جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: عرق . [ ع ِ ] (ع اِ) رگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). رگ بدن . (غیاث اللغات ). وریدهای بدن که خون در آن جاری است ، چون عرق اکحل و عرق قیفال و غیره . (از اقرب الموارد). ج ، عُروق ، أعراق ،عِراق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رگ جهنده . (ناظم الاطباء). رگ ناجهنده . (ناظم الاطباء) : قوت عرق عراق از مادت نطق من است گرچه شریان دل شروانیان را نشترم . خاقانی . حق چو خواهد زلزله ٔ شهری مرا امر فرماید که جنبان عرق را. مولوی . - عرق الریة ؛ نای حلقوم . (ناظم الاطباء). - عرق عظیم ؛ شریانی است بر صلب کشیده نازل به اسفل بدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). || رگه . گویند فی الشراب عرق من الحموضة؛ یعنی رگ است ، و فی فلان عرق من العبودیة؛ أی خلط. (از منتهی الارب ). || اصل و بن هر چیزی . (منتهی الارب ). اصل هرچیزی . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). اصل مردم . (مهذب الاسماء). و از آن جمله است حدیث «من أحیا أرضا میتة فهی له و لیس لعرق ظالم فیها حق » که منظور از عرق ظالم این است که شخص در زمینی که دیگری آن را احیاکرده است بدون رضای صاحب آن ، کشت کند یا درخت بکاردتا مستحق آن زمین گردد. و آن با حذف مضاف خوانده شده است . یعنی :... لذی عرق ظالم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : این خاندان را عرقی است ازخاندان طاهریان که ملوک خراسان بوده اند. (تاریخ بیهقی ). کامروز ترا مادحی است جز من کز عرق نبوت تبار دارد. مسعودسعد. بر عرق طاهر و محتد زاهر وی فضایل ذات او دلیلی قاطع و برهانی ساطع بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 396). عرق عرب و فضل عجم ساز سفر کرد دل زو مژه آرا چه عرب را چه عجم را. درویش واله هروی (از آنندراج ). - عرق پدری ؛ رگ پیوند پدر بودن : چون در پدران رفته دیدم عرق پدری زدل بریدم . نظامی . - عرق حمیت ؛ خوی عصبیت . خوی مردانگی . - عرق سبعیت ؛ خوی درندگی که در کمون انسانی مضمر است . (فرهنگ فارسی معین ) : عرق سبعیت او به حرکت آمده وی را به قتل آورد. (جهان آرا ص 418). و رجوع به یادداشتهای قزوینی ج 6 ص 38 شود. - عرق فتنه ؛ رگ حادثه و شر : سلطان از کار سجستان بپرداخت و عرق فتنه که در آن نواحی نابض بود سکون یافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 257). - عرق مردی ؛ رگ مردانگی . رگ جوانمردی . عرق مردانگی : عرق مردی آنگهی پیدا شود که مسافر همره اعدا شود. مولوی . || ریشه و بیخ درخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بیخ درخت باریک . (غیاث اللغات ). ریشه های باریک . (ناظم الاطباء). بیخ درخت . (مهذب الاسماء).اصل درخت . (از اقرب الموارد). ج ، عُروق . (از اقرب الموارد). || زمین شوره که هیچ نرویاند. (منتهی الارب ). زمین شور که نبات ندهد. (از اقرب الموارد). || زمین شوره که گز رویاند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کوه درشت گذار که جهت صعوبت بر آن برآمدن نتوانند. (منتهی الارب ). کوه بزرگ که بجهت سختی آن ، بر آن بالا نروند. (از اقرب الموارد). || کوه خرد (از اضداد است ). (منتهی الارب ). جبل صغیر. (اقرب الموارد). || کوه تنک از ریگ به درازا گسترده . یا جای بلند. (منتهی الارب ). کوه رقیق ، و باریک از رمل ، مستطیل شکل بر زمین ، و گویند مکان مرتفع. (از اقرب الموارد). || کرانه و حد کوه . (منتهی الارب ). قطر و حد جبل . (از اقرب الموارد). || تن . (منتهی الارب ). جسد. (از اقرب الموارد). || شیر. (منتهی الارب ). لبن . (اقرب الموارد). گویند: لبن حدیث العرق ؛ یعنی بتازگی از پستان دوشیده شده است و طعم آن تغییر نیافته است . || بچگان بسیار. (منتهی الارب ). نتاج بسیار. (از اقرب الموارد). جای بسیار درخت . || گیاهی است که بدان رنگ کنند. || باقی مانده ٔ گیاه ترش . (منتهی الارب ). بقایای حَمض . (از اقرب الموارد). ج ، عُروق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). 1- مشروب
2- خوي
3- شيره، عصاره sweat, perspiration, distillate, brandy, vodka, arrack, transudation عرق، تعرق، كدح، رشح، قلق، نضح، تخمر، تعفن، نز، أفرز، نتح، أرهق نفسه، حقق عملا من طريق الكدح، فقد شيئا من وزن جسمه، يعرق ter transpirer schweiß sudor sudore عرق ریزی، خوی، عرق بدن، کار سخت، کنیاک، براندی، ودکا، عرق روسی، عرق نارگیل و برنج، تراوش، فرانشت، ترشح، نفوذ، رسوخ
عرق|تعرق , كدح , رشح , قلق , نضح , تخمر , تعفن , نز , أفرز , نتح , أرهق نفسه , حقق عملا من طريق الكدح , فقد شيئا من وزن جسمه , يعرق
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "عرق" در زبان فارسی معانی و کاربردهای مختلفی دارد و در نوشتار و گفتار میتوان به شیوههای متنوعی از آن استفاده کرد. در زیر به برخی قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه اشاره میکنیم:
نحوه نوشتن: کلمه "عرق" به همین شکل نوشته میشود و نیازی به ابتدای بزرگ یا دیگر تغییرات در نوشتار ندارد، مگر در موارد خاص مثل شروع جمله.
معانی:
عرق به معنای مایعی که از بدن انسان در اثر گرما یا فعالیت ترشح میشود.
در معنای دیگر، به نوشیدنیهای الکلی نیز اشاره دارد.
ترکیبات:
"عرق کردن": به معنای عرق دادن بدن در اثر گرما یا فعالیت.
"عرق نعناع"، "عرق بیدمشک" و...: به معنی نوشیدنیهای گیاهی که از تقطیر گیاهان به دست میآیند.
نکات نگارشی:
در جملات، معمولاً پس از واژه "عرق" میتوان از علامتهای نگارشی مناسب استفاده کرد (نقطه، ویرگول و غیره) تا ارتباط معنایی جملات روشنتر شود.
در استفاده از "عرق" به عنوان اسم، توجه به جمع و مفرد آن نیز مهم است. جمع آن "اعراق" است، ولی در صحبتهای عامیانه کمتر استفاده میشود.
تعارض معنایی:
در متون علمی و ادبی، باید به دقت از معانی مختلف "عرق" استفاده کرد تا از بروز ابهام جلوگیری شود.
با رعایت این نکات میتوانیم به نحوی اصولی و صحیح از کلمه "عرق" در نوشتار و گفتار فارسی بهره ببریم.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
بعد از یک روز طولانی کار در زیر خورشید، عرق بر پیشانیاش نشسته بود.
عرق توکیو یکی از خوشمزهترین و پرطرفدارترین نوشیدنیهای محلی است.
او برای کاهش استرس، عرق گیاهی را به عنوان یک راه حل طبیعی انتخاب کرد.
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر