جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: فضولی کردن . [ ف ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زیاده از حد خویش گفتن . در تداول عوام ، دخالت کوچکی در گفتار یا کردار بزرگترها. (از یادداشتهای مؤلف ) : چون فضولی کرد و دست و پا نمود در عنا افتاد و درکور و کبود. مولوی . کم فضولی کن تو در حکم قدر درخور آمد شخص خر با گوش خر. مولوی . blab, meddle, kibitz, interfere, interlope, intermeddle, rubberneck, poke one's nose, prying ثرثار، ثرثرة، أفشى سرا، ثرثر فضولی کردن، وراجی کردن، گستاخی کردن، فاش وابراز کردن، در وسط قرار دادن، دخالت بیجا کردن، مداخله کردن، امیختن، ور رفتن، در کاردیگری مداخله کردن، دستور بیجا دادن، دخالت کردن، پا بمیان گذاردن، پا میان گذاردن، پا گذاشتن، پادرمیان کار دیگران گذاردن
کلمه "فضولی کردن" به معنای فضولی یا دخالت در کارهای دیگران است. در نوشتن و استفاده از این کلمه در قواعد فارسی و نگارشی، چند نکته وجود دارد:
نحوه نوشتن: "فضولی کردن" بهصورت جداگانه نوشته میشود و بین دو جزء آن (فضولی و کردن) فاصله وجود دارد.
تطابق فعل: در استفاده از این عبارت، فعل "کردن" بهطور معمول در زمانهای مختلف (ماضی، مضارع، آینده) استفاده میشود. بهعنوان مثال:
ماضی: "او فضولی کرده است."
مضارع: "او فضولی میکند."
آینده: "او فضولی خواهد کرد."
حالتهای مختلف: میتوان از این کلمه در مکالمات غیررسمی و رسمی استفاده کرد، اما در نوشتار رسمی بهتر است از عبارات دقیقتری استفاده شود که بار معنایی کمتری از فضولی داشته باشند.
کاربرد در جملات: این عبارت معمولاً در جملات منفی نیز به کار میرود تا نشاندهنده عدم رضایت از دخالت دیگران باشد. مثلاً "لطفاً در کار من فضولی نکنید."
مشتقات و مرادفات: برای تنوع در نگارش، میتوانید از مرادفها یا مشتقات این کلمه نیز استفاده کنید، مانند "دخالت کردن"، "مداخله کردن" و غیره.
با رعایت این نکات، میتوانید از کلمه "فضولی کردن" بهدرستی و بهطور مؤثر استفاده کنید.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: فضولی کردن، وراجی کردن، گستاخی کردن، فاش وابراز کردن، در وسط قرار دادن، دخالت بیجا کردن، مداخله کردن، امیختن، ور رفتن، در کاردیگری مداخله کردن، دستور بیجا دادن، دخالت کردن، پا بمیان گذاردن، پا میان گذاردن، پا گذاشتن، پادرمیان کار دیگران گذاردن