شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

[kalak]
pen  |

کلک

معنی: کلک . [ ک ِ ] (اِ) هر نی میان خالی را گویندعموماً. (برهان ). نی است عموماً. (آنندراج ). هر نی میان کاواک . (ناظم الاطباء). نی . (فرهنگ فارسی معین ).قصب . نی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
سوگند خورم به هرچه هستم ملکا
کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا.
ابوالمؤید (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
نویسنده از کلک چون خامه کرد
سوی مادر روشنک نامه کرد.
فردوسی .
نی چو معراج زمینی تا قمر
بلکه چون معراج کلکی با شکر.
مولوی .
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد.
مولوی .
- کلک خایی ؛ جویدن نی (نیشکر) :
بعد شکر کلک خایی چون کند
بعد سلطانی گدایی چون کند؟
مولوی .
- کلک شکر ؛ نیشکر. (آنندراج ) :
ز لفظ اومگر اندیشه کرد کلک شکر
ازآن قبل که میان دلش همه شکر است .
انوری (از آنندراج )
|| قلم را گویند اما این لفظ مستعار بود و در اصل نی است . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 257). نی قلم کتابت را گویند خصوصاً. (از برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). قلم . (فرهنگ فارسی معین ). قلم . خامه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
مه بهمن و آسمان روز بود
که کلکم بدین نامه پیروز بود.
فردوسی .
کلکش چو مرغکی است دو دیده پر آب مشک
وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ وتر.
عسجدی .
رفته و فرمودنی مانده و فرسودنی
بود همه بودنی کلک فروایستاد .
منوچهری .
وگر از خدمتت محروم ماندم
بسوزم کلک و بشکافم انامل .
منوچهری .
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
روز جدو روز هزل و روز کلک و روز دن .
منوچهری .
تیغ او و رمح او و تیر او و گرز او
دست او و جام او و کلک او و پالهنگ .
منوچهری
نکوبختی و دانش و کلک و تیغ
خدا هیچ ناداشته زودریغ.
اسدی .
بی هنردان نزد بی دین هم قلم هم تیغ را
چون نباشد دین ، نباشد کلک و آهن را ثمن .
ناصرخسرو.
ای گشته نوک کلک سخنگویت
در دیده ٔ مخالف دین نشتر.
ناصرخسرو.
کلک زان نام کرده اند او را
که سرش پای و پای سر باشد.
مسعودسعد.
خروش رزم چو آواز زیر وبم نبود
حدیث کلک دگردان و کار تیغ دگر.
مسعودسعد.
چنان گرددی مویها بر تنش
یکی کلک در هربنان باشدی ...
پس آن کلکها و زبانها همه
به مدحت روان و دوان باشدی ...
(ازکلیله و دمنه چ مینوی ).
ز کلک سر سبز اوست از پی اصلاح ملک
از حبشه سوی روم تیز رونده نوند.
سوزنی .
کلک منقاد حسام است ونباشد بس عجب
کلک منقادترا گر انقیاد آرد حسام .
سوزنی
حاسدت سرنگون چو کلک شود
چون ترا کلک درکتاب آید.
سوزنی .
مرا اگر تو ندانی عطاردم داند
که من کیم ز سر کلک من چه کارآید؟
خاقانی .
بر لباس دین طراز شرع را
لفظ و کلکش بود تار و پود و بس .
خاقانی .
شرع را گنج روان از کلک اوست
عقل بر گنج روان خواهم فشاند.
خاقانی .
سر کلک را چون زبان تیز کرد
به کاغذ بر از نی شکرریز کرد.
نظامی .
کز لطافت چو کلک و تیشه گشاد
جان زمانی ستد دل از فرهاد.
نظامی .
قلم زن چابکی صورتگری چست
که بی کلک از خیالش نقش می رست .
نظامی .
خطش خوانا از آن آمد که بی کلک
مداد ازلعل خندان می برآرد.
عطار.
به کلک فصاحت بیانی که داشت
به دلها چو نقش نگین برنگاشت .
سعدی (بوستان ).
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کند کلک دبیرم .
حافظ.
- از کلک برآمدن نقش ؛ نوشته شدن نقش . (آنندراج ) :
هزار نقش برآمد زکلک صنع ولی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد.
حافظ (از آنندراج ).
- کلک در بنان افکندن ؛ کنایه از تهیه ٔ نبشتن کردن . (بهار عجم ) (آنندراج ) :
ابر می گرید چو کلک اندر بنان می افکند
چرخ می نالد چو تیر اندر کمان می آورد.
سلمان ساوجی (از بهار عجم ).
- کلک دوشاخ ؛ قلمی که نوکش از وسط شکافته باشد. قلم فاق دار :
قرار ملک سکندر دهد به کلک دو شاخ
که درسه چشمه ٔ حیوان قرار می سازد.
خاقانی .
- کلک سرکفیده ؛ کلک سرشکافته .
کلک دوشاخ :
ولی دل از سر سرسام غم به فرقت او
زبان سیاه تر از کلک سر کفیده ٔ اوست .
خاقانی .
- کلک فرمان پذیر ؛ قلمی که روان و خوب نویسد و به فرمان نویسنده باشد :
چنان داد فرمان به فرخ وزیر
که پیش آورد کلک فرمان پذیر.
نظامی .
- کلک فرنگی ؛ نوعی از قلم که آن را حاجت به دوات نباشد و آن چوبی میان تهی باشد و اندرون آن میلی از قسمی آهن مصنوعی یا از سرب محکم کرده می نهند که به وقت نوشتن میل مذکور به کاغذ سوده حروف مایل به سیاهی ظاهر گردد وپادشاهان و امرا اکثر بدان قلم بر عرایض مردم دستخطمی نمایند. (از آنندراج ). خودنویس . (فرهنگ فارسی معین ) :
احوال دل به کلک فرنگی نوشته ایم
خوش سرمه در گلوی قلم کرده ایم ما.
ارادت خان واضح (از آنندراج ).
- کلک قضا ؛ قلم تقدیر. قلم سرنوشت :
قدیمی نکوکار نیکی پسند
به کلک قضا در رحم نقشبند.
سعدی (بوستان ).
- کلک کبوتردم ؛ به اصطلاح خوشنویسان ، نوعی از قلم تراشیده . (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ) :
گر کنم شوق دل از کلک کبوتردم رقم
نامه زین تقریب خود بال کبوتر می شود.
محمد سعید اشرف (از آنندراج ).
- کلک لاغر ؛ قلم باریک و ظریف :
وقت توقیع، نوشداروی جان
زان سر کلک
لاغر افشانده ست .
خاقانی .
- کلک مشکین ؛ قلمی که ازمرکب آن بوی مشک به مشام رسد. قلم عطرآگین :
کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند
ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند.
حافظ.
و رجوع به ترکیب بعد شود.
- کلک نافه گشای ؛ قلم مشکین . قلم عطرآگین :
عطسه ای ده ز کلک نافه گشای
تاشود باد صبح غالیه سای .
نظامی .
و رجوع به ترکیب قبل شود.
|| هر چهار دندان تیز سباع را هم می گویند، و آن را به عربی ناب خوانند. (برهان ).ناب و دندان تیز حیوانات سبع. (ناظم الاطباء). چهار دندان تیز درندگان . ناب . (فرهنگ فارسی معین ) :
بردندموکلان راهش
از کلک سگان ، به صدر شاهش .
نظامی (از فرهنگ رشیدی ).
|| نام صمغی است در نهایت تلخی و آن را از درخت جهودانه برمی آورند و عربان عنزروت می گویند. (برهان ). صمغی است که از درخت جهودانه حاصل شود. (آنندراج ). صمغی در نهایت تلخی . (ناظم الاطباء). عنزروت . انزروت . (فرهنگ فارسی معین ) :
حاسدان تو کلک و تو رطبی
از قیاس رطب نباشد کلک .
سوزنی (از فرهنگ رشیدی ).
|| بمعنی نی تیر. (آنندراج ). بر تیر، نیز اطلاق کنند. (از فرهنگ رشیدی ). تیر. (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
که پیروزنام است و پیروزبخت
همی بگذرد کلک او از درخت .
فردوسی (از آنندراج ).
زره بود و خفتان و ببر بیان
ز کلک و زپیکان نیامد زیان .
فردوسی .
ز پر و ز پیکان کلک توشیر
به روز بلا گردد از جنگ سیر.
فردوسی .
بر او کلکی حوالت کرد چون برق
گذر کرد از سر و در خاک شد غرق .
خواجو (از فرهنگ رشیدی ).
|| به معنی نیزه . (از آنندراج ) :
از شجاعت و ز سخاوت خلق را حامی شود
نوک کلک تو همی چون نوک کلک ذویزن .
ازرقی (از آنندراج ).
حلق درویش را بریده به کلک
مال و ملکش کشیده اندرسلک .
اوحدی .
گشته کلکت لاغر از بس خورده خون دشمنان
راست باشد اینکه لاغر می شود بسیارخوار.
قاآنی .
|| دست افزاری جولاه را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
نه هر کو کلک بردارد دبیر است
که هم کلک است دست افراز جولاه .
محمدبن نصیر (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آتشدان . (ناظم الاطباء). و رجوع به کَلَک شود.
... ادامه
1114 | 0
مترادف: خامه، قلم، ني
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [مصغرِ کل۱] [قدیمی]
مختصات: (کَ لَ) (اِ.)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: kelk
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 70
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
pen | cluck
ترکی
tık tık
فرانسوی
glousser
آلمانی
glucken
اسپانیایی
cloqueo
ایتالیایی
chiocciare
عربی
قلم | حظيرة , قلم حبر , قفص , زريبة , ريشة الكتابة , قلم كرية , أنثى الأوز العراقي , حوض لاصلاح الغواصات , زرب , كتب , قفل , دبج
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "کلک" در زبان فارسی به اشکال مختلفی مورد استفاده قرار می‌گیرد و می‌تواند معانی متفاوتی داشته باشد. قواعد نگارشی و نحوه استفاده از این کلمه به سیاق جمله بستگی دارد. در زیر به برخی از نکات و نکات نگارشی مربوط به این کلمه اشاره می‌شود:

  1. املا:

    • املای صحیح کلمه "کلک" است و نباید به‌صورت‌های دیگر مانند "کَلک" نوشته شود.
  2. معنی و استفاده:

    • "کلک" به معنای فریب، دغل، یا حقه است. به عنوان مثال، "او با یک کلک من را فریب داد."
    • همچنین "کلک" در برخی از شعرها و متون ادبی به معنای نیرنگ و حیلتی به کار می‌رود.
  3. جمع‌سازی:

    • در فارسی، جمع "کلک" به‌صورت "کلک‌ها" یا "کلک‌ها" است. برای مثال: "کلک‌های او همیشه مرا شگفت‌زده می‌کند."
  4. نقش نحوی:

    • "کلک" می‌تواند اسم باشد و در جمله به عنوان فاعل یا مفعول به کار رود. به عنوان مثال: "کلک او را شناختم."
  5. نکات نگارشی:
    • وقتی کلمه "کلک" در متون رسمی یا ادبی به کار می‌رود، بهتر است با احتیاط و توجه به بافت جمله استفاده شود تا مفهوم درست و معین منتقل گردد.

با رعایت این نکات، می‌توان از کلمه "کلک" در نگارش‌های مختلف به‌طور صحیح و مؤثر استفاده کرد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. او به دلیل کلک زدن در امتحان، نمره‌اش را از دست داد.
  2. کلک‌های قدیمی کهن در هنر فرش بافی به زیبایی آن افزوده‌اند.
  3. در بازی شطرنج، باید سعی کنی با کلک‌های هوشمندانه حریف را شکست بدهی.

واژگان مرتبط: شیوه نگارش، اغل، خانه ییلاقی

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری