جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: مقدم . [ م ُ ق َدْ دَ ] (ع ص ) پیش کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). پیش درآمده و پیش فرستاده و در پیش جای گرفته و پیش آمده وپیش رفته و از پیش فرستاده . (ناظم الاطباء). پیش . پیش افتاده . جلو. جلوافتاده . مقابل مؤخر : مقدم است به نطق و مسلم است به علم چو بر جواب سؤال و چو بر سؤال جواب . ابوالفرج رونی . ای به هنر بر ملوک عصر مقدم عصر به داغ تو یافت یکسر ران را. ابوالفرج رونی (دیوان ص 4). بزرگوارا بخشنده ٔ جهاندارا مقدمی تو به اصل و مؤخر آتش و آب . ابوالفرج رونی . جود تو چو روز است در آفاق مقرر رای تو چو علم است بر افلاک مقدم . امیرمعزی . تأیید همیشه تبع بخت تو باشد بخت تو مقدم شد و تأیید مؤخر. امیرمعزی . درروزگار شاهان تاریخ او مؤخر در خاندان شاهان فرمان او مقدم . امیرمعزی . ارادت مقدمه ٔ همه ٔ کارها باشد و هرچه ارادت بنده بر آن مقدم نباشد نتواند کرد. (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص 308). || برتر. راجح . مرجح : رأی در رتبت بر شجاعت مقدم است . (کلیله و دمنه ). دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است . سعدی . ذات تو در زمان فلک گر مؤخر است اما ز راه مرتبه بر وی مقدم است . ابن یمین . - مقدم داشتن ؛ ترجیح دادن و برگزیدن . (ناظم الاطباء). پیش انداختن . جلو انداختن : اگر مناظره ٔ فقها بود ابتدا خبر مقدم دار و خبر را بر قیاس و ممکنات گوی . (قابوسنامه چ نفیسی ص 114). و جز بر خط معتمدان کار مکن ، هر کتابی را و جزوی را مقدم دار... (قابوسنامه ،ایضاً ص 113). به حال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرت را بر دنیا مقدم دارد. (کلیله و دمنه ). چهارم آنکه اتمام مهمات او بر عوارض حاجات خود مقدم دارد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 112). اگر سبب را بر وتد مقدم داری فعولن آید. (المعجم ص 37). هر قوت که حدوث آن در بنیه ٔ کودک بیشتر بود تکمیل آن قوت مقدم باید داشت . (اخلاق ناصری ). لیک موسی را مقدم داشتند ساحران او را مکرم داشتند. مولوی . بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا، گفت کمینه آنکه مراد خاطر یاران بر مصالح خویشتن مقدم داری . (گلستان ). پس قیاس مولانا سعدالدین ... عین صواب است که عقل را مقدم داشت . (مجالس سعدی ). - مقدم شدن ؛ پیشی جستن . پیش افتادن . جلو افتادن . - مقدم شمردن ؛ مقدم داشتن . رجوع به ترکیب مقدم داشتن شود. - مقدم کردن ؛ مقدم داشتن : آن را که برآورده ٔ توبود برآورد وز جمله ٔ یاران دگر کرد مقدم . فرخی . و رجوع به ترکیب مقدم داشتن شود. || پیشین . پیشینه . (ناظم الاطباء). سابق . گذشته . ماضی : دیوان شاعران مقدم بر این گواست دیوان شاعران ثناگوی او بیار. فرخی . ملک زاده گفت در عهود مقدم و دهور متقادم دیوان ... آشکارا می گردیدند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 79). || پیشرو. (ناظم الاطباء). پیشوا. رئیس . مقتدا.رهبر. بزرگ . بزرگتر. مهتر. ج ، مقدمان : به علم و عدل و به آزادگی و نیکخویی مؤید است و موفق مقدم است و امام . فرخی . امیر اشارت کرد سوی حاجب بلکاتکین که مقدم حاجبان بود تا خواجه را به جامه خانه برد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 150). قومی را از اعیان و مقدمان او بگرفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 203). اما مقدمان ایشان برانداختن ناصواب است که بدگمان شوند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 267). و این اعیان و مقدمان را بر مقدار محل و مراتب بباید داشت که پدریان از آن مااند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 283). بر خلق مقدم شد او به حکمت با حکمت نیکو بود مقدم . ناصرخسرو. یکی بود از مقدمان عرب نام او سواربن همام العبدی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 114). من ازبهر آن که شما پیران و مقدمانید برگزیدم که دانستم که از شما خیانت نیاید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 80). ای ز تو برده منعمان نعمت ای ترا بر مقدمان تقدیم . مسعودسعد. آزاده محمد که ز افضال و محامد چون جد و پدر، بر وزرا هست مقدم . امیرمعزی . ای سنجر ملکشاه ای خسرو نکوخواه ای در جهان شهنشاه ای بر شهان مقدم . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص 491). چنین گوید برزویه مقدم اطبای پارس که پدر من از لشکریان بود.(کلیله و دمنه ). مقدمان هر صنف را فراهم آورد. (کلیله و دمنه ). چون ظن افتاد که اهل خانه را خواب ربود مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم شولم . (کلیله و دمنه ). ای در هنر مقدم اعیان روزگار در نظم و نثر اخطل و حسان روزگار. انوری . گرچه شعرا بسی است امروز این طایفه را منم مقدم . خاقانی . فلک خورد سوگند بر همت او که در کون جز تو مقدم ندارم . خاقانی . بر این جمله ائمه و بزرگان ... متفقند که سید وقت خویش و دیار اسلام بوده است ... و استاد جماعت و مقدم اهل شریعت و حقیقت و مقصود سالکان ... (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص 2). اسرائیل که مقدم ایشان بود... عزیمت خدمت جزم کرد. (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاور ص 11). او مقدم ملوک هند بود و همه طاعت او را گردن نهاده بودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 414). چنگیزخان از معبر عبور کرد و متوجه بلخ شد مقدمان پیش آمدند و اظهار ایلی و بندگی کردند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 103). و باید که ابتدا نکنند تا آنگاه که مقدم مجلس ابتدا کند. (مصباح الهدایه چ همایی ص 272). || سردار. سالار. فرمانده لشکر. سپهسالار : تو اعیان و مقدمان لشکر را شناسی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 400). با فوجی لشکر قوی و مقدم با نام فرستاده آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 405). و اعیان و مقدمان سپاه از رسول جدا شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 41). هامرز که مقدم لشکر پارسیان بود با یکی از عرب برابر شد.(فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 105). خواهر بهرام سلاح پوشیده جنگ کرد و مقدم لشکر ترک را بیوکند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 103). شتربه با مقدمان لشکر خلوتها کرده است . (کلیله و دمنه ). یعقوب با فتحی تمام بازگشت و روز دیگر شش هزار سرکفار به سیستان فرستاد و شصت مقدم بر شصت درازگوش نشاند و به بست فرستاد. (جوامع الحکایات عوفی ). || پیشتاز و پیش جنگ . (ناظم الاطباء). و رجوع به مقدمه شود. || (اِ) جزء پیشین از هر چیزی . (ناظم الاطباء) : دوم خیال است و او قوتی است ترتیب کرده در آخر تجویف مقدم دماغ . (چهار مقاله ص 13). || نام منزل بیست و ششم از منازل قمر و آن دو ستاره ٔ روشن است در برج دلو که به فاصله ٔ یک نیزه دیده می شود. (غیاث ) (آنندراج ). نام منزل بیست و ششم از منازل قمر. (ناظم الاطباء). دو کوکبند روشن میان ایشان مقدار نیزه ای از کواکب قوس مجتمع شمالی آن را منکب الفرس خوانند ماه ازوی در گذرد، منزل بیست و ششم است از منازل قمر و رقیب آن صرفه است . (جهان دانش ص 123، یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : دلو از کله های آفتابی خاموش لب از دهن پرآبی بنوشته دو بیت زیرش از زر کاین هست مقدم آن مؤخر . (لیلی و مجنون چ وحید ص 176). || قسمتی از پارچه ٔ ابریشمین اعلا که بر سر و یا کمر بندند. (ناظم الاطباء). || به اصطلاح منطقیان جزو اول قضیه ٔ شرطیه را مقدم نامند و جزو ثانی را تالی گویند چنانکه «ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود» جمله ٔ اول که «ان کانت الشمس طالعة» باشد مقدم است و جمله ٔ ثانی که «فالنهار موجود» باشد تالی . (غیاث ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نزد منطقیان شرط را گویند چنانکه در عضدی گوید: مقدمه ٔ مشتمل بر شرط، شرطیه نامیده شود و شرط را مقدم و جزا را تالی نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). || (اصطلاح موسیقی ) وزنی است شامل یازده ضرب که شش ضرب سنگین و پنج ضرب سبک دارد. (تعلیقات بهجت الروح ص 132): مقدم ، یازده ضرب : بم شش ، زیرپنج . (بهجت الروح ص 38). || مقدم الرحل ؛ چوب پیش پالان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مقدم العین ؛ کنج چشم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گوشه ٔ چشم از سوی بینی . (از اقرب الموارد). || مقدم الوجه ؛ آنچه پیش و بیرون آمده باشد از روی . ج ، مقادیم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پیش سر و پیش روی و گویند ضرب مقدم رأسه و وجهه . (ناظم الاطباء). || مقدم بیت ، پایگاه خانه . (زمخشری ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). 1- گام، قدم، پا
2- جاي پا، قدمگاه
3- وقت آمدن
4- زمان آمدن موخر prior, first, antecedent, leading, preferred, precedent, previous, headmost, pre-eminent, arrival, emergence, incipience, nascence, moghaddam قبل، مسبق، سابق، رئاسة الديرة، له الحق في، رئيس الديرة، مدة رئاسة الديرة öncü précurseur vorläufer precursor precursore قبلی، پیشین، از پیش، اسبق، اولی، نخست، یکم، مقدماتی، سابق، برجسته، عمده، پیشتاز، مرجح، مسبوق به سابقه، ماقبل، جلوتر، سابقی، اسبقی، جلویی، اولین، جلوترین، برتر، سرامد، افضل، ورود، دخول، خروج، اورژانس، سر، وضع مقدماتی ابتدایی، حالت نخستین، مقدمه، دیباچه، تازه پیدا شدگی، نوظهوری و آغازی، تولد
... ادامه
496|0
مترادف:1- گام، قدم، پا
2- جاي پا، قدمگاه
3- وقت آمدن
4- زمان آمدن
قبل|مسبق , سابق , رئاسة الديرة , له الحق في , رئيس الديرة , مدة رئاسة الديرة
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "مقدم" در زبان فارسی معانی و کاربردهای مختلفی دارد و میتواند به عنوان اسم، صفت و یا قید استفاده شود. در ادامه برخی از نکات و قواعد نگارشی مرتبط با این کلمه آورده شده است:
معنی کلمه:
"مقدم" به معنای پیشتاز، پیشگام یا اولین است.
در حوزههای مختلف، به عنوان مثال در جغرافیا به معنای مناطقی که در صف اول قرار دارند، استفاده میشود.
نحوهی نوشتار:
کلمه "مقدم" باید به صورت درست و بدون خطا نوشته شود. توجه به املای صحیح از اهمیت بالایی برخوردار است.
نحوهی تلفظ:
تلفظ صحیح "مقدم" باید به گونهای باشد که حروف آن بهدرستی ادا شوند.
استفاده در جملات:
میتواند به عنوان صفت (مثلاً: کتاب مقدم) یا به صورت قید (مثلاً: مقدم بر سایر موارد) بکار برود.
قید بودن:
در جملات، "مقدم" میتواند به عنوان قید زمان یا مکان به کار برود، مثلاً: "مقدم بر همه چیز به معنای اولویت دارد".
تطابق با قوانین دستوری:
همانند سایر کلمات فارسی، "مقدم" نیز تابع قوانین تطابق در جنسیت و شمار است. به عنوان مثال: "کتابهای مقدم" و همچنین "مقدمهها".
استفاده در متون رسمی و ادبی:
"مقدم" ممکن است در متون رسمی و ادبی برای نشان دادن اهمیت در موضوع یا زمینهای خاص استفاده شود.
با رعایت این نکات و قواعد، میتوان از کلمه "مقدم" به درستی و به شیوهای مؤثر در نوشتار و گفتار استفاده کرد.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
در مراسم عروسی، خانواده عروس به عنوان مقدم مهمانان را خوشآمد گفتند.
استاد دانشگاه در مقدمهی کتاب خود، به اهمیت تحقیق و پژوهش در علم اشاره کرد.
برای برگزاری یک کنفرانس موفق، باید مقدمات لازم را از چند هفته قبل فراهم کرد.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: قبلی، پیشین، از پیش، اسبق، اولی، نخست، یکم، مقدماتی، سابق، برجسته، عمده، پیشتاز، مرجح، مسبوق به سابقه، ماقبل، جلوتر، سابقی، اسبقی، جلویی، اولین، جلوترین، برتر، سرامد، افضل، ورود، دخول، خروج، اورژانس، سر، وضع مقدماتی ابتدایی، حالت نخستین، مقدمه، دیباچه، تازه پیدا شدگی، نوظهوری و آغازی، تولد