جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: کند. [ ک َ ] (اِ) شکر و معرب آن قند است . (برهان ) (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ). شکر و معرب آن قند باشد و آن را کاند نیز خوانند. (جهانگیری ). شکر باشد. کندابه یعنی شربت و نوشابه نیز به همین معنی است ... بالجمله قند معرب کند است .(انجمن آرا) (آنندراج ). قند و قنده معرب آن است . (منتهی الارب ). کنت . قند معرب از ریشه ٔ ایرانی «کن » (کندن ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) (از فرهنگ فارسی معین ). قند و شکر. (ناظم الاطباء). قند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : امروز ز کندهای ابلوچ پهلوی جوالها دریده . مولوی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || به ترکی ده راگویند که در مقابل شهر است . (برهان ). به ترکی مطلق ده را گویند که در مقابل شهر است . (برهان ). به ترکی ده مطلق را گویند. (غیاث ). || به زبان ماوراءالنهر مطلق شهر را گویند و کنت مرادف آن است . (فرهنگ رشیدی ). به ترکی شهر را گویند و آن را کنت نیز خوانند و به تازی مدینه و مصر و بلد نامند. (جهانگیری ). به ترکی دیه و شهر را کند و کنت گویند چنانکه تاشکند یعنی ، دهی و شهری که از سنگ ساخته شده . (انجمن آرا) (آنندراج ). شهر. قصبه و در لهجه ٔ آذری ده . قریه .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به معنی مکان و محل وشهر و به صورت پسوند در امکنه ٔ ماوراءالنهر دیده می شود: اوزکند. بیکند. خواکند. سمرقند... یاقوت در کلمه ٔ «اوزکند» گوید: خبرت ان «کند» بلغة اهل تلک البلاد (ماوراءالنهر) معناه القریة، کمایقول اهل الشام «الکفرة». (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ده . (ناظم الاطباء) : بخواست آتش و آن کند را بکند و بسوخت نه کاخ ماند و نه تخت و نه تاج و نه کاچال . بهرامی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (پسوند) مزید مؤخر امکنه در: اوزکند،بازکند، بیکند، تاشکند، سکلکند، شهرکند، فیروزکند، نوکند، هرکند، یوزکند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).و رجوع به هر یک از کلمات فوق شود. || (اِ) جراحت و ریش . (برهان ) (غیاث ) (رشیدی ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران نکند والده ما را ز پی کند حجامت . مولوی (از فرهنگ جهانگیری و رشیدی و فرهنگ فارسی معین ). || گریز که از گریختن است . (برهان ) (غیاث ). به معنی گریز نیز آمده ، چنانکه گویند فلانی کندی زد. (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ فارسی معین ). گریز و فرار. (ناظم الاطباء). || تبرتیشه . (ناظم الاطباء). || در مصطلحات نوشته که به اصطلاح تیراندازان کششی که بعد کشیدن کمان در حالت گشاد تیر کنند. (غیاث ) (از آنندراج ) : آغوش می گشایی و خمیازه می کشی دل صید ناوک غلطانداز کند تست . میرزا معز فطرت (از آنندراج ). واله چو به اختیار نتوان زد از سر کوی دوست کندی . واله هروی (از آنندراج ). || شکاف . معبر : من از دریای مغرب با چندین هزار سوار و فیل بیرون آمدم و نیز از ظلمات بیرون آمدم از کندی که او در میان دو کوه بکنده است بیرون نتوانم آمد. (اسکندرنامه ، نسخه ٔ سعید نفیسی ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (ن مف ) کنده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در ترکیبات به معنی کَندَه آید:آبکند. سیلابکند. (فرهنگ فارسی معین ). || مخفف آکند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ز خاک شمس فلک زر کند که تا گردد ستام و کام و رکاب براق او زرکند. سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فردا که نهد سوار آفاق بر ابلق چرخ زین زرکند. خاقانی . و رجوع به زرکند در همین لغت نامه شود. آهسته، بطي ء، تاني، سست، ملايم، يواش تند، تيز، شتابنده slow, sluggish, blunt, dull, tardy, lagging, lazy, late, blate, dilatory, heavy, leaden, loggy, logy, slack, unapt, unready, low-speed, snail-paced, block yavaş lent langsam lento lento تدریجی، اهسته، تنبل، کودن، کساد، گرانجان، لش، بطی ء، بی پرده، رک، بی نوک، دارای لبه ضخیم، راکد، احمق، گرفته، کندرو، دیر، دارای تاخیر، عقب مانده، درخورد تنبلی، مرحوم، گذشته، اخیر، تازه، بی رنگ، کمرو، محجوب، ورمی، تاخیری، اتساعی، بطی، سنگین، زیاد، سخت، قوی، گران، سربی، سربی رنگ، مانند سرب، سنگین در فکر وحرکت، شل، ضعیف، پشت گوش فراخ، فراموشکار، غیر محتمل، نا مناسب، دیر اموز، غیر متناسب، نامهیا، مردد، حاضر نشده، غیر اماده، بطیی، دارای قدم های کند و اهسته، بلوک، انسداد، سد، قطعه، توده، کندن، کردن
کلمه "کند" در زبان فارسی میتواند به عنوان فعل، صفت یا اسم به کار رود و در هر صورت، قواعد نگارشی و معنایی خاص خود را دارد. در زیر به توضیحاتی درباره کاربردهای مختلف این کلمه و قواعد مربوط به آن میپردازیم:
1. به عنوان فعل
کاربرد: «کند» به عنوان فعل، شکل سوم شخص مفرد از فعل «کردن» است.
مثال: او کار را کند.
2. به عنوان صفت
کاربرد: به معنای "آهسته" یا "کم" به کار میرود.
مثال: حرکت او بسیار کند است.
3. قواعد نگارشی
جدا و وصلی:
"کند" به صورت جدا نوشته میشود و نیازی به وصل ندارد.
توجه به زمان:
در جملات استفاده شده، زمان فعل و نحوه صرف آن باید مشخص باشد.
4. ترکیبها و اصطلاحات
این کلمه در ترکیبهای مختلف نیز به کار میرود، مانند:
«کار کند»: به معنای انجام کار
«زمان کند»: به معنای کم کردن زمان
5. نکات معنایی
برخی معانی مشابه:
"تند" (ضد کند)
"آهسته"
استفاده صحیح از این کلمه در جملات نیازمند توجه به زمینه و معنای مورد نظر است.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
باران به آرامی میبارید و خیابانها را کند و آرام مینواخت.
پیشرفت پروژه به دلیل مشکلات مالی به کندی انجام میشود.
او به دلیل خستگی ذهنی، نمیتوانست به سرعت مطالعه کند و همه چیز را به کندی یاد میگرفت.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: تدریجی، اهسته، تنبل، کودن، کساد، گرانجان، لش، بطی ء، بی پرده، رک، بی نوک، دارای لبه ضخیم، راکد، احمق، گرفته، کندرو، دیر، دارای تاخیر، عقب مانده، درخورد تنبلی، مرحوم، گذشته، اخیر، تازه، بی رنگ، کمرو، محجوب، ورمی، تاخیری، اتساعی، بطی، سنگین، زیاد، سخت، قوی، گران، سربی، سربی رنگ، مانند سرب، سنگین در فکر وحرکت، شل، ضعیف، پشت گوش فراخ، فراموشکار، غیر محتمل، نا مناسب، دیر اموز، غیر متناسب، نامهیا، مردد، حاضر نشده، غیر اماده، بطیی، دارای قدم های کند و اهسته، بلوک، انسداد، سد، قطعه، توده، کندن، کردن
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر