شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

yax
ice  |

یخ

معنی: یخ . [ ی َ ] (اِ) آب فسرده شده که بر اثر سرما جامد شده باشد و جمس و هتشه و هسر و هسیر نیز گویند. (ناظم الاطباء). هَسَر. (لغت فرس اسدی ). ثلج . جمد. جمود. جلید. خسر. آب منجمد از سردی . (یادداشت مؤلف ). عینک از تشبیهات اوست . (آنندراج ) (غیاث ). فارسی جمد است . (از نشوء اللغة ص 25). آب که بر اثر قرار گرفتن درهوای سرد در درجات زیر صفر فسرده باشد :
همی باش پیش گشسب سوار
چو بیدارگردد فقاع و یخ آر .
فردوسی .
چنان شد که گفتی طراز نخ است
و یا پیش آتش نهاده یخ است .
فردوسی .
گدازیده همچون طراز نخم
تو گویی که در پیش آتش یخم .
فردوسی .
چو سندان آهنگران گشته یخ
چو آهنگران ابر مازندران .
منوچهری .
چون برف نشسته و چو یخ بربسته . (گلستان ).
کاشه ؛ یخ تنک . (لغت فرس اسدی ). پخش ؛ بانگ یخ . (لغت فرس اسدی ). زرنگ ؛ یخی که در زمستان از ناودان آویخته بود. (لغت فرس اسدی ). ارزیز؛ یخ ریزه . خشف . خشیف ؛ یخ نرم . (منتهی الارب ).
- آب بر یخ زدن ؛ محو کردن . (ناظم الاطباء).
- آب یخ (به اضافه ) ؛ آبی که در آن یخ افکنده اند سرد شدن را. ماءالثلج . (یادداشت مؤلف ).
- با یخ و ترشی ، یا با یخاب و ترشی ؛ با شدت و سختی و با عذاب و شکنجه ٔ هرچه تمامتر: پولها را از او با یخ و ترشی پس می گیرند. (یادداشت مؤلف ).
- برات بر یخ ؛ برات به سوی یخ . قول بی اعتبار. (ناظم الاطباء).
- برات بر یخ نوشتن ؛ وعده و قول بی اعتبار دادن به امری بی اعتبار و فانی و خلل پذیر :
برات اجری آب ار نوشته شد بر یخ
در آن سه مه که نمی یافت آب مجری را .
سلمان ساوجی .
- برات به سوی یخ ، برات بر یخ ؛ قول بی اعتبار. (ناظم الاطباء).
- بر یخ زدن ؛ فراموش کردن و محو کردن . (ناظم الاطباء).
- || فراموش کنانیدن . (ناظم الاطباء). به فراموش شدن داشتن .
- || کنایه از ناپایدار کردن و معدوم گردانیدن و هیچ انگاشتن . (فرهنگ سروری ).
- بر یخ نگاشتن نام کسی را ؛ او را به کلی فراموش کردن و نابوده انگاشتن . بر یخ نوشتن :
سیر آمدم از بهانه ٔ خام تو من
بر یخ اکنون نگاشتم نام تو من .
فرخی .
- بر یخ نوشتن ؛ بر یخ نگاشتن . یقین به نماندن و بشدن آن کردن . نابوده بر شمردن . به هیچ شمردن . به حساب نیاوردن . از وصول آن مأیوس شدن . (یادداشت مؤلف ) :
بر یخ بنویس چون کند وعده
گفتار محال و قول خامش را.
ناصرخسرو.
بهشتی شربتی از جان سرشته
ولی نام طمع بر یخ نوشته .
نظامی .
جهان شربت هریک ازیخ سرشت
بجز شربت ما که بر یخ نوشت .
نظامی .
وجه شربتها که دادی نسیه ام
گر فراموشت شود بریخ نویس .
کمال اصفهانی .
به برفاب رحمت مکن بر خسیس
چو کردی مکافات بر یخ نویس .
سعدی .
- || بیهوده کوشش کردن . (ناظم الاطباء).
- || بیهوده و ضایع کردن . (فرهنگ رشیدی ).
- بنای چیزی بریخ کردن یا داشتن ؛ بر چیزی ناپایدار و فانی و خلل پذیر قرار دادن یا قرار داشتن . کنایه از بی اعتبار و سست بنیان بودن آن چیز :
های خاقانی بنای عمر بر یخ کرده اند
زو فقع بگشای چون محکم نخواهی یافتن .
خاقانی .
ولی خانه بر یخ بنا دارد و من
ز چرخ سدابی گشایم فقاعی .
خاقانی .
- چون خر یا گاو یا گوساله بر یخ ماندن ؛ سخت متحیر و عاجز و ناتوان ماندن : چون به سخن گفتن و هنر رسند چون خر بر یخ بمانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 415).
- دشنه ٔ یخ ؛ وجودی غیرمؤثر و ناپایدار :
عناد خصم تو با رونقت چه کار کند
همان که با ورق آفتاب دشنه ٔ یخ .
بدیع نسوی .
- روز بر یخ کشیدن ؛ بر یخ نگاشتن زمان . عمربه انتها رسیدن . نابود شدن . کنایه از مردن :
چو کاوس و جمشید باشم به راه
چو زایشان ز من گم شود پایگاه
بترسم که چون روز بر یخ کشند
چو ایشان مرا سوی دوزخ کشند.
فردوسی .
- سنگ روی یخ شدن ؛ سخت خجل شدن از برنیامدن حاجت پس از سؤال و خواهش و امثال آن . (یادداشت مؤلف ).
- قلیه ٔ یخ ؛ یخ خردکرده در ظرفی بزرگ برای نهادن پاره ای میوه ها که سردی آن مطلوب است مانند خیار و انگور و هنداونه . (یادداشت مؤلف ).
- گل یخ ؛ ذوالاکمام . (یادداشت مؤلف ).
- مثل یخ ؛ با بدنی سرد و افسرده .
- || گفتاری بی محک . (امثال و حکم دهخدا).
- همچو یخ افسردن (یا فسردن ) ؛ سخت سرد نفس شدن :
فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاهگاهی .
عطار.
- همچو یخ افسرده بودن ؛ سخت سردنفس بودن . دم سرد داشتن . مقابل دم گرم و گیرا داشتن . از شور و آتش عشق بی بهره بودن :
هشت جنت نیز آنجا مرده است
هفت دوزخ همچو یخ افسرده است .
عطار.
گر بِاستی همچو یخ افسرده ای
گاه مرداری و گاهی مرده ای .
عطار.
ای همچو یخ افسرده یک لحظه برم بنشین
تا در تو زند آتش ترسا بچه یک باری .
عطار.
- یخ در آب بودن ؛ زود نابود و فنا شدن :
این یخ در آب چند بتواند بود
وین برف در آفتاب تا کی باشد.
سعدی .
- یخ قالبی ؛ یخ مصنوعی که در قالبها و به اندازه ٔ خاص گیرند. (یادداشت مؤلف ).
- یخ گشتن ؛ منجمد شدن . یخ بستن :
یکی تند ابر اندرآمد چو گرد
ز سردی همان لب بهم برفسرد
سراپرده و خیمه ها گشت یخ
کشید از بر کوه بر برف نخ .
فردوسی .
- یخ مصنوعی ؛ یخ قالبی . یخ که به وسیله ٔ ماشین گیرند. (یاد
داشت مؤلف ). یخ که از ریختن آب در یخچالهای برقی یا مخازن کارخانه ٔ یخ سازی به دست آید.
- امثال :
یخ کنی !؛ سخت بی نمک و بی مزه گفتی . (یادداشت مؤلف ).
یخ بسیار آب شود یا خیلی آب شود تا فلان کار شود ، این مثل در محلی گویند که کار به مشقت و تعب بسیار صورت گیرد. (آنندراج ) :
فلک آسان به کام زاهد بارد کجا گردد
یخی بسیار گردد آب تا این آسیا گردد .
سیدحسن خالص (از آنندراج ).
|| خالها که در الماس و جز آن افتد به رنگی شبیه تگرگ و برف و یخ برفی . لک سپید که در بعضی جواهر ثمینه چون الماس و زمرد باشد و آن در احجار نفیسه عیب است . حرمله و اقسام آن : نمش ، حرملی ، رتم بلقة است . (یادداشت مؤلف ).
... ادامه
1338 | 0
مترادف: 1- بارد، يخ بندان 2- بي لطف، بي مزه، خنك، لوس
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم)
مختصات: (یَ) [ اوس . ] (اِ.)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: yax
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 610
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
ice
ترکی
buz
فرانسوی
glace
آلمانی
eis
اسپانیایی
hielo
ایتالیایی
ghiaccio
عربی
جليد | ثلج , برود , إكتسى بالجليد , كسا بالثلج , أصبح باردا , الجليد
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "یخ" در زبان فارسی به معنای آب منجمد شده است و قواعد نگارشی و استفاده‌های خاص خود را دارد. در ادامه به برخی از این قواعد و نکات اشاره می‌کنم:

  1. نوشتار: "یخ" در همه جا به همین شکل نوشته می‌شود و نیازی به تغییر شکل ندارد.

  2. مؤنث یا مذکر: در زبان فارسی، "یخ" به‌طور طبیعی مذکر در نظر گرفته می‌شود و معمولاً از صفات مذکر به‌عنوان صفت برای آن استفاده می‌شود.

  3. جمع: جمع "یخ" به‌صورت "یخ‌ها" یا "یخ‌ها" نوشته و خوانده می‌شود. از نظر قواعد نگارشی، بهتر است اچار «ها» به شکل پیوسته و جدا از خود کلمه نوشته شود.

  4. استفاده در جملات:

    • "در تابستان یخ در نوشیدنی‌ها بسیار مورد نیاز است."
    • "یخ را در فریزر نگهداری کنید."
  5. جمله‌سازی: می‌توانید از "یخ" در جملات مختلف استفاده کنید، مانند:
    • "یخ‌ها در لیوان آب در حال آب شدن هستند."
    • "او یک تکه یخ به نوشیدنی‌اش اضافه کرد."

از آنجا که "یخ" یک اسم ساده و مشخص است، قواعد خاص دیگری در زمینه صرف و نحو برای آن وجود ندارد. فقط توجه کنید که در جملات نگارشی و علمی، استفاده صحیح از آن و همچنین انطباق با سایر عناصر جمله اهمیت دارد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. در روزهای گرم تابستان، نوشیدنی‌های خنک را با یخ سرو می‌کنیم تا طعم دلپذیرتری داشته باشند.
  2. کودک با خوشحالی در حیاط مشغول ساختن آدمک یخی بود و از یخ‌های بزرگ استفاده می‌کرد.
  3. یخ‌زدگی میوه‌ها می‌تواند به حفظ طعم و ویتامین‌های آن‌ها کمک کند و برای تهیه اسموتی‌های خوشمزه مناسب است.

واژگان مرتبط: خونسردی و بی اعتنایی

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری