جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: خسته . [ خ َ ت َ / ت ِ ] (اِ) استخوان خرماو شفتالو و زردآلو و امثال آن . (برهان قاطع). هسته . (از ناظم الاطباء). عَجَم . تکس . تکسک . تخم . حب . نواة. (یادداشت بخط مؤلف ). خذف ؛ سنگریزه و خسته ٔ خرما و مانند آن انداختن به انگشتان یا به چوبی . فرصد؛ خسته ٔ مویز. خضعه ؛ خرمابن رسته از خسته . جرام ؛ خسته ٔ خرما. فصیص ؛ خسته ٔ خرما صاف و پاکیزه گویی روغن مالی . هُبر؛ خسته ٔ انگور. (منتهی الارب ). || (ص ) زمینی که آن را شیار کرده باشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). زمینی که آنرا شیار کرده باشند یا مردم و حیوانات بر زبر آن آمدو شد نموده و خاک آن در زیر پای آدم و اسب و دیگر حیوانات نرم شده باشد. (فرهنگ جهانگیری ) : نی از غبار خسته بیرون شدی بزور نی از زمین خسته برانگیختی غبار. انوری (از فرهنگ جهانگیری ). قدمگاهش زمین را خسته دارد شتابش چرخ را آهسته دارد. نظامی . || (ن مف ) آزرده . متألم . رنجیده . دلتنگ . دل آزرده . پردرد. (یادداشت بخط مؤلف ) : سپهبد چو گفتار ایشان شنید دل لشکر از تاجور خسته دید. فردوسی . چو رستم دل گیو را خسته دید. فردوسی . وزان روی پیران پر از درد و خشم دل از درد خسته پر از آب چشم . فردوسی . از دل خسته و روان نژند خویشتن در نگارخانه فکند. عنصری . خسته ٔ دنیا و شکسته ٔ جهان جز که بطاعت نپذیرد لحام . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 307). خسته ام نیک از بد ایام خویش طیره ام بر طالع پدرام خویش . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 797). گفتی اگر خسته ای غم مخور این سخن سزد خودبدلم گذر کند غم به بقای چون تویی . خاقانی . چنان کاین خسته را دلشاد کردی امیدم هست کز خود شاد گردی . نظامی . بحال دل ِ خستگان درنگر که روزی تو دلخسته باشی مگر. سعدی (بوستان ). این جا تن ضعیف و دل خسته می خرند. - خسته جگر ؛ دردمند. دلتنگ . دل سوخته . سوخته جگر : نهانی ز سودابه ٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر. فردوسی . جگرخسته ام زین سخن پر ز درد نشسته بیکسوی بیخواب و خورد. فردوسی . چو آمد بدان شارسان پدر که رخسار پرآب و خسته جگر. فردوسی . رجوع به همین عنوان شود. - خسته دل ؛ دلسوخته . دردمند. دلتنگ : که هستند ایشان همه خسته دل بتیمار بربسته پیوسته دل . فردوسی . وزان پس بفرمود تا گرگسار شود خسته دل پیش اسفندیار. فردوسی . رجوع به همین عنوان شود. - خسته روان ؛ دلتنگ . غمین . غمگین . ناشاد.غصه دار : همه نامداران ایرانیان از آن رزم گشتند خسته روان . فردوسی . رجوع به همین عنوان شود. - دل خسته ؛ غمناک . غمین . سخت غمگین : روان گشت و دل خسته از روزگار همی رفت گریان سوی مرغزار. فردوسی . از آنجا که شه دل در او بسته بود ز تیمار بیمار دل خسته بود. نظامی . من مانده بخانه در پی خسته و خسته بیمار و به تیمار ونژند و غم خواره . خسروانی . که روزی تو دل خسته باشی مگر. سعدی (گلستان ). یکی را عسس دست بربسته بود همه شب پریشان و دل خسته بود. سعدی (بوستان ). - روان خسته ؛ غمین . غمناک . سخت غمگین . ناشاد : زن و گنج و فرزند گشته اسیر ز گردون روان خسته و تن به تیر. فردوسی . || مجروح . زخم خورده . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ) (از فرهنگ جهانگیری ). قریح . کلیم . مکلوم . فکار. افکار. زخمی . زخمگین . زخمین . زخمدار. (یادداشت بخط مؤلف ). ج ، خستگان : من مانده به خانه در پی خسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خواره . خسروانی . بفرمود تا کشتگان بشمرند کسی را که خسته است بیرون برند. فردوسی . چو برگشت از آنجایگه پهلوان بیامد بر خسته پور جوان . فردوسی . چو زانگونه دیدند بر خاک سر دریده همه جامه و خسته بر. فردوسی . راست گفتی هزیمتی شهند خسته و جسته و فکنده سپر. فرخی . هر بند را کلیدی هر خسته را علاجی هر کشته را روانی هر درد را دوایی . فرخی . پیش ایزد روز محشر خسته برخیزد ز خاک . فرخی . او چه دانست که خسرو ز سران سپهش کشته و خسته بهم درفکند شش فرسنگ . فرخی . به دل گفت اگر جنگجویی کنم به پیکار او سرخ رویی کنم . k05l)_بگریند مر دوده و میهنم 1- ازپاافتاده، كمتوان، فرسوده، كوفته
2- فگار، مجروح
3- درمانده، زله، عاجز، كسل، مانده، بيطاقت، وامانده سرحال، قبراق tired, exhausted, weary, sick, wearied, jaded, strained, harassed, spent, aweary, wearying, forworn, ill, jadish, weariful, wounded, all-in, chewed-up, cut-up, way-worn متعب، سئم، مرهق، منهك، تعبان، بايخ، مليل، مبتذل، بال yorgun fatigué müde cansado stanco سیر، بیزار، زده شده، باخستگی، خسته کننده، کسل، فرومانده، بیمار، مریض، ناخوش، علیل، ناساز، یابو یا اسب خسته، بی اشتها، مضطرب، خرج شده، بی رمق، کوفته، از پا درامده، رها شده، بد، سوء، فاسد، کسل کننده، جریحه دار، خسته و مانده در اثر سفر، خسته و کوفته