جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: پر کردن . [ پ ُ دَ ] (مص مرکب ) نهادن و ریختن چیزی در ظرف تا تمام ظرف را فراگیرد. انباشتن . مملو کردن . قطب ، زَند. تزنید. اِملاء. کعب . مَلأ. مَلاءة. مِلاءة. اِمداء.دَعدعة. ادماع . ادساق . دسع. مماداة. مِداء. شَحَط. شحوط. مشحط. زَفت . سَجر. قعز. اکثام . ازهاق . ازلام . - پر کردن کسی را ؛ با گفتار بسیار کسی را به دشمنی دیگری یا هر امر دیگر داشتن . مَل ء. مَلأَ. (دهار). افراط. شحن . اِفعام . (زوزنی ). ممتلی کردن . مملو کردن . آمودن . انباردن . بیاکندن . غَرض . افرام . اِفهاق . (تاج المصادر بیهقی ). سَجر. (دهار). اطفاح . (زوزنی ). لبالَب کردن . اشراء. اِدهاق . اِنهاد. (تاج المصادر بیهقی ). اتراع . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) : آب انگور بگرفتند و خم پر کردند. (نوروزنامه ). تذرو تا که همی در خرند خایه نهند گوزن تا همی از شیر پر کند پستان . بوشکور. پر از میوه کن خانه را تا بدَر پر از دانه کن خنبه را تا بسر. بوشکور. نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست لنج پر باد مکن بیش و کتف بر مفراز. لبیبی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). نه دام اِلاّ مدام سرخ پر کرده صراحیها نه تَله بلکه حجره ٔ خوش بساط او کنده تا پلّه . عسجدی . خورند از آنکه بماند ز من ملوک زمین تو از پلیدی و مردار پر کنی ژاغر. عنصری . ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفئی پر کن بدان پیر دوالک باز ده . سنائی . - || بسیار کردن ؛کار نیکو کردن از پر کردن است : گفت پر کرد شهریار این کار کار پر کرده کی بود دشوار. نظامی . - || شاغل شدن . مشغول کردن : جسم چیزی است که ... جایگاه خویش پر کرده دارد. (التفهیم ). - || اِشباع در حرکت : استکان ... در اَصل اِستَکَن بود حرکت را پر کردند استکان شد. (منتهی الارب ). - پر کردن دندان را (در دندانسازی ) ؛ تراشیدن قسمتهای پوسیده و کرم خورده ٔ آن و انباشتن حفره به «سیمان » یا «پلاتین » و جز آن . - پر کردن معده ؛ کنایه از پر کردن شکم باشد. (رشیدی ). || پر کردن ، چنانکه تفنگ را با باروت و سرب یا فشنگ در تفنگ و توپ و مانند آنها؛ نهادن و گشاد دادن را. - پر کردن ، چنانکه آکومولاتور را با قوه ٔ الکتریک . 1- آكندن، انباشتن، مشحون كردن، ممتلي كردن، مملو كردن
2- اشغال كردن، مشغول كردن تخليه، خالي كردن fill, fill in, stow, heap, glut, load, stuff, deplume, infect, plenish, poison, stop, stud, suffuse, thwack, to fill شغل، سد، ملأ، ردم، امتلأ، حشا السن، ركب دواء، نفذ، طعم، انسد، انتفخ، زود بمعلومات، حشوة، شبع، كفاية، يملأ پر شدن، سیر کردن، بار کردن، متراکم وانباشته کردن، شرح دادن، جانشین کردن، تنگ هم چیدن، خوب جا دادن، باز داشتن، توده کردن، خرمن کردن، اشباع کردن، اشباء کردن، پر خوردن، با حرص و ولع خوردن، بار زدن، گرانبار کردن، بار گیری شدن، تفنگ یا سلاحی را پر کردن، تپاندن، چپاندن، از مقام انداختن، پر و بال را کندن، الوده کردن، گند زده کردن، مبتلا و دچار کردن، عفونی کردن، سرایت کردن، با اثاثه انباشتن، تجهیز کردن، مسموم کردن، چیز خور کردن، مسموم شدن، زهرالود کردن، تلخ کردن، متوقف ساختن، ایستادن، توقف کردن، خوابیدن، مانع شدن، میخ زدن، نشاندن، مرصع کردن، اراستن، پوشاندن، زدن، با چوب پهن کتک زدن
برای استفاده از کلمه "پر کردن" در زبان فارسی، چند نکتهی نگارشی و قواعدی وجود دارد که به شرح زیر هستند:
جدا نویسی: کلمهی "پر کردن" باید به صورت جدا نوشته شود. در انگلیسی معمولاً ترکیبهای مشابه به صورت نوشته میشوند اما در فارسی باید به دو کلمه مجزا تبدیل شود.
فعل و اسم: "پر کردن" به عنوان یک فعل استفاده میشود و به معنای پر نمودن یک شیء یا مکان با چیزی است. به تبع، میتوان آن را در جملات مختلف به کار برد.
مشتقات: این کلمه میتواند مشتقات و صفتهای مختلفی تولید کند:
پر شده (اسم مفعول)
پر کن (فعل امر)
پر کردن مقدار (فعل در زمینه خاصی)
قواعد صرف و نحو: مانند دیگر افعال، "پر کردن" میتواند به اشکال مختلف صرف شود:
من پر میکنم
تو پر میکنی
او پر میکند
ما پر میکنیم
شما پر میکنید
آنها پر میکنند
استفاده در جملات: این کلمه میتواند در جملات مختلف مورد استفاده قرار گیرد:
من میخواهم کِیسه را پر کنم.
او سطل را با آب پر کرد.
با رعایت این نکات میتوانید به شکل بهتری از کلمه "پر کردن" در نوشتهها و صحبتهای خود استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
برای میهمانی فردا، باید زودتر سفره را با غذاهای خوشمزه پر کنیم.
بچهها با رنگهای مختلف به نقاشی خود ادامه دادند و سعی کردند کادر را پر کنند.
معلم از دانشآموزان خواست تا دفترچههای خود را با اطلاعات لازم پر کنند.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: پر شدن، سیر کردن، بار کردن، متراکم وانباشته کردن، شرح دادن، جانشین کردن، تنگ هم چیدن، خوب جا دادن، باز داشتن، توده کردن، خرمن کردن، اشباع کردن، اشباء کردن، پر خوردن، با حرص و ولع خوردن، بار زدن، گرانبار کردن، بار گیری شدن، تفنگ یا سلاحی را پر کردن، تپاندن، چپاندن، از مقام انداختن، پر و بال را کندن، الوده کردن، گند زده کردن، مبتلا و دچار کردن، عفونی کردن، سرایت کردن، با اثاثه انباشتن، تجهیز کردن، مسموم کردن، چیز خور کردن، مسموم شدن، زهرالود کردن، تلخ کردن، متوقف ساختن، ایستادن، توقف کردن، خوابیدن، مانع شدن، میخ زدن، نشاندن، مرصع کردن، اراستن، پوشاندن، زدن، با چوب پهن کتک زدن