زیر مجموعه ها
فصل هفتم: روش اهل بیت در بخشش و صله
licenseالحَسَنُ البَصرِیُّ
كانَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ سَيِّدًا زاهِدًا وَرِعًا صالِحًا ناصِحًا حَسَنَ الخُلُقِ، فَذَهَبَ ذاتَ يَومٍ مَعَ أصحابِهِ إلی بُستانِهِ، وكانَ في ذلِكَ البُستانِ غُلامٌ لَهُ اسمُهُ صافي، فَلَمّا قَرُبَ مِنَ البُستانِ رَأَی الغُلامَ قاعِدًا يَأكُلُ خُبزًا، فَنَظَرَ الحُسَينُ إلَيهِ وجَلَسَ عِندَ نَخلَةٍ مُستَتِرًا لا يَراهُ، فَكانَ يَرفَعُ الرَّغيفَ فَيَرمي بِنِصفِهِ إلَی الكَلبِ ويَأكُلُ نِصفَهُ الآخَرَ. فَتَعَجَّبَ الحُسَينُ مِن فِعلِ الغُلامِ، فَلَمّا فَرَغَ مِن أكلِهِ قالَ: الحَمدُ للّه ِِ رَبِّ العالَمينَ، اللّهُمَّ اغفِر لي، وَاغفِر لِسَيِّدي، وبارِك لَهُ كَما بارَكتَ عَلی أبَوَيهِ، بِرَحمَتِكَ يا أرحَمَ الرّاحِمينَ. فَقامَ الحُسَينُ وقالَ: يا صافي، فَقامَ الغُلامُ فَزِعًا وقالَ: يا سَيِّدي وسَيِّدَ المُؤمِنينَ، إنّي ما رَأَيتُكَ، فَاعفُ عَنّي. فَقالَ الحُسَينُ: اِجعَلني في حِلٍّ يا صافي، لِأَنّي دَخَلتُ بُستانَكَ بِغَيرِ إذنِكَ. فَقالَ صافي: بِفَضلِكَ يا سَيِّدي وكَرَمِكَ وسُؤدُدِكَ تَقولُ هذا. فَقالَ الحُسَينُ: رَأَيتُكَ تَرمي بِنِصفِ الرَّغيفِ لِلكَلبِ وتَأكُلُ النِّصفَ الآخَرَ، فَما مَعنی ذلِكَ ؟ فَقالَ الغُلامُ: إنَّ هذَا الكَلبَ يَنظُرُ إلَيَّ حينَ آكُلُ، فَأَستَحي مِنهُ يا سَيِّدي لِنَظَرِهِ إلَيَّ، وهذا كَلبُكَ يَحرُسُ بُستانَكَ مِنَ الأَعداءِ، فَأَنَا عَبدُكَ، وهذا كَلبُكَ، فَأَكَلنا رِزقَكَ مَعًا. فَبَكَی الحُسَينُ وقالَ: أنتَ عَتيقٌ للّه ِِ، وقَد وَهَبتُ لَكَ ألفَي دينارٍ بِطيبَةٍ مِن قَلبي. فَقالَ الغُلامُ: إن أعتَقتَني فَأَنَا اُريدُ القِيامَ بِبُستانِكَ. فَقالَ الحُسَينُ: إنَّ الرَّجُلَ إذا تَكَلَّمَ بِكَلامٍ فَيَنبَغي أن يُصَدِّقَهُ بِالفِعلِ، فَأَنَا قَد قُلتُ: دَخَلتُ بُستانَكَ بِغَيرِ إذنِكَ، فَصَدَّقتُ قَولي، ووَهَبتُ البُستانَ وما فيهِ لَكَ، غَيرَ أنَّ أصحابي هؤُلاءِ جاؤوا لِأكلِ الثِّمارِ والرُّطَبِ فَاجعَلهُم أضيافًا لَكَ وأكرِمهُم مِن أجلي، أكرَمَكَ اللّه ُ يَومَ القِيامَةِ وبارَك لَكَ في حُسنِ خُلقِكَ وأدَبِكَ. فَقالَ الغُلامُ: إن وَهَبتَ لي بُستانَكَ فَأَنَا قَد سَبَّلتُهُ لِأَصحابِكَ وشيعَتِكَ. قالَ الحَسَنُ [ البَصرِيُّ ]: فَيَنبَغي لِلمُؤمِنِ أن يَكونَ كَنافِلَةِ رَسولِ اللّه ِ صلي الله عليه و آله.
معصومین (ع)حسن بصری:حسین بن علی، سروری زاهد، پاكدامن، نیكوكار، خیرخواه و خوش اخلاق بود. امام علیه السلام، روزی با اطرافیان خود به باغش رفت. در این باغ غلامی كار می كرد كه نامش صافی بود. چون حضرت علیه السلامبه باغ نزدیك شد، غلام را دید كه نشسته نان می خورد. حسین علیه السلامبدو نگریست و زیر درخت خرمایی كه او را می پوشاند و غلام نمی توانست حضرت علیه السلامرا ببیند نشست.غلام، یك گرده نان را بر می داشت و نصف آن را به طرف سگش می انداخت و نیم دیگر را خود می خورْد. حسین علیه السلاماز این كار غلام در شگفت شد. غلام چون از خوردن آسوده گشت گفت: سپاس خداوند جهانیان را، خدایا من و سرورم را بیامرز و به او بركت بده، چنان كه به پدر و مادر او بركت دادی، به رحمت خودت ای ارحم الراحمین. در این هنگام حسین علیه السلام برخاست و گفت: ای صافی! غلام وحشت زده برخاست و گفت: سرورم و سرور همه مؤمنان! من شما را ندیدم، مرا ببخش. حسین علیه السلامگفت: مرا حلال كن ای صافی، زیرا من بدون اجازه تو به باغت وارد شدم. صافی گفت. به سبب فضیلت و كرم و سروری خودت چنین سخنی را می گویی سرورم. حسین علیه السلام فرمود: دیدم كه نیمی از گرده نان را به سگت می دهی و نیم دیگر آن را، خود می خوری، این كار چه معنا دارد؟ غلام گفت: هنگامی كه من نان می خوردم، این سگ به من می نگریست، سرورم! من از نگاه او شرم كردم، آخر این هم سگ توست كه باغت را در برابر دشمنان حفظ می كند. من برده توام و این سگ توست و هر دو با هم، رزق از تو رسیده را خوردیم. حسین علیه السلام گریست و فرمود: تو در راه خدا آزادی و با طیب خاطر به تو دو هزار دینار می بخشم. غلام گفت: اگر مرا آزاد می كنی من باز هم می خواهم عهده دار باغ تو باشم. حسین علیه السلام فرمود: مرد هرگاه سخنی بر زبان می آورد، شایسته است كه آن را با عمل خود تأیید كند، من گفتم: بدون اجازه تو به باغت وارد شدم و سخن خود را تأیید كردم و باغ را با هر آن چه در آن است به تو بخشیدم، ولی این گروه از اطرافیان من آمده اند تا میوه و خرما بخورند، آنها را به خاطر من، میهمان خود بدار و ارجشان نه كه خداوند در روز رستاخیز بر تو ارج نهد و به سبب خوش اخلاقی و ادبت به تو بركت دهد. غلام گفت: اگر تو باغت را به من بخشیدی، من هم آن را وقف اطرافیان و شیعیان تو می كنم.حسن [بصری]می گوید: بر مؤمن شایسته است كه همچون نوه پیامبر خدا باشد.
