جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: گرد. [ گ َ ] (اِ) هندی باستان ورت ، ورتات (چرخیدن )، وخی عاریتی ودخیلی گرد ، منجی گارایی ، پهلوی ورت (گرد، غبار). خاک ، و خاک برانگیخته را خصوصاً گویند. (برهان ) (آنندراج ). غبار. خاک برخاسته : مه نیسان شبیخون کرد گویی بر مه کانون که گردون گشت از او پرگرد و هامون گشت از او پرخون . رودکی . اسماعیل گفت : اگر فرونمی آیی همچنین سر فرودآور تا گرد و خاک از سر و رویت پاک کنم و بشورم . (ترجمه ٔ طبری ). بخیزد یکی تند گرد از میان که روی اندر آن گرد گردد نَغام . دقیقی . بیامد پس آزاده شیرو چو گرد دلش گشت پرخون و رخسار زرد. فردوسی . سحرگه سواری بیامد چو گرد سخنهای پیران همه یاد کرد. فردوسی . چو لشکر بیامد ز دشت نبرد تنان پر ز خون و سران پر ز گرد. فردوسی . گویی که شنبلید همه شب زریر کوفت تا برنشست گرد به رویش بر، از زریر. منوچهری . گردی بر آبی بیخته ، زر از ترنج انگیخته خوشه ز تاک آویخته ، مانند سعدالاخبیه . منوچهری . الا وقت صبوح است ، نه گرم است و نه سرد است نه ابر است و نه خورشید، نه باد است و نه گرد است . منوچهری . کوه پرنوف شد هوا پرگرد از تک اسب و بانگ و نعره ٔ مرد. عسجدی . بیفتاد وگرد و خاک و دود آتش برآمد. (تاریخ بیهقی ). ز خون رخ به غنجار بند و دخور ز گرد اندرآورد چادر به سر. ؟ (از فرهنگ اسدی ). اندر حصار من نرسد گرد روزگار چشم زمانه خیره شد اندر غبار من . ناصرخسرو. بیا از گرد ره در دیده بنشین که گرد راه بنشانم ز دیده . خاقانی . از درش گردی که آرد باد صبح سرمه ٔ چشم جهان بین من است . عطار. راستی را چه گرد برخیزد با سخایش از این محقر خاک . کمال الدین اسماعیل . بر نمد چوبی اگر آن مرد زد بر نمد کی چوب زد بر گرد زد. مولوی . تو ز دوری می نبینی غیر گرد اندکی پیش آ ببین در گرد مرد. مولوی . خاکساران جهان را به حقارت منگر تو چه دانی که در این گرد سواری باشد. اوحدی . از خاک وجود من شاید که گلی روید جایی که بود گردی امید سواری هست . ابن یمین . - ازگرد راه رسیدن ؛ به محض رسیدن از جایی . به محض رسیدن از سفر : به شهر فغنشور شد با سپاه بزد خیمه گردش هم از گرد راه . اسدی . ز گرد راه چو عنقا به آشیانه ٔ باز بسوی بنده خرامیده شاه بنده نواز. سوزنی . - به گرد یا در گرد کسی رسیدن یا نرسیدن و عدم وصول به گرد کسی ؛ کنایه از درنیافتن کسی بسبب سرعت رفتن او یا نرسیدن به پایه و مقام او : لیکن به گرد عسجدی او از کجا رسد چون هست ترکتازی او با خران لنگ . سوزنی . از کفات ایام و دهات روزگار کس در گرد او نرسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). به گرد او نرسد پای جهد من هیهات ولیک تا رمقی در تن است میپویم . سعدی (خواتیم ). به گرد پای سمندش نمیرسد مشتاق که دست بوس کنم تا بدان دهن چه رسد. سعدی (بدایع). کمال فضل ترا من به گرد می نرسم مگر کسی کند اسب سخن از این به زین . سعدی . گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش لیکن وصول نیست به گرد سمند او. سعدی (بدایع). گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت . حافظ (دیوان چ قزوینی ص 59). - سر کسی را به گرد آوردن یا ز گرد آوردن ؛ کنایه از کشتن . سر او را جدا کردن .نابود کردن : هر آن کس که باتو بجوید نبرد سراسر برآور سرانْشْان به گرد. فردوسی . جهاندار محمود کاندر نبرد سر سرکشان اندرآرد به گرد. فردوسی . گر او با تهمتن نبرد آورد سر خویشتن را ز گرد آورد. فردوسی . || (اِمص ) گردیدن . چرخ زدن . (برهان ). گردش : به بندوی و گستهم کرد آنچه کرد نیاساید این چرخ گردون ز گرد. فردوسی . ابرسیر و بادگرد و رعدبانگ و برق جه کوه کوب و سیل بر وشخ نورد و راهجوی . منوچهری . || (اِ) غم . اندوه . (از برهان ) (از آنندراج ) : ز گیتی هر آن کس که او چون تو بود سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود. فردوسی . همه سر پر ازگرد و دیده پرآب کسی را نبد خورد و آرام و خواب . فردوسی . سپه دید چون کوه آهن روان همه سر پر از گرد و تیره روان . فردوسی . || شادی . بیغمی . (از برهان ) (از آنندراج ). || برق و آن شعله ای است که به وقت باریدن باران در هوا بهم میرسد. (برهان ). || (نف ) بمعنی گردنده است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). گردنده . (آنندراج ). و در این معنی به صورت صفت مرکب آید: چه جوئیم از این گنبد تیزگرد که هرگزنیاساید از کار کرد. فردوسی . و رجوع به تیزگرد شود. || (اِ) جنسی از ابریشم و ابریشمینه . (برهان ) (آنندراج ). || یکی از نامهای آفتاب . (برهان ). || بوی خوش . (برهان ) (آنندراج ) : نی عجب ار جای برف گرد بنفشه ست از آنک معدن کافور هست خطه ٔ هندوستان . خاقانی . || نفع. فایده . منفعت . (از برهان ) (از آنندراج ). || گردون . فلک . (برهان ). مجازاً آسمان و فلک . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : که تا این زمان هرچه رفت از نبرد به کام دل ما همی گشت گرد. فردوسی . || عکس . (برهان ). جهانگیری این معنی را آورده و بیت ذیل را از انوری شاهد آن قرار داده : گر خام نبسته ست صبا رنگ ریاحین از گرد چرا رنگ دهد آب روان را؟ رشیدی پس از نقل قول جهانگیری گوید: «اما ظاهراً در این بیت ، گرده باید خواند نه گرد». مؤلف سراج اللغه بر جهانگیری اعتراض کرده و گفته اگر رنگ چیزی خام باشد وقت شستن خود رنگ در آب میریزد نه عکس آن ، پس معنی شعر این است که صبا رنگ ریاحین را خام بسته است که رنگ بشکل گرد در آب ریخته رنگین کرده است . در این معنی لفظ «گرد» در شعر مذکور بمعنی اول است . (از فرهنگ نظام ). اما همین بیت در دیوان انوری چ تبریز ص 2 و نیز در نسخه ٔ خطی متعلق به کتابخانه ٔ دهخدا چنین آمده : گر خام نبسته ست صبا رنگ ریاحین از عکس چرا رنگ دهد آب روان را و شاید مؤلف جهانگیری با تقابل نسخ ، معنی مذکور را برای «گرد» استنباط کرده است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). پهلوان، تهمتن، دلير، رشيد، قهرمان، مبارز، يل round, orbicular, globular, terete, powder, flour, compass, hero جولة، سلسلة، شوط، دائرة، أغنية قصيرة، تصفيق، دورة حول الملعب، مستدير، كروي، مدور، تام، مبروم، صاف، صريح، ضخم، مكور، دور، تدور، دار، زار، طوق، قام بجولة، اكتمل، حول، دائريا، في كل جهة، دائري yuvarlak rond runden redondo girare مدور، گردی، دایره وار، بی خرده، مهره مانند، کروی، مستدیر، چرخی، کامل، گوی مانند، گلبولوار، حلقوی، استوانهای شکل در برش عرضی، پودر، باروت، پودر صورت، سوده، خاکه، ارد، مایعات بدن حیوانات، قطب نما، پرگار، حیطه، حوزه، دایره، دلاور، یل، پهلوان داستان
جولة|سلسلة , شوط , دائرة , أغنية قصيرة , تصفيق , دورة حول الملعب , مستدير , كروي , مدور , تام , مبروم , صاف , صريح , ضخم , مكور , دور , تدور , دار , زار , طوق , قام بجولة , اكتمل , حول , دائريا , في كل جهة , دائري
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "گرد" در زبان فارسی معانی و کاربردهای مختلفی دارد و میتواند به عنوان اسم، صفت و حتی قید مورد استفاده قرار گیرد. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه اشاره میشود:
1. معانی مختلف:
اسم: به معنای دایره یا گردی (مثل "گردی زمین").
صفت: به معنای گرد بودن (مثل "شیء گرد").
قید: به معنای به دور یا دور، معمولاً در ترکیباتی مانند "گرد آمدن".
2. استفاده در ترکیبات:
وقتی "گرد" در ترکیب با کلمات دیگر استفاده میشود، باید به نحوه ترکیب دقت شود. به عنوان مثال:
"گرد و غبار"
"گرد هم آمدن"
3. نگارش:
کلمه "گرد" باید به درستی در متن نگاشته شود و از نوشتن آن به صورتهای نادرست خودداری شود.
4. هماهنگی با سایر کلمات:
در جملاتی که "گرد" به عنوان صفت به کار میرود، باید با اسم مورد نظر از نظر جنس و تعداد هماهنگ باشد. مثلاً:
"گلابی گرد" (مؤنث)
"چشمهای گرد" (جمع)
5. قواعد صرفی و نحوی:
"گرد" میتواند به عنوان یک قید حالت به کار رود، بنابراین در جملات توصیفی به عنوان توصیفکننده عمل میکند.
6. مثالهای کاربرد:
"فروشگاه در گوشهی میدان گرد قرار دارد."
"کوهستانها در اثر گرد و غبار پوشیده شدند."
با توجه به این نکات، "گرد" کلمهای با کاربردهای گوناگون و چندبعدی در زبان فارسی است که میتواند در جملات مختلف به اشکال متنوع به کار رود.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
دستهای او گرد و پر از زندگی بود و هر بار که میخندید، چهرهاش به زیباییش افزوده میشد.
در حیاط خانهمان، یک گردو بزرگ رشد کرده بود که هر ساله میوههای خوشمزهای میدهد.
در روز بارانی، قطرات آب به شکلهای گرد روی پنجره میچکیدند و منظرهای زیبا خلق میکردند.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: مدور، گردی، دایره وار، بی خرده، مهره مانند، کروی، مستدیر، چرخی، کامل، گوی مانند، گلبولوار، حلقوی، استوانهای شکل در برش عرضی، پودر، باروت، پودر صورت، سوده، خاکه، ارد، مایعات بدن حیوانات، قطب نما، پرگار، حیطه، حوزه، دایره، دلاور، یل، پهلوان داستان
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر