
"فرد" معمولاً به عنوان اسم در جملات به کار میرود. به عنوان مثال: "فردی باهوش و خلاق است."
حالتهای صرفی:
شکل جمع "فرد" در فارسی "افراد" است. به عنوان مثال: "افراد حاضر در جلسه."
حروف اضافه و ترکیبها:
"فرد" میتواند با حروف اضافه و دیگر اسمها ترکیب شود. مثلاً: "فردی از جامعه"، "فردی مستقل".
نکات نگارشی:
در نوشتار، کلمه "فرد" باید به درستی املاء و استفاده شود. از حروف بزرگ و کوچک به درستی استفاده کنید، بهطوری که در ابتدای جملات حروف اول کلمات با حرف بزرگ نوشته شود.
قواعد عمومی:
در نوشتار رسمی و غیررسمی، باید به کاربرد درست و صحیح کلمات توجه کرد و از جملات نامفهوم پرهیز نمود.
با رعایت این نکات، میتوانید در استفاده از کلمه "فرد" به درستی عمل کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
هر فردی باید به دنبال رشد و پیشرفت خود باشد.
این فرد با تلاش و کوشش، موفقیتهای بزرگی را تجربه کرده است.
فردی که به ما کمک کرد، واقعاً نیازی به تشکر ندارد، زیرا او همیشه در کنار ما بوده است.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: مرد، انسان، مردی، بشر، ادم عجیب، نورد، گردش، فهرست، لوله، چرخش، سیاهه، جدول، شیار، صورت، عجیب و غریب، عجیب، غیر عادی، تک، منحصر به فرد، بی نظیر، یکتا، یگانه، بی همتا، غیر موازی، بی مانند، محض، بیگانه، بی سابقه